زنی از خانه بیرون میرود تا چند قلم خوراک بخرد. حق ندارد پولی همراه داشته باشد، نمیتواند تابلوی مغازهها را بخواند و حتی نامی که دیگران صدایش میزنند متعلق به خودش نیست. لباسش، مسیر حرکتش، زمان خروج از خانه و سرنوشت بدنش را حکومت تعیین کرده است. بااینحال، هنوز چیزی در اختیار او باقی مانده که قدرت نتوانسته کاملاً مصادره کند: حافظهاش.
راوی رمان سرگذشت ندیمه، نوشته مارگارت آتوود، زنی است که او را «آفرد» مینامند. این نام هویت او نیست؛ نشانی از مالکیت مردی است که زن به خانهاش سپرده شده است. نام واقعی آفرد از روایت حذف شده، درست مانند خانواده، شغل، حساب بانکی و زندگی پیشینش.
او در جمهوری خیالی گیلاد زندگی میکند؛ حکومتی تمامیتخواه و دینی که بر ویرانههای ایالات متحده شکل گرفته است. نرخ باروری کاهش یافته و زنان توانمند در بارداری به منابعی کمیاب تبدیل شدهاند. حکومت آنان را از خانوادههایشان جدا میکند و در اختیار مردان بلندپایه میگذارد تا برای خانوادههای حاکم فرزند به دنیا بیاورند. اما «سرگذشت ندیمه» فقط داستان آیندهای هولناک یا حکومتی خیالی نیست. پرسش اصلی کتاب بسیار نزدیکتر است: چگونه ممکن است حقوقی که عادی و بدیهی به نظر میرسند، در مدتی کوتاه از میان بروند؟
زنی که نامش هم به او تعلق ندارد
مارگارت آتوود رمان را با توضیح مفصل درباره ساختار سیاسی گیلاد آغاز نمیکند. خواننده ابتدا با جزئیات زندگی روزمره آفرد روبهرو میشود: لباس سرخی که باید بپوشد، کلاه سفیدی که دید اطرافش را محدود میکند، خریدهای روزانه، نگاههای مراقب و واژههایی که باید با احتیاط انتخاب شوند.
همین جزئیاتاند که گیلاد را ترسناک میکنند. خشونت همیشه با بازداشت و اعدام ظاهر نمیشود؛ گاهی به شکل مقرراتی وارد زندگی میشود که تعیین میکنند یک زن چه بپوشد، کجا برود، چه کسی را ببیند و درباره چه موضوعی حرف بزند.
در این نظام، زنان فقط از حقوق سیاسی محروم نشدهاند. آنان اجازه خواندن و نوشتن ندارند، نمیتوانند مالک دارایی باشند و هویتشان بر اساس رابطه با یک مرد تعریف میشود. آفرد نه شهروند، بلکه کارکردی زیستی است. حکومت او را تا اندازهای زنده و سالم میخواهد که بتواند باردار شود.
بااینحال، راوی هیچگاه به شخصیتی نمادین و بیگذشته تقلیل پیدا نمیکند. او زنی معمولی است که پیش از گیلاد کار میکرد، خرید میرفت، همسر و فرزند داشت و مانند بسیاری از مردم تصور میکرد نظم زندگی روزمره پایدار خواهد ماند. بخشی از نیروی رمان از همین معمولیبودن میآید: آفرد از ابتدا قهرمان یا کنشگری بیباک نیست. او انسانی است که میترسد، سازش میکند، به یاد میآورد و میکوشد زنده بماند.
گیلاد یکشبه ساخته نشد
در حافظه آفرد، نشانههای فروپاشی بهتدریج آشکار میشوند. ابتدا بحرانی سیاسی رخ میدهد. سپس حکومت با استناد به وضعیت اضطراری، قانون اساسی را تعلیق میکند. رسانهها محدود میشوند و حقوقی که تا دیروز قطعی به نظر میرسیدند، موقتاً کنار گذاشته میشوند.
این «موقت»بودن چندان دوام نمیآورد. زنان ناگهان متوجه میشوند حسابهای بانکیشان مسدود شده و اختیار داراییهایشان به مردان خانواده انتقال یافته است. آنان از محل کار اخراج میشوند و در زمانی کوتاه، استقلال اقتصادی و امکان خروج از وضعیت تازه را از دست میدهند.
آتوود نشان میدهد که استبداد فقط با حضور مأموران مسلح تثبیت نمیشود؛ به همکاری کارمندان، مدیران، همسایهها و کسانی نیاز دارد که هر محدودیت تازه را امری گذرا یا مشکل شخص دیگری میدانند. آنچه امروز علیه گروهی کوچک اجرا میشود، فردا میتواند به قاعدهای عمومی تبدیل شود.
آتوود گفته است هنگام ساختن گیلاد، کوشیده هیچ شکل از سرکوب را که در جایی از تاریخ سابقه نداشته باشد وارد رمان نکند. مصادره کودکان، ممنوعیت سوادآموزی، سلب مالکیت، طبقهبندی لباسها و کنترل اجباری باروری، همگی نمونههای تاریخی داشتهاند. او در مقالهای درباره سرچشمههای رمان توضیح میدهد که گیلاد از ترکیب تجربه حکومتهای تمامیتخواه، سنتهای دینی اقتدارگرا و سیاستهایی شکل گرفته که پیشتر در جوامع واقعی اجرا شدهاند. به همین دلیل، جهان داستان با وجود خیالیبودنش آشنا به نظر میرسد؛ آتوود آن را نه پیشگویی، بلکه بررسی امکانهایی میداند که همین امروز در جامعه وجود دارند. مارگارت آتوود درباره ریشههای تاریخی گیلاد
وقتی بدن زن به مسئلهای حکومتی تبدیل میشود
در گیلاد، توانایی بارداری یک ویژگی شخصی نیست؛ وظیفهای عمومی و تحت کنترل حکومت است. بدن ندیمهها به خانوادههای قدرتمند واگذار میشود و خشونتی که بر آنان اعمال میشود، با مراسم، دعا و زبان مذهبی مشروعیت پیدا میکند.
حکومت تجاوز را انکار نمیکند؛ نام دیگری بر آن میگذارد. اجبار را خدمت معرفی میکند و محرومیت را نوعی حمایت مینامد. به زنان گفته میشود که در نظم تازه، برخلاف گذشته، از نگاه مزاحم مردان، رقابت و ناامنی در اماناند. اما بهای این «امنیت»، از دستدادن اختیار بر زندگی و بدن است.
یکی از نکات مهم رمان این است که سرکوب زنان تنها توسط مردان اجرا نمیشود. زنانی مانند عمهها مسئول آموزش، تنبیه و مطیعکردن ندیمهها هستند. سرنا جوی نیز از نظمی حمایت کرده که در نهایت آزادی خودش را محدود کرده است.
آتوود از زنان تصویری یکدست و صرفاً قربانی ارائه نمیدهد. بعضی مقاومت میکنند، بعضی سازش میکنند و بعضی برای بهدستآوردن سهم کوچکی از قدرت، در سرکوب زنان دیگر مشارکت دارند. گیلاد هر فرد را بر اساس جنسیت، طبقه، باروری و نزدیکی به حاکمان در جایگاهی مشخص قرار میدهد. به تعبیر خود آتوود، این حکومت هرمی است که زنان و مردانی در طبقات مختلف آن حضور دارند، اگرچه مردان در هر سطح از امتیاز بیشتری برخوردارند.
این پیچیدگی سبب میشود کتاب از یک تقابل ساده میان «زنان خوب» و «مردان بد» فراتر برود. موضوع اصلی، ساختاری است که انسانها را به گروههای دارای ارزش متفاوت تقسیم میکند و برای بقای خود، بخشی از سرکوبشدگان را به مجریان سرکوب تبدیل میسازد.
حافظه؛ چیزی که هنوز مصادره نشده است
مقاومت آفرد در آغاز پرصدا و قهرمانانه نیست. او ارتشی در اختیار ندارد و نمیتواند با سخنرانی حکومت را به چالش بکشد. نخستین امکان مقاومتش، به یادآوردن است. او نامها، چهرهها، لمسها و زندگی پیش از گیلاد را در ذهن خود حفظ میکند. خاطره دخترش را رها نمیکند، حتی زمانی که نمیداند فرزندش کجاست. زبان را در سکوت بازسازی میکند و روایتش را، هرچند ناپیوسته و مردد، برای شنوندهای نامعلوم ادامه میدهد.
در حکومتی که زنان را از خواندن و نوشتن محروم کرده، روایتکردن به عملی سیاسی تبدیل میشود. آفرد با گفتن داستانش ثابت میکند که فقط یک بدن بارور یا شمارهای در نظام اداری گیلاد نبوده است. او انسانی با گذشته، میل، ترس، تناقض و قدرت انتخاب بوده؛ حتی اگر دامنه انتخابهایش بهشدت محدود شده باشد.
کتاب در عین حال تصویری رمانتیک از مقاومت ارائه نمیدهد. ترس واقعی است و بقا گاهی به سکوت، پنهانکاری و مصالحه نیاز دارد. آتوود بهجای آنکه از شخصیتش قهرمانی دستنیافتنی بسازد، نشان میدهد چگونه انسان در دل یک نظام سرکوبگر میکوشد بخشی از خود را حفظ کند.
چرا خواننده ایرانی گیلاد را متفاوت میخواند؟
نمیتوان جمهوری خیالی گیلاد را نسخهای دقیق از ایران دانست. تاریخ، جامعه و روابط قدرت در دو جهان متفاوتاند و هر مقایسه مستقیمی ممکن است پیچیدگی تجربه زنان ایرانی را نادیده بگیرد. بااینحال، سازوکارهایی در رمان وجود دارند که برای خواننده ایرانی ناآشنا نیستند: قانونگذاری درباره پوشش و بدن زنان، استفاده از زبان اخلاق برای محدودکردن آزادی، نظارت بر رفتارهای روزمره و تلاش برای حذف زنان معترض از فضای عمومی.
این ارتباط فقط برداشت خوانندگان بیرون از ایران نیست. نرگس محمدی در گفتوگو با مارگارت آتوود گفته است «سرگذشت ندیمه» را در زندان خوانده و میان جهان گیلاد و تجربه زنان تحت حکومت دینی در ایران شباهتهایی دیده است. اهمیت این روایت در آن است که کتاب آتوود برای او نه تصویری انتزاعی از آینده، بلکه متنی قابل مقایسه با واقعیتی زیسته بوده است.
خواننده ایرانی همچنین میتواند معنای مقاومت روزمره در رمان را بهتر درک کند؛ مقاومتی که ممکن است در شکل برداشتن یک پوشش اجباری، آوازخواندن در فضای عمومی، حفظ یک نام، نوشتن یک روایت یا نپذیرفتن زبانی ظاهر شود که حکومت برای تعریف زنان ساخته است.
«سرگذشت ندیمه» نمیگوید هر جامعهای ناگزیر به گیلاد تبدیل خواهد شد. هشدار کتاب دقیقتر است: هیچ حقی صرفاً به دلیل آنکه امروز وجود دارد، برای همیشه تضمین نشده است. حقوق زمانی پایدار میمانند که جامعه از فرسایش تدریجی آنها غافل نشود.
رمانی مهم، اما نه بینقص
قدرت ادبی و سیاسی «سرگذشت ندیمه» نباید مانع پرسشگری درباره محدودیتهای آن شود. داستان عمدتاً از نگاه زنی سفیدپوست و متعلق به طبقه متوسط روایت میشود و مسئله نژاد، با وجود تاریخ بردهداری و کنترل تولیدمثل زنان سیاهپوست در آمریکا، در حاشیه باقی میماند.
برخی پژوهشگران یادآوری کردهاند که بخشی از خشونتهای گیلاد ــ جداسازی مادران از فرزندان، بهرهکشی تولیدمثلی و سلب نام و هویت ــ پیشتر بر زنان برده و گروههای بهحاشیهراندهشده اعمال شده بود. از این منظر، رمان زمانی هراسانگیز میشود که همان خشونتها به زندگی زنی سفیدپوست راه پیدا میکنند. این نقد از اهمیت کتاب کم نمیکند، اما نشان میدهد تