قسمت چهارم از مجموعه «هزار و یک زن»
زیرساخت همیشه از بتن و فولاد ساخته نمیشود. در عمیقترین معنا، زیرساخت یک اندیشه است؛ یک شیوهٔ فکر کردن که میتواند جهان را دوباره طراحی کند. گاهی این اندیشه در قالب یک استعداد انسانی ظاهر میشود و گاهی به شکل یک نظام پایدار که زندگی هزاران نفر را تغییر میدهد: مدرسهای که دختری را برای نخستینبار صاحب حق آموختن میکند؛ فرهنگنامهای که دانش را از انحصار متخصصان بیرون میآورد و به زبان کودکان یک سرزمین میرساند؛ بانکی که زنی نادیدهگرفتهشده در اقتصاد رسمی را صاحب حساب، اعتبار و قدرت تصمیمگیری میکند؛ شبکهای از نهالستانها که همزمان درآمد میسازد و از آب و خاک محافظت میکند؛ یا بیمارستانی که درمان یک زن را به آموزش نسل بعدی پزشکان و ماماها پیوند میزند. زیرساخت واقعی فقط مسئله امروز را حل نمیکند؛ بلکه نوعی تفکر و توانایی خلق میکند که بعد از رفتن بنیانگذار هم ادامه پیدا میکند و جهان را برای دیگران قابلزیستنتر میسازد
در قسمت اول «هزار و یک زن» دیدیم زنان چگونه زبان علم را تغییر دادند. در قسمت دوم به زنانی رسیدیم که مرزهای جغرافیا و امکان را جابهجا کردند. در قسمت سوم نیز پنج زن را دنبال کردیم که با طنز، داده، دوربین، شنیدن و روزنامهنگاری، اجازه ندادند حقیقت از حافظه جمعی حذف شود.
اما ثبت حقیقت کافی نیست. دانشی که فقط در ذهن یک نفر بماند، مهارتی که فقط به زندگی صاحبش کمک کند و موفقیتی که راه ورود دیگران را باز نکند، با رفتن همان فرد آسیبپذیر میشود. تغییر ماندگار زمانی آغاز میشود که تجربه به روش، روش به سازمان و سازمان به فرصتی تکرارشونده برای دیگران تبدیل شود.
در این قسمت سراغ پنج زن میرویم که با اندیشه و عملشان پنج نوع زیرساخت ساختند: ساویتریبای فوله مدرسه را به ابزار مقابله با تبعیض جنسیتی و طبقاتی تبدیل کرد؛ توران میرهادی تجربه آموزشی را به نهاد و دانشنامه پیوند زد؛ الا بهات برای زنان شاغل در اقتصاد غیررسمی اتحادیه و بانک ساخت؛ وانگاری ماتای حفاظت از طبیعت را به شبکهای محلی و زنمحور تبدیل کرد؛ و کاترین هملین درمان را به آموزش، پیشگیری و جانشینپروری رساند.
هیچکدام این کارها را بهتنهایی انجام ندادند. مدرسه بدون آموزگار و خانواده، اتحادیه بدون اعضا، جنبش بدون جامعه محلی و بیمارستان بدون کارکنان دوام نمیآورد. اهمیت این زنان دقیقاً در همین نکته است: آنها توانستند افراد پراکنده را پیرامون مسئلهای مشترک جمع کنند و کاری بسازند که از توان یک فرد بزرگتر باشد.
ساویتریبای فوله؛ مدرسهای برای کسانی که قرار نبود درس بخوانند
در هند قرن نوزدهم، حق آموزش فقط با جنسیت تعیین نمیشد؛ نظام کاست و جایگاه طبقاتی نیز مشخص میکرد چه کسی شایسته خواندن و نوشتن دانسته میشود. برای بسیاری از دختران و اعضای جوامع بهحاشیهراندهشده، نرفتن به مدرسه یک انتخاب خانوادگی ساده نبود؛ بخشی از نظمی اجتماعی بود که نابرابری را بازتولید میکرد.
ساویتریبای فوله هنگام ازدواج در کودکی، سواد رسمی نداشت. جیوتیراو فوله آموزش او را در خانه آغاز کرد و ساویتریبای بعدتر دورههای تربیت معلم را گذراند. بر پایه اسناد آموزشی قرن نوزدهم، او از نخستین معلمان و مدیران زن هند مدرن بود.

در سال ۱۸۴۸، ساویتریبای و جیوتیراو در پونه مدرسهای برای دختران راه انداختند؛ مدرسهای که از آن بهعنوان نخستین مدرسه مدرن این کشور ویژه دختران یاد شده است. اهمیت این مدرسه فقط در حضور دانشآموزان دختر نبود. بنیانگذاران آن آموزش را مستقیماً به مبارزه با تبعیض جنسیتی و تبعیض مبتنی بر کاست پیوند میزدند و میخواستند کسانی را به کلاس بیاورند که نظم موجود، ناآگاهیشان را ضروری میدانست.
مدرسه نخست بهسرعت با مخالفت روبهرو شد و فعالیت آن برای مدتی متوقف ماند، اما فولهها دوباره آغاز کردند. آنها به یک کلاس بسنده نکردند؛ دو نهاد آموزشی ایجاد کردند و از طریق آنها شبکهای از مدارس دخترانه و مدارس ویژه گروههای محروم در منطقه پونه ساختند. اسناد بررسیشده در گزارش NCERT نشان میدهند که تا اوایل دهه ۱۸۵۰ چند مدرسه فعال بود و ساویتریبای در یکی از آنها مسئولیت مدیریت را بر عهده داشت. همین تغییر مقیاس مهم است: مسئله دیگر اثبات توانایی یک دختر نبود؛ ایجاد مسیری بود که گروهی از دختران بتوانند وارد آموزش شوند.
کار او به دیوارهای کلاس محدود نماند. در جامعهای که بیوههای باردار با طرد، خشونت و خطر مرگ روبهرو بودند، ساویتریبای و همکارانش مرکزی برای حمایت از زنان و نگهداری از کودکان راه انداختند. در دوره قحطی به توزیع غذا پرداختند و هنگامی که طاعون در پونه گسترش یافت، ساویتریبای در مراقبت از بیماران مشارکت کرد و سرانجام در سال ۱۸۹۷ بر اثر همان بیماری درگذشت.
اگر داستان او را فقط به «نخستین زن معلم» خلاصه کنیم، بخش مهمتر را از دست میدهیم. نخستینبودن یک رکورد فردی است؛ اما ساختن مدرسه، تربیت آموزگار، حفظ حسابهای عمومی، جلب حمایت و پیوندزدن آموزش با خدمات اجتماعی، معماری یک نظام است. ساویتریبای تلاش کرد استثنا نباشد؛ تلاش کرد حضور زن باسواد و معلم زن از استثنا به امکان تکرارشونده تبدیل شود.
این روایت نیز متعلق به یک قهرمان تنها نیست. جیوتیراو فوله، آموزگاران، حامیان محلی و زنانی که آموزش دیدند و به تدریس پرداختند، بخشی از این شبکه بودند. دیدن این همکاری از اهمیت ساویتریبای کم نمیکند؛ نشان میدهد قدرت واقعی او در توانایی تبدیل یک مطالبه شخصی به ظرفیتی جمعی بود.
آنچه برای زنان امروز میماند
دادن یک فرصت به یک نفر ارزشمند است، اما زیرساخت زمانی شکل میگیرد که بپرسیم نفر بعدی چگونه بدون وابستگی به شانس همان فرصت را پیدا خواهد کرد.
اگر میخواهیم دسترسی زنان به یک دوره، شغل یا مهارت بیشتر شود، فقط به ثبتنام فکر نکنیم. هزینه، رفتوآمد، مراقبت از کودک، امنیت، زبان آموزش، ابزار لازم و امکان ادامهدادن را نیز ببینیم. بسیاری از برنامهها درِ ورود میسازند، اما برای ماندن افراد در مسیر طراحی نشدهاند.
میتوان از کاری کوچک آغاز کرد: یک دوره آموزشی تکرارشونده، صندوق بورسیه شفاف، برنامه همراهی برای تازهواردان یا مجموعهای از درسها که بهجای وابستگی به یک مدرس، قابلاستفاده و بهروزرسانی باشد. پرسش اصلی این است: آیا فرصت ما با غیبت بنیانگذار نیز ادامه پیدا میکند؟
توران میرهادی؛ مدرسهای که تجربه شد، شورایی که باقی ماند
بسیاری از مدرسهها میکوشند کودکان را با پاسخهای آماده سازگار کنند. توران میرهادی مدرسه را جایی برای آزمایش پرسشهای تازه درباره یادگیری میدید: کودک چگونه مستقل میشود؟ کتابخانه چه نقشی در آموزش دارد؟ معلم چگونه میتواند بهجای فرماندادن، مسیر کشفکردن را فراهم کند؟ و تجربه موفق یک مدرسه چگونه به دانشی قابلانتقال برای دیگران تبدیل میشود؟
او در سال ۱۳۳۴ کودکستان فرهاد را در تهران راه انداخت. این مجموعه بعدتر به دبستان و مدرسه راهنمایی گسترش یافت و میرهادی همراه همسرش محسن خمارلو، ۲۵ سال آن را اداره کرد. مدرسه فرهاد تنها محلی برای تدریس نبود؛ به واحدی تجربی تبدیل شد که روشهای آموزشی در آن آزموده و ارزیابی میشدند. در سالهای پایانی، بیش از هزار دانشآموز در این مجتمع تحصیل میکردند.
اما میرهادی به اداره یک مدرسه موفق رضایت نداد. اگر تجربههای فرهاد فقط به دانشآموزان همان مدرسه میرسید، دامنه اثر آن محدود میماند. او همراه لیلی ایمن آهی، معصومه سهراب و گروهی از نویسندگان، هنرمندان و کارشناسان آموزش، در سال ۱۳۴۱ شورای کتاب کودک را بنیان گذاشت. شورا بهعنوان سازمانی مستقل و غیردولتی، به بررسی ادبیات کودک، ترویج خواندن، توسعه کتابخانهها و ارتباط با نهادهای بینالمللی پرداخت.
اهمیت شورا فقط در برنامههایش نیست؛ در مدل سازمانی آن نیز هست. بخش بزرگی از کار با مشارکت داوطلبان انجام میشود، مدیریت آن انتخابی است و فعالیتها میان گروههای تخصصی تقسیم شدهاند. این ساختار اجازه داده است نهادی که با کوشش گروهی کوچک آغاز شد، دههها پس از تأسیس و پس از درگذشت میرهادی نیز فعال بماند.

گام بعدی، ساختن منبعی بود که کودکان ایرانی بتوانند خود و جهان را در آن پیدا کنند. میرهادی در سال ۱۳۵۸ طرح «فرهنگنامه کودکان و نوجوانان» را به حرکت درآورد. مسئله فقط کمبود یک کتاب مرجع نبود؛ بسیاری از منابع موجود ترجمه شده بودند و برای توضیح تاریخ، فرهنگ، هنر و تجربه زیسته کودکان ایرانی کفایت نمیکردند. فرهنگنامه قرار بود دانشی بومی، معتبر و در عین حال رو به جهان تولید کند.
فرهنگنامه خود نمونهای روشن از زیرساخت دانشی است. نزدیک به ۳۰۰ نفر در حوزههایی مانند نویسندگی، ویرایش، مشاوره علمی، تصویر، نقشه و پشتیبانی در آن همکاری میکنند. مقالهها در گروههای موضوعی نوشته و چند مرحله بررسی میشوند. حتی گروهی از کودکان و نوجوانان ده تا شانزدهساله بهعنوان شورای مشورتی در شکلگیری بعضی مقالهها نظر میدهند. در اینجا کودک فقط مصرفکننده دانش نیست؛ یکی از مخاطبانی است که صدایش در طراحی منبع شنیده میشود.
سه مرحله زندگی حرفهای میرهادی، سه مقیاس تغییر را نشان میدهد: در مدرسه فرهاد روشها را آزمود؛ در شورای کتاب کودک شبکهای از متخصصان و داوطلبان ساخت؛ و در فرهنگنامه، دانش پراکنده را به مرجعی جمعی و ماندگار تبدیل کرد. او از تجربه شخصی به حافظه سازمانی حرکت کرد.
