رفتن به محتوای اصلی

حدود ۱۳۰ سال پیش، هم‌زمان با آنکه زنان بیشتری سوار دوچرخه می‌شدند، هشداری عجیب در روزنامه‌ها و مجلات پزشکی اروپا و آمریکا می‌چرخید: رکاب‌زدن ممکن است چهره زن را برای همیشه زشت، خسته و مردانه کند. برای این عارضه خیالی حتی نامی ساخته بودند؛ «صورت دوچرخه‌ای». بیماری هرگز واقعی نبود، اما هراسی که آن را ساخت کاملاً واقعی بود: ترس از زنی که می‌توانست بدون اجازه، همراه یا کالسکه‌چی مرد، از خانه دور شود.

ماجرا از آن افسانه‌های اینترنتی نیست که هیچ رد تاریخی نداشته باشد. عبارت «صورت دوچرخه‌ای» دست‌کم در سال ۱۸۹۵ در نشریه آمریکایی The Literary Digest دیده می‌شود. در توصیف‌های آن دوره، فرد مبتلا صورتی برافروخته یا بیش از حد رنگ‌پریده داشت، لب‌هایش کشیده شده بود، زیر چشم‌هایش تیرگی دیده می‌شد و حالت خستگی و اضطراب از چهره‌اش کنار نمی‌رفت. برخی نویسندگان از فک منقبض و چشم‌های ازحدباز نیز حرف می‌زدند. علت ادعایی چه بود؟ تلاش دائمی برای حفظ تعادل، فشار رکاب‌زدن و تمرکز بیش از اندازه بر مسیر.

دو سال بعد، آرتور شادول، پزشک بریتانیایی، در مقاله‌ای با عنوان «خطرهای پنهان دوچرخه‌سواری» این هراس را با زبان پزشکی جدی‌تر کرد. او معتقد بود فشار دوچرخه‌سواری می‌تواند زنان را به فرسودگی عصبی و افسردگی دچار کند. آرابلا کینلی، پزشک و نویسنده ضدفمینیست بریتانیایی، حتی هشدار داد که رکاب‌زدن شدید ممکن است چهره زنان را مردانه و توان باروری آنان را مختل کند.

اما یک اصلاح تاریخی ضروری است: «صورت دوچرخه‌ای» هیچ‌گاه بیماری اثبات‌شده‌ای نبود و جامعه پزشکی نیز یک‌صدا آن را نپذیرفت. پژوهشی که در فوریه ۲۰۲۶ در مجله پزشکی نیوزیلند منتشر شد، نشان می‌دهد واکنش پزشکان آن دوره عمدتاً محتاطانه یا شکاکانه بود. نشریه American Medico-Surgical Bulletin این عارضه را مد روز و مشکوک دانست و مجله پزشکی Medical Record نوشت تا وقتی آمار معتبری درباره آسیب دوچرخه‌سواری ارائه نشده، ادعاهای شادول باید با تردید بررسی شود.

یکی از صریح‌ترین مخالفان این نظریه سارا هکت استیونسون، نخستین زن عضو انجمن پزشکی آمریکا، بود. او توضیح داد حالت چهره یک دوچرخه‌سوار هنگام فشار آوردن تفاوتی با صورت شناگری که در آب تقلا می‌کند ندارد و دلیلی برای تبدیل آن به یک بیماری مستقل وجود ندارد. استیونسون نه‌تنها دوچرخه‌سواری را مضر نمی‌دانست، بلکه سال‌ها آن را برای بهبود سلامت عمومی توصیه کرده بود.

پس روایت دقیق این نیست که «پزشکان در قرن نوزدهم دوچرخه‌سواری زنان را بیماری می‌دانستند». واقعیت پیچیده‌تر و آموزنده‌تر است: گروه کوچکی از پزشکان و نویسندگان، یک نگرانی فرهنگی را به زبان پزشکی ترجمه کردند؛ رسانه‌ها آن را بارها تکرار کردند و تکرار، جای شواهد را گرفت. مخالفان علمی نیز حضور داشتند، اما هشدار ترسناک‌تر از تکذیب محتاطانه سفر می‌کرد. همان سازوکاری که امروز یک ادعای بی‌پایه را در شبکه‌های اجتماعی فراگیر می‌کند، آن زمان از ستون روزنامه‌ها و اعتبار عنوان «دکتر» نیرو می‌گرفت.

آزادی روی دو چرخه

برای فهمیدن این هراس باید دید دوچرخه در دهه ۱۸۹۰ چه چیزی را تغییر داده بود. دوچرخه‌های ایمن‌تر با دو چرخ هم‌اندازه، زنجیر و لاستیک بادی، استفاده از این وسیله را آسان‌تر کردند. زنان طبقه متوسط و مرفه در اروپا و آمریکای شمالی ناگهان می‌توانستند مسافت بیشتری را با نیروی خود طی کنند. دیگر برای هر رفت‌وآمدی به اسب، کالسکه، راننده یا همراه مرد نیاز نداشتند.

دوچرخه فقط وسیله ورزش نبود؛ امکان تنها رفتن بود. زنی که رکاب می‌زد می‌توانست مسیر و مقصدش را خودش انتخاب کند، از محدوده خانه دور شود و در فضای عمومی حضور متحرک و مستقلی داشته باشد. چیزی که منتقدان را می‌ترساند صرفاً سرعت دوچرخه نبود؛ سرعت تغییر مرزهای زنانه و مردانه بود.

لباس نیز به میدان نبرد تبدیل شد. دامن‌های بلند و سنگین و کرست‌های تنگ برای رکاب‌زدن ناراحت‌کننده و گاهی خطرناک بودند. برخی زنان دامن‌های کوتاه‌تر، شلوارهای گشاد یا «بلومر» پوشیدند. این تغییر ظاهراً ساده، نظم جنسیتی پوشش را به چالش می‌کشید. گزارش دفتر علم و جامعه دانشگاه مک‌گیل نشان می‌دهد منتقدان مدعی بودند دوچرخه راه‌رفتن زنان را تغییر می‌دهد، بدنشان را عضلانی و مردانه می‌کند یا حتی ساختمان اسکلتی و اندام‌های تولیدمثلی آنان را آسیب می‌زند.

هشدارها فقط به «صورت دوچرخه‌ای» محدود نبودند. اصطلاحاتی مانند «قلب دوچرخه‌ای»، «قوز دوچرخه‌ای»، «گلوی دوچرخه‌ای» و حتی «جنون دوچرخه‌سواری» در مطبوعات رواج یافت. بعضی ادعاها مردان را هم دربر می‌گرفت، اما وقتی موضوع زنان بود، نگرانی‌ها به‌طور مشخص دور زیبایی، ظرافت، باروری، باکرگی و اخلاق جنسی می‌چرخید. زنی که بدنش را برای حرکت و لذت خودش به کار می‌گرفت، در نگاه محافظه‌کارانه از نقشی که برای همسری و مادری او تعیین شده بود فاصله می‌گرفت.

هراس از زین دوچرخه نیز آشکارا جنسی بود. برخی پزشکان و اخلاق‌گرایان می‌ترسیدند تماس بدن زن با زین و حرکت رکاب‌زدن باعث تحریک جنسی شود. در نتیجه، موضوعی که به نام حفاظت از سلامت زنان مطرح می‌شد، به کنترل لذت، پوشش و حضور آنان در خیابان گره می‌خورد. زبان پزشکی به جامعه اجازه می‌داد محدودیت را نه تبعیض، بلکه مراقبت جلوه دهد.

زنانی که رکاب‌زدن را متوقف نکردند

زنان منتظر نماندند تا همه پزشکان، روزنامه‌ها و مردان خانواده نظرشان را تغییر دهند. فرانسیس ویلارد، فعال حق رأی زنان، در ۵۳سالگی دوچرخه‌سواری آموخت و تجربه‌اش را در کتاب چرخی درون یک چرخ نوشت. او در این کتاب که سال ۱۸۹۵ منتشر شد، می‌گوید دوچرخه را آموخت تا به زنان برای رسیدن به «جهانی وسیع‌تر» کمک کند. متن اصلی کتاب ویلارد نشان می‌دهد او تسلط بر دوچرخه را فقط یک مهارت جسمی نمی‌دید؛ آن را تمرینی برای اعتماد به خود، استقلال و بی‌اعتنایی به این جمله می‌دانست که «تو نمی‌توانی».

بااین‌حال، آزادی دوچرخه برای همه زنان به یک اندازه در دسترس نبود. قیمت وسیله، محدودیت‌های طبقاتی و تبعیض نژادی تعیین می‌کرد چه کسی می‌تواند وارد باشگاه‌ها، مسابقه‌ها و جاده‌ها شود. کاترین «کیتی» ناکس، زن جوان دورگه و خیاط اهل بوستون، هم‌زمان با محدودیت‌های جنسیتی با نژادپرستی نیز روبه‌رو بود. او در سال ۱۸۹۳ عضو «اتحادیه چرخ‌سواران آمریکا» شد؛ سازمانی که یک سال بعد اساسنامه‌اش را تغییر داد و عضویت را به سفیدپوستان محدود کرد. ناکس در سال ۱۸۹۵ در گردهمایی ملی اتحادیه حاضر شد و با مهارت دوچرخه‌سواری و لباس‌های رکاب‌زنی‌ای که خودش می‌دوخت، هم مرز نژادی و هم قواعد پوشش زنانه را به چالش کشید. روایت کتابخانه اسمیتسونین از زندگی او یادآوری می‌کند که حتی وسیله‌ای که نماد رهایی زنان شده بود، درون جامعه‌ای نابرابر حرکت می‌کرد.

این زنان با بدن‌های واقعی خود به ادعاهای پزشکی پاسخ دادند. هر بار که مسافت بیشتری می‌پیمودند، مسابقه می‌دادند، زمین می‌خوردند و دوباره سوار می‌شدند، نشان می‌دادند ظرفیت بدن زن را نمی‌توان از پشت میز پزشک یا تحریریه روزنامه تعیین کرد. تجربه زیسته آنان به شکلی از دانش تبدیل شد؛ دانشی در برابر نظریه‌هایی که بدون مشاهده و آمار، ناتوانی زنان را طبیعی معرفی می‌کردند.

بیماری از میان رفت؛ منطق آن باقی ماند

امروز کسی «صورت دوچرخه‌ای» را تشخیص پزشکی نمی‌داند. خطرهای واقعی دوچرخه‌سواری به ایمنی مسیر، تصادف، تجهیزات و شرایط جسمانی مربوط‌اند، نه زنانه یا مردانه‌شدن چهره. اما محو شدن نام یک بیماری خیالی به معنای از بین رفتن سازوکاری نیست که آن را ساخت.

هرگاه حضور زنان در فضایی تازه گسترش می‌یابد، مقاومت در برابر آن ممکن است خود را با زبان مراقبت نشان دهد: این کار برای بدن زن خطرناک است، با طبیعت او سازگار نیست، آینده خانوادگی‌اش را تهدید می‌کند یا جامعه را از نظر اخلاقی به خطر می‌اندازد. در این روایت‌ها، پرسش اصلی به‌ندرت این است که چگونه محیط را برای زنان امن‌تر کنیم؛ پاسخ از پیش آماده است: زن نباید وارد آن محیط شود.

این تاریخ برای زنان ایرانی دور و بی‌ارتباط نیست. در قوانین ایران ماده صریحی که صرف دوچرخه‌سواری زنان را جرم اعلام کند وجود ندارد. سال ۱۳۹۸ نیز سخنگوی قوه قضائیه گفت دوچرخه‌سواری زنان با «رعایت ضوابط شرعی» منع قانونی ندارد. بااین‌حال، فتاوا و دستورهای محلی بارها حضور زنان دوچرخه‌سوار را محدود کرده‌اند. همان سال، دادستان اصفهان دوچرخه‌سواری زنان در فضای عمومی را حرام خواند؛ موضعی که بعداً سخنگوی دستگاه قضایی کوشید آن را تعدیل کند. این تناقض میان نبودِ منع قانونی و محدودیت عملی هنوز بخش مهمی از تجربه زنان در فضای عمومی ایران است.

در اینجا دیگر کسی از «فک منقبض» یا «چهره مردانه» حرف نمی‌زند؛ واژه‌ها به «عفت»، «نامحرم» و «فساد» تغییر کرده‌اند. اما پرسش مرکزی مشابه است: آیا زن حق دارد بدنش را در فضای عمومی، مستقل از قیمومت و نگاه مردانه، به حرکت درآورد؟ مسئله هرگز فقط دو چرخ نبوده است. مسئله حق انتخاب مسیر است.

شاید صد سال بعد، مردم به «صورت دوچرخه‌ای» امروز ما بخندند؛ به باورهایی که اکنون بدیهی، اخلاقی یا حتی علمی به نظر می‌رسند اما کارکردشان محدودکردن گروهی از انسان‌هاست. مهم فقط این نیست که آیندگان به کدام باور ما خواهند خندید. پرسش دشوارتر این است: اکنون کدام ترس را به جای حقیقت پذیرفته‌ایم، چه کسی از آن سود می‌برد و آزادی چه کسانی به نام سلامت، طبیعت یا اخلاق محدود می‌شود؟

دختران صورت‌دوچرخه‌ای بیمار نبودند. فقط داشتند از قاب تعیین‌شده بیرون می‌رفتند؛ و گاهی جامعه برای زنی که مسیر خودش را انتخاب می‌کند، پیش از آنکه راهی باز کند، یک بیماری می‌سازد.