رفتن به محتوای اصلی

سپیده قلیان، متولد اول مهر ۱۳۷۳ (۲۳ سپتامبر ۱۹۹۴) در دزفول، کنشگر مدنی، نویسنده، روزنامه‌نگار شهروند و فعال حقوق کارگران و حقوق زنان است. نام او به‌طور عمیق با اعتراضات کارگران نیشکر هفت‌تپه و دفاع از آزادی‌های مدنی در ایران گره خورده است. او از سال‌های جوانی با دغدغه عدالت اجتماعی، مبارزه با تبعیض طبقاتی و جنسیتی و آزادی فردی وارد عرصه کنشگری شد و در کنار کارگران، زنان و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده ایستاد.

در آبان ۱۳۹۷، هنگام پوشش اعتراضات کارگران شرکت نیشکر هفت‌تپه، همراه با شماری از کارگران و فعالان صنفی بازداشت شد. از آن زمان تاکنون بارها زندانی، محاکمه و به حبس محکوم شده است. او سال‌هایی از زندگی خود را در زندان‌هایی چون اوین، قرچک و وکیل‌آباد مشهد گذرانده و در این دوران، روایت‌هایی صریح از شکنجه‌های جسمی و روانی، اعترافات اجباری، شرایط غیرانسانی زندانیان سیاسی و عادی و به‌ویژه وضعیت زنان زندانی منتشر کرده است.

اما آنچه سپیده قلیان را به چهره‌ای متمایز در فضای حقوق بشری معاصر تبدیل کرده، تنها فعالیت سیاسی او نیست؛ بلکه اصرارش بر زیستن به‌عنوان زنی آزاد در جامعه‌ای است که همواره کوشیده زنان را در قالب‌های ازپیش‌تعیین‌شده تعریف کند. او بارها از تجربه زیسته خود از مبارزه با حجاب اجباری و فشارهای اجتماعی و خانوادگی گرفته تا دفاع از حق انتخاب، استقلال فردی و رد الگوهای تحمیلی پدرسالارانه  سخن گفته است.

تجربه سپیده قلیان صرفاً تجربه یک فعال سیاسی نیست؛ تجربه زنی است که در تقاطع چندین شکل از تبعیض ایستاده است: زن بودن، جوان بودن، تعلق به خانواده‌ای کارگری و انتخاب سبک زیستی متفاوت از الگوهای مسلط. همین تجربه چندلایه، روایت او را به روایتی فراتر از مرزهای ایران تبدیل کرده و باعث شده برای بسیاری از زنان و کنشگران در سراسر جهان قابل‌درک و قابل‌همزادپنداری باشد.


مسیر فکری و سیاسی او نیز در طول سال‌ها دستخوش تغییر و بازاندیشی شده است. او خود این تغییرات را نتیجه تجربه مستقیم زندان، مطالعه، مواجهه با واقعیت‌های تلخ زندگی و گفت‌وگو با انسان‌هایی از گرایش‌های سیاسی متفاوت می‌داند. این مسیر، از عدالت‌خواهی چپ‌گرایانه تا تأکید بیشتر بر آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر و محدود کردن قدرت سیاسی، بخشی از روایت شخصی و فکری او را شکل داده است.

در سال ۲۰۲۲، نام سپیده قلیان در فهرست «۱۰۰ زن الهام‌بخش و تأثیرگذار جهان» بی‌بی‌سی قرار گرفت؛ فهرستی که از زنانی تقدیر می‌کند که در برابر سرکوب و تبعیض ایستاده‌اند و به صدای تغییر تبدیل شده‌اند.

سپیده قلیان همچنین نویسنده کتاب «باشگاه نانوایان زندان اوین» (The Evin Prison Bakers’ Club) است؛ کتابی که در آن با زبانی صمیمی و درعین‌حال قدرتمند، زندگی روزمره، دوستی‌ها، رؤیاها، طنز، ترس و مقاومت زنان در یکی از شناخته‌شده‌ترین زندان‌های ایران را روایت می‌کند. این اثر، توجه مخاطبان و رسانه‌های بین‌المللی را به خود جلب کرده و نشان داده است که حتی در محدودترین شرایط نیز می‌توان از نوشتن به‌عنوان شکلی از مقاومت بهره گرفت.

برای سپیده قلیان، نوشتن صرفاً ثبت خاطرات یا کنش روزنامه‌نگارانه نیست؛ نوشتن بخشی از مبارزه است. او از دل زندان، از خلال نامه‌ها، روایت‌ها و کتابش، کوشیده تجربه زندانیان، به‌ویژه زنان زندانی، را از فراموشی نجات دهد و حافظه‌ای جمعی از سرکوب، رنج و ایستادگی بسازد.

او در نامه‌ها و بیانیه‌های خود بارها از شکنجه، تهدید، خشونت جنسیتی و سرکوب سیستماتیک سخن گفته و جنبش «زن، زندگی، آزادی» را نه صرفاً یک شعار سیاسی، بلکه شیوه‌ای برای بقا و بازپس‌گیری کرامت انسانی توصیف کرده است. حضور بدون حجاب اجباری پس از آزادی‌های موقت و بازداشت دوباره او، به نمادی از نافرمانی مدنی و مقاومت فردی در برابر ساختارهای سرکوبگر تبدیل شد و بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های بین‌المللی یافت.

Link text

امروز، سپیده قلیان همچنان یکی از مهم‌ترین صداهای نسل خود به شمار می‌رود؛ زنی که از دل زندان، تبعید درونی، فشارهای امنیتی و هزینه‌های سنگین شخصی، روایت دیگری از مقاومت را ساخته است؛ روایتی که در آن آزادی نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه تجربه‌ای زیسته و مسئولیتی فردی در برابر حقیقت است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، نامه‌ای است از سپیده قلیان؛ روایتی شخصی از مسیر فکری و سیاسی او، از تجربه زندان، تغییر، ایستادگی و مسئولیت فردی در برابر حقیقتی که به آن رسیده است. این متن بدون هیچ حذف و تغییری منتشر می‌شود تا مخاطب بتواند بی‌واسطه با روایت او روبه‌رو شود.

آنچه در ادامه می‌آید، تنها یک بیانیه سیاسی نیست؛ روایتی است از دگرگونی، تردید، رنج، مقاومت و جست‌وجوی آزادی. نامه‌ای از زنی که بارها زندان را تجربه کرده، اما از بازاندیشی و بازتعریف خود دست نکشیده است. از شما دعوت می‌کنیم این متن را نه صرفاً به‌عنوان روایت یک فعال سیاسی، بلکه به‌عنوان شهادت یک زن بر زمانه خویش بخوانید.

‏حالا که دوباره فرصتی پیش اومده حرف بزنم، دوست دارم یه کم از مسیر فکری و سیاسی خودم براتون بگم. ‏راستش هیچ‌وقت نفهمیدم از کی این انتظار درست شد که یه فعال سیاسی باید همیشه مورد تأیید همه باشه، هیچ اشتباهی نکنه، همیشه تحسین بشه و تا آخر عمر همون آدمی بمونه که بقیه ازش انتظار دارن. اگه قرار بود فقط همون حرفایی رو بزنیم که به دل مردم بشینه و با موج حرکت کنیم، که اساساً فعالیت سیاسی بی‌معنی می‌شد. وظیفه ما این نیست که همیشه با جریان پیش بریم؛ وظیفه ما اینه که حقیقتی رو که بهش رسیدیم بگیم، حتی اگه گرون تموم بشه.

‏برای همین از نقد و مخالفت نمی‌ترسم. نه اینکه خودمو معصوم بدونم یا ادعا کنم حقیقت مطلق دستمه. همونقدر که بقیه حق دارن در مورد من قضاوت کنن، منم حق دارم تجربه‌هامو تعریف کنم، از جریانایی که باهاشون زندگی کردم تحلیل خودمو بدم و بر اساسش بگم امروز کجا ایستادم. ‏من یک‌شبه نیومدم تو سیاست که یک‌شبه هم در برم یا با هر موجی نظرمو عوض کنم. هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده. ‏سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست. فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی می‌کنیم و بی‌عدالتی فقط تو خونه ما نیست، همه‌جا هست. از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد مهم‌ترین دغدغه‌م. ‏طبیعی بود که برم سمت چپ. اون ادبیات عدالت‌خواهی، دفاع از ضعیفا، نقد نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود، خیلی جذاب و پرامید بود.

سال‌ها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم و زندان رفتم. ‏ولی حتی تو همون سال‌ها هم هیچ‌وقت خودمو فقط «فعال کارگری» نمی‌دیدم. ارتباطم با هفت‌تپه واقعی و عمیق بود، چون معیشت کل خانواده‌م به اون گره خورده بود. اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛ مسئله آزادی بود. فکر می‌کردم فعالیت کارگری یکی از راه‌های رهایی از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو. ‏من یه زن جوون بودم که می‌خواست آزاد زندگی کنه. موهامو رنگاورنگ می‌کردم، از حجاب اجباری متنفر بودم و برای ساده‌ترین آزادی‌های شخصی می‌جنگیدم. این تصویر نه برای خانواده سنتی‌م قابل قبول بود، نه برای بخش بزرگی از چپ‌ها که خودشون از آزادی حرف می‌زدن. بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.

‏خیلی از فشارهایی که تو اون سال‌ها کشیدم، نه از طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم. البته آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم. مشکلم هیچ‌وقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ سیاسی‌ای بود که هر روز بیشتر حس می‌کردم باهاش فاصله دارم. ‏تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمی‌شناسی، با رفتارشون می‌شناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمی‌شه انسان‌ها رو فقط با ایدئولوژی قضاوت کرد. با زندانی‌های مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی از پیش‌فرض‌هایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی می‌ریزه. ‏برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.

‏همه این تجربه‌ها، به علاوه مطالعه و سال‌ها فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم. فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم. امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم. اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله. ‏این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت سیاسی نیست؛ حاصل سال‌ها زندگیه. همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم. دهه آخر زندگی‌م در کمتر از چند ثانیه توی ذهنم تکرار می‌شود. به چشمان زندانبان نگاه کردم، یک آن به ذهنم آمد می‌گویند آدم‌ها پیش از مرگشان در چند ثانیه‌ای کل زندگی‌شان عین یک فیلم از جلوی چشمانش رد می‌شود. یعنی عمرم تمام شده بود و این عزرائیل بود که این چنین بی‌محابا با چادر و پوشیه‌ی سیاه درِ سلولم را با آن بانگ مهیب گلنگدن به سراغم آمده بود. مگر عزرائیل از رسته‌ی فرشتگان نبود، پس چرا اینقدر این زن در نظرم ترسناک می‌آمد.

دوباره یک چیزهایی از جلوی چشمانم در صدم ثانیه‌ای رد می‌شود. اینکه این ۵ماه اخیر چقدر در خیابان بخاطر نوع پوششم از چادری‌ها فحش و تهدید و حمله تحمل می‌کردم. صدایش دوباره به زمان حال برم می‌گرداند. نمیای صبحانه‌ات را بگیری؟؟! نان و پنیر را از دستش می‌گیرم. عزرائیل رفت و من ماندم و یک سلولی که گورم بود و به زودی نکیر و‌‌ منکر به سراغم می‌آمدند. پنیر را به مهارتی روی تمام نانم پخش می‌کنم و با لقمه‌ام بر‌می‌گردم روی یک تا پتویم. موریانه و موریانه است که در ذهنم به سلول‌های مغزم هجوم می‌آورند. همه چیز دور سرم می‌چرخد. پس آن‌جا که در شلوغی روی سرم می‌کوبید چرا یادم رفت دست‌هایم را روی سرم بگیرم؟! ‏همه چیز تکرار می‌شود. بازداشت، زندان، شکنجه. دوباره بازداشت از بازداشتگاهی به بازداشتگاهی دیگر. از زندانی به زندان در شهر دیگر. شکنجه. زندان. دوباره از زندانی به زندان دیگر. همه چیز به سرعتی باور نکردنی در سرم تکرار می‌شود. اسم این حالت تکرار و برگشتن ذهنم به گذشته را ۵گام می‌گذارم. وقتی دچار ۵گام می‌شوم. سرم را می‌گیرم ناخودآگاه سرم را می‌گیرم. خیلی پسرها را می‌زدند. اینقدر که به مأمور سپاه گفتم: پایت را می‌بوسم نزنشان به جایش مرا بزن. پسرها هیچکدام دست‌هایشان را روی سرشان نمی‌گرفتند. آخر دست‌هایشان را از پشت سر بسته بودند. اینجا دیگر گور من است. تا قبل از ورود نکیر و منکر با خودم تکرار می‌کنم. می‌ارزید؟!چیزی هم در این مسیر عایدت شد؟! دوباره سرم را از هجوم حملات ۵گام می‌گیرم. ‏با همسن و سال‌هایم که در این مسیر پا می‌گذارند با خودم حرف می‌زنم. آن همسن‌هایم که زنده می‌مانند و بابت زنده ماندنشان باید هربار مرگ را تجربه کنند. با خودم می‌گویم اگر این بار هم زنده ماندم برایشان خواهم نوشت که در این مسیر فقط یک چیز جز تلخکامی و ناسزا عایدتان می‌شود. آن لحظه‌ی طغیان است.