شاید مهمترین درس کار او همین باشد: تجربه تا زمانی که فقط در ذهن یک مربی باقی بماند، با بازنشستگی او از دست میرود. برای ماندگارشدن باید نوشته، نقد، طبقهبندی، آموزش و به گروهی دیگر سپرده شود.
آنچه برای زنان امروز میماند
اگر روشی در کارمان نتیجه داده است، فقط آن را تکرار نکنیم؛ مسیرش را ثبت کنیم. چه مسئلهای داشتیم؟ چه چیزی را آزمودیم؟ کجا شکست خوردیم؟ چه تغییری نتیجه را بهتر کرد؟ چه بخشهایی به شرایط خاص ما وابسته بود؟
یک راهنمای کوتاه، آرشیو منظم، الگوی قابلکپی، جلسه انتقال تجربه یا گروه مشورتی میتواند آغاز زیرساخت دانشی باشد. همچنین باید برای استفادهکنندگان واقعی جا باز کنیم. همانطور که فرهنگنامه از نوجوانان مشورت میگیرد، محصول، آموزش یا خدمتی که برای گروهی طراحی میکنیم نباید بدون حضور همان گروه ساخته شود.
پایداری فقط به پول وابسته نیست. تقسیم مسئولیت، تربیت جانشین، مستندسازی تصمیمها و ساختن فرهنگ همکاری، همان چیزهاییاند که اجازه میدهند یک پروژه از نام بنیانگذارش بزرگتر شود.
الا بهات؛ وقتی زنان نامرئی، خودشان را «کارگر» نامیدند
اقتصاد رسمی فقط کسانی را میبیند که قرارداد، کارفرما، حقوق ثابت و پرونده بیمه دارند. اما میلیونها زن از راه فروش سبزی در خیابان، دوختودوز در خانه، حمل بار، جمعآوری پسماند، تولید صنایعدستی یا کار روزمزدی زندگی میکنند. کارشان واقعی است، اما در بسیاری از قوانین و آمارها چنان رفتار میشود که گویی اصلاً کارگر نیستند.
الا بهات، وکیل هندی، هنگام فعالیت در بخش زنان اتحادیه کارگران نساجی احمدآباد با زنانی روبهرو شد که ساعتهای طولانی کار میکردند اما چون کارفرمای ثابتی نداشتند، از حمایتهای معمول کارگری محروم بودند. فروشندگان خیابانی، باربران زن و دستفروشان هرکدام با مسئلهای جداگانه به نظر میرسیدند، ولی ریشه مشکلاتشان مشترک بود: اقتصاد از کارشان استفاده میکرد، بدون آنکه برایشان هویت، امنیت یا قدرت مذاکره قائل شود.
ایده «انجمن زنان خوداشتغال» یا SEWA از گفتوگو با همین زنان شکل گرفت. وقتی برای ثبت آن بهعنوان اتحادیه اقدام شد، اداره کار مخالفت کرد: اگر کارفرمای مشخصی وجود ندارد، این زنان علیه چه کسی متحد میشوند؟ پاسخ SEWA تعریف اتحادیه را تغییر داد. هدف فقط مذاکره با یک کارخانهدار نیست؛ اتحادیه میتواند کارگران پراکنده را برای دسترسی به حق، بازار، امنیت و صدای جمعی به هم متصل کند. سرانجام SEWA در ۱۲ آوریل ۱۹۷۲ بهعنوان اتحادیه ثبت شد.

ثبت حقوقی پایان کار نبود. زنی که درآمد ناپایدار دارد ممکن است نتواند از بانک وام بگیرد، جایی امن برای پسانداز نداشته باشد یا برای یک هزینه درمانی کوچک، سرمایه کارش را از دست بدهد. اعضای SEWA به این نتیجه رسیدند که سازماندهی سیاسی بدون ابزار اقتصادی کافی نیست. در سال ۱۹۷۴ بانک تعاونی SEWA راه افتاد؛ بانکی که برای نیازهای زنانی طراحی شد که نظام بانکی معمول آنها را مشتری معتبر نمیدانست.
مدل SEWA در سالهای بعد به شبکهای از اتحادیه، تعاونیها، خدمات مالی، بیمه، آموزش، مراقبت سلامت، دسترسی به بازار و حمایت حقوقی گسترش یافت. این شبکه امروز میلیونها زن عضو در ایالتهای مختلف هند دارد.
نکته تعیینکننده در این داستان آن است که بهات برای زنان فقیر «راهحل» آمادهای از بیرون نیاورد. تاریخچه خود SEWA نشان میدهد پیشنهاد تشکیل انجمن در نشستهای زنان کارگر شکل گرفت. ساختار از مسئلههای روزمره اعضا رشد کرد: دستمزد ناعادلانه، اعتبار بانکی، مراقبت از کودک، سلامت، مسکن و امکان فروش محصول. نقش بهات مهم بود، اما نیروی نهاد از جمع زنانی آمد که پیشتر جدا از یکدیگر و نامرئی بودند.
الا بهات یک مسئله زبانی را نیز حل کرد. تا وقتی این زنان «کمکخرج خانواده» یا «فروشندهای موقت» نامیده میشدند، محرومیتشان طبیعی به نظر میرسید. نامیدن آنها بهعنوان کارگر، راهی برای مطالبه حق ساخت. پس از آن، اتحادیه و بانک به این هویت جمعی ابزار عمل دادند.
بهات در سال ۱۹۸۴ همراه SEWA جایزه «زیست درست» را برای کمک به سازماندهی تولیدکنندگان خانگی و دفاع از رفاه و عزت آنان دریافت کرد. اما مهمتر از جایزه، ادامه حیات نهادی است که اکنون مدتهاست بدون حضور بنیانگذارش کار میکند.
آنچه برای زنان امروز میماند
بسیاری از زنان امروز نیز فریلنسر، فروشنده آنلاین، نیروی پروژهای، مراقب خانگی یا صاحب کسبوکاری کوچکاند. آزادی ظاهری این شکلهای کار نباید نبود بیمه، قرارداد، مرخصی، امنیت درآمد یا قدرت مذاکره را پنهان کند.
قدم نخست میتواند ساختن یک نقشه مشترک باشد: چه تعداد زن با مسئلهای مشابه روبهرو هستند؟ هزینههای پنهان کار چیست؟ مشتری یا پلتفرم چگونه قیمت را تعیین میکند؟ در روز بیماری چه اتفاقی میافتد؟ چه چیزی را میتوان مشترک خرید، آموزش داد یا مذاکره کرد؟
شبکه حرفهای زمانی به زیرساخت تبدیل میشود که فقط محل آشنایی نباشد. صندوق اضطراری، الگوی قرارداد، فهرست قیمت منصفانه، دسترسی گروهی به مشاور حقوقی، تعاونی فروش یا برنامه بیمه میتواند رابطهای پراکنده را به ظرفیت جمعی تبدیل کند.
وانگاری ماتای؛ یک درخت وقتی زیرساخت میشود که هزاران زن آن را بکارند
در دهه ۱۹۷۰، زنان روستایی کنیا از مسائلی حرف میزدند که در نگاه نخست جدا به نظر میرسیدند: جویبارها خشک میشدند، تهیه هیزم زمان بیشتری میگرفت، خاک فرسوده شده بود و امنیت غذایی خانوادهها کاهش مییافت. وانگاری ماتای، زیستشناس و استاد دانشگاه، میان این دشواریهای روزمره و تخریب محیطزیست رابطهای مستقیم دید.
پاسخ او پروژهای پیچیده و گرانقیمت نبود. پیشنهاد کرد زنان نهال پرورش دهند و در زمینهای محلی درخت بکارند. در سال ۱۹۷۷ این ایده زیر نظر شورای ملی زنان کنیا به «جنبش کمربند سبز» تبدیل شد. در این مدل، درخت فقط نماد حفاظت از طبیعت نبود؛ ریشههایش خاک را نگه میداشتند، آب باران را حفظ میکردند، هیزم و غذا فراهم میشد و زنان برای نهالهای موفق مبلغی دریافت میکردند.
قدرت این روش در توزیعشدن آن بود. بهجای آنکه یک سازمان مرکزی همه نهالها را تولید و همه زمینها را مدیریت کند، گروههای محلی مهارت جمعآوری بذر، ایجاد نهالستان، کاشت و مراقبت از درخت را یاد میگرفتند. هر جامعه میتوانست بخشی از راهحل باشد و نتیجه کار را در آب، خاک، غذا و درآمد خود ببیند.

کاشتن درخت بهتدریج زنان را وارد گفتوگوهای بزرگتری درباره مالکیت زمین، مدیریت منابع و مسئولیت دولت کرد. وقتی منابع طبیعی عمومی به سود گروههای قدرتمند واگذار میشدند، ماتای و جنبش کمربند سبز از حفاظت از جنگلها و پارکهای عمومی دفاع کردند. اینجا محیطزیست از موضوعی تزئینی به مسئلهای درباره دموکراسی، عدالت و حق مردم بر منابع مشترک تبدیل شد.
این پیوند همان چیزی بود که کمیته نوبل در سال ۲۰۰۴ برجسته کرد. وانگاری ماتای نخستین زن آفریقایی شد که جایزه صلح نوبل را دریافت کرد؛ برای سهمش در توسعه پایدار، دموکراسی و صلح.
اما اگر تنها بر نام او تمرکز کنیم، منطق جنبش را وارونه کردهایم. کمربند سبز به این دلیل ماندگار شد که هزاران زن روستایی فقط دریافتکننده کمک نبودند؛ تولیدکننده نهال، نگهدارنده دانش محلی، سازماندهنده جامعه و تصمیمگیرنده بودند. گزارشهای خود جنبش نیز نتیجه را حاصل کار گروههای اجتماعی و شبکهای از مشارکتهای طولانی میدانند.
ماتای در سال ۲۰۱۱ درگذشت، اما جنبش کمربند سبز به حفاظت از جنگلها و توانمندسازی جوامع ادامه میدهد. نهادی که او ساخت یک فعالیت مقطعی برای عکسگرفتن کنار نهالها نبود؛ چرخهای بود که آموزش، مسئولیت محلی، منفعت اقتصادی و دفاع مدنی را به هم متصل میکرد.
آنچه برای زنان امروز میماند
اقدام محیطزیستی وقتی دوام میآورد که با زندگی واقعی مردم پیوند داشته باشد. توصیهای که هزینه و زمانش فقط بر دوش زنان محلی میافتد، حتی اگر نیت خوبی داشته باشد، پایدار نیست. باید پرسید چه کسی کار میکند، چه کسی تصمیم میگیرد و چه کسی از نتیجه بهره میبرد.
برای آغاز لازم نیست پروژهای ملی داشته باشیم. میتوان یک مسئله قابلاندازهگیری در محله یا محل کار انتخاب کرد: مصرف آب، دورریز غذا، زباله الکترونیکی، نبود فضای سبز یا هزینه انرژی. سپس مسئولیتها، منابع، نگهداری و شاخص نتیجه را روشن کرد.
کاشتن یک درخت عمل خوبی است؛ اما زیرساخت زمانی شکل میگیرد که کسی بداند نهال از کجا میآید، چه کسی آن را آبیاری میکند، اگر خشک شد چه میشود، دادهها کجا ثبت میشوند و جامعه محلی چرا باید ادامه کار را متعلق به خود بداند.
کاترین هملین؛ بیمارستانی که درمان را به پیشگیری و آموزش رساند
گاهی یک مسئله پزشکی در واقع نشانه شکست یک نظام کامل است. فیستول زایمانی، آسیبی جدی است که معمولاً پس از زایمان طولانی و انسدادی و در نبود دسترسی به درمان بهموقع ایجاد میشود. این آسیب میتواند ارتباطی غیرطبیعی میان مجرای زایمان و مثانه یا روده به وجود آورد و به بیاختیاری، مشکلات مزمن جسمی، افسردگی، فقر و انزوای اجتماعی منجر شود. این وضعیت تا حد زیادی قابلپیشگیری است و ماندگاری آن نشانه نابرابری در دسترسی به خدمات سلامت است.
کاترین هملین، متخصص زنان و زایمان استرالیایی، در سال ۱۹۵۹ همراه همسرش رجینالد هملین برای راهاندازی مدرسه مامایی به اتیوپی رفت. آنها با زنانی روبهرو شدند که به دلیل فیستول زایمانی نهفقط از آسیب جسمی، بلکه از طرد اجتماعی رنج میبردند. هملینها روشهای جراحی را بهبود دادند و همزمان دریافتند درمان این بیماران به فضایی تخصصی و مراقبتی فراتر از یک عمل جراحی نیاز دارد.
در سال ۱۹۷۴ آنها بیمارستان فیستول آدیسآبابا را افتتاح کردند. این بیمارستان درمان را رایگان ارائه میکرد و بهتدریج مدلی شکل داد که جراحی را با مشاوره، توانبخشی و بازگشت اجتماعی همراه میکرد. پس از مرگ رجینالد در سال ۱۹۹۳، کاترین در اتیوپی ماند و همراه همکارانش شبکه را گسترش داد.
اگر کار در همان بیمارستان مرکزی متوقف میماند، زنان ساکن مناطق دورافتاده همچنان برای رسیدن به درمان با مانع روبهرو بودند. بنابراین پنج بیمارستان منطقهای دیگر ایجاد شد و مرکز توانبخشی و بازگشت به جامعه نیز به شبکه افزوده شد. این توسعه فقط افزایش تعداد تختها نبود؛ نزدیککردن خدمات به کسانی بود که فاصله جغرافیایی میتوانست درمان را برایشان ناممکن کند.
گام مهمتر، حرکت از درمان آسیب به پیشگیری از آن بود. هملین در سال ۲۰۰۷ کالج مامایی هملین را بنیان گذاشت تا ماماهای آموزشدیده بتوانند در مناطق مختلف اتیوپی مراقبت بارداری و زایمان ایمنتری ارائه دهند. امروز این شبکه علاوه بر بیمارستان آدیسآبابا و پنج بیمارستان منطقهای، از دهها درمانگاه مامایی پشتیبانی میکند.

ارزش این ساختار در وضع کنونی آن آشکار میشود. کاترین هملین در سال ۲۰۲۰ درگذشت، اما مدیریت، هیئتمدیره و بیش از ششصد نیروی شبکه در اتیوپی، اتیوپیاییاند و بسیاری از متخصصان آن در همان نظام آموزش دیدهاند. نهادی که به حضور یک پزشک خارجی وابسته بود، به شبکهای با رهبری و نیروی انسانی محلی تبدیل شده است.
این بخش از داستان را باید با دقت دید. کاترین و رجینالد بنیانگذاران مهمی بودند، اما درمان و تداوم شبکه حاصل کار پزشکان، پرستاران، ماماها، کارکنان و بیماران اتیوپیایی است. زیرساخت موفق قرار نیست نام بنیانگذار را برای همیشه در مرکز نگه دارد؛ باید بتواند دانش، اختیار و مسئولیت را به جامعهای که برای آن ساخته شده منتقل کند.
هملین فقط روش جراحی بهتری بر جای نگذاشت. او و همکارانش زنجیرهای ساختند: پیشگیری با آموزش ماما، شناسایی بیمار، جراحی، مراقبت روانی و جسمی، توانبخشی و بازگشت به زندگی. حل مسئله از یک مداخله به یک نظام مراقبت تبدیل شد.
آنچه برای زنان امروز میماند
اگر یک پروژه بدون حضور دائمی بنیانگذار متوقف میشود، هنوز به زیرساخت تبدیل نشده است. از آغاز باید پرسید چه کسی بعداً تصمیم میگیرد، چه کسی آموزش میبیند، منابع چگونه تأمین میشوند و کیفیت با چه معیاری سنجیده خواهد شد.
جانشینپروری نباید به روز رفتن مدیر موکول شود. میتوان مسئولیت واقعی را از همان ابتدا تقسیم کرد، دانش ضمنی را نوشت، امکان خطا و یادگیری را برای نیروهای تازه فراهم کرد و اطلاعات لازم را بهجای نگهداشتن نزد یک نفر، در سیستمی امن و قابلدسترسی ثبت کرد.
همچنین باید از درمان علامت فراتر رفت. اگر هر هفته مسئلهای مشابه را حل میکنیم، بپرسیم چه تغییری میتواند احتمال تکرار آن را کم کند. بهترین خدمت فقط سریعتر پاسخدادن نیست؛ گاهی ساختن مسیری است که افراد کمتری ناچار شوند همان بحران را تجربه کنند.
قدرت وقتی ماندگار میشود که قابلاستفاده برای دیگران باشد
این پنج زن در دورهها، کشورها و حوزههای متفاوتی کار کردند، اما حرکت مشترکی در زندگیشان دیده میشود. آنها از حل یک مسئله منفرد به ساختن ظرفیتی تکرارشونده رسیدند.
ساویتریبای فوله فقط درس نداد؛ مدرسه و شبکه آموزشی ساخت. توران میرهادی فقط روش تازهای در کلاس اجرا نکرد؛ تجربه را به شورا، آرشیو و فرهنگنامه تبدیل کرد. الا بهات فقط از چند کارگر دفاع نکرد؛ هویت حقوقی، اتحادیه، تعاونی و ابزار مالی ساخت. وانگاری ماتای فقط درخت نکاشت؛ دانشی را میان گروههای محلی توزیع کرد که حفاظت از محیطزیست را با معیشت و مشارکت مدنی پیوند میزد. کاترین هملین فقط جراحی نکرد؛ درمان را به شبکه بیمارستانی، توانبخشی، آموزش مامایی و رهبری محلی رساند.
زیرساخت خوب سه ویژگی دارد: دسترسی را از لطف شخصی به امکان قابلپیشبینی تبدیل میکند؛ دانش را از ذهن یک فرد بیرون میآورد و میان گروه توزیع میکند؛ و برای روزی طراحی میشود که بنیانگذار دیگر حضور ندارد.
این به معنای آن نیست که هر ایده باید فوراً به سازمانی بزرگ تبدیل شود. گاهی زیرساخت از یک فایل مشترک، برنامه منظم، صندوق کوچک، فرایند روشن یا گروهی پنجنفره آغاز میشود. تفاوت در اندازه نیست؛ در قابلیت تکرار، تقسیم مسئولیت و امکان ادامهدادن است.
برای تبدیل یک تجربه شخصی به فرصتی جمعی میتوانیم از خود بپرسیم:
- چه مانعی را خودم با سختی پشت سر گذاشتم که میتوانم برای نفر بعدی کوتاهتر کنم؟
- کدام بخش از دانشم هنوز فقط در ذهن من است و باید ثبت یا آموزش داده شود؟
- آیا کسانی که این خدمت برای آنها ساخته میشود، در تصمیمگیری نیز سهم دارند؟
- اگر سه ماه حضور نداشته باشم، کدام کار متوقف میشود و چرا؟
- موفقیت را با دیدهشدن بنیانگذار میسنجیم یا با افزایش اختیار و توان دیگران؟
قدرت فقط توان عبورکردن از یک در بسته نیست. گاهی شکل بالغتر آن، ساختن دری است که بعد از ما باز بماند؛ نوشتن راهنمایی است که دیگری بدون اجازه ما از آن استفاده کند؛ تربیتکردن کسی است که روزی بهتر از ما تصمیم بگیرد؛ و پذیرفتن این واقعیت است که ماندگارترین اثر شاید جایی دیده شود که دیگر نام ما در مرکز آن نیست.
در قسمت بعدی «هزار و یک زن»، از ساختن نهاد به پرسشی دشوارتر میرسیم: وقتی جنگ، سرکوب، بحران اقتصادی یا یک شکست بزرگ آنچه ساختهایم تهدید میکند، چگونه میتوان دوباره آغاز کرد و ساختار را از نو طراحی کرد؟
زیرا آینده را فقط کسانی نمیسازند که نخستین قدم را برمیدارند؛ کسانی نیز میسازند که راه را آنقدر روشن، مشترک و محکم میکنند که دیگران بتوانند ادامهاش دهند.