آن لحظه که شاید ثمره‌اش آن قدرها بزرگ نباشد برای آدم‌هایی که تلویزیون را روشن می‌کنند و چشمشان به دیدن وقایع شگرف، فتوحات بزرگ عادت دارد. آن لحظه هیچ است اما برای زنی که دارد در خانه‌اش زندگی می‌کند و در لیست بلندبالای مرگ‌های خانگی‌ست‌ و روی واقعیتِ سخت گام بر می‌دارد خیلی چیز است. آن لحظه‌ی آنی طغیان خیلی چیزهاست. و می‌ارزد. می‌خواستم بگویم اگر این بار هم زنده ماندم و قسر در رفتم برایشان می‌نوشتم و این بار خیلی مفصل‌تر. اما افسوس که اینجا گورم بود و در ساعات آینده قرار بود درباره شخصی‌ترین مسائل هم جواب پس بدهم. معلم دینی‌مان می‌گفت بعد از مرگ اعضا و جوارحتان به سخن در خواهند آمد و اگر مثلاً به دستتان ستمی کرده بودید به شکایت برمی‌خیزد. همان موقع هم با خودم می‌گفتم همین دست چه رنج‌ها که برای ما نداشت مگر نه اینکه عضو بدن خودم بود چطور می‌توانست علیه خودم شهادت بدهد؟! بعدها در عنفوان جوانی‌ام وقتی در تجمعات کارگرهای هفت‌تپه بازداشت شدم مردی در اتاق بازجویی به سرعت برق به پایه صندلی‌ام می‌کوبید و یک باره می‌پریدم بالا. با پرونده‌ام توی سرم می‌کوبید و با کابل دورم چند دور قمری می‌زد و‌ می‌گفت بنویس که مارکسیستی. و بعد من روی برگه بدون آنکه اصلاً بدانم مارکس کیست؟ و مارکسیست چه کسی‌ست؟ با یک اثر پروانه‌ای و یک سری نشانه‌گذاری بابت مارکسیست بودن محاکمه شدم. و به زندان محکوم شدم، روزی که قاضی حکمم را ابلاغ کرد با خودم گفتم عیبی ندارد بهترین فرصت است.‌ می‌روم زندان و مارکس را شروع به خواندن کردم و فهمیدم مارکسیست نیستم و دستم علیه‌م شهادت داده بود از ترس. واقعاً هم من همان روزها لابه‌لای همان شهادت‌ها مرده بودم چونکه سپیده‌ای که از آن بازداشتگاه به زندان منتقل شد هرگز همان سپیده نبود. ‏حالا دوباره همه چیز توی گورم می‌بایست تکرار می‌شد.

و آئین خاکسپاری بادقت لازم به اجرا در می‌آمد. اگر از من بپرسی یک آدم مگر چندبار می‌میرد. باید بگویم بستگی دارد. خودِ من دست‌ِکم پنج باری مرده‌ام و هربار اگر جسمم را آدم دیده‌اند اشتباه می‌کردند آن سپیده دیگر آن سپیده نبود. دوباره همان سؤالات تکرار شد! اما حالا یک چیزهایی تغییر کرده است. این صندلی همان صندلی است اما لحظه‌ی طغیان به وضوح خودش را نشان داده است من دیگر آن سپیده نبودم. ‏ممکنه خیلی‌ها با این مسیر موافق نباشن. حقشونه. ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت و قابل پیش‌بینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم. ‏اگه از این سال‌ها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش رسیدی. منم می‌خوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه همه باهاش موافق نباشن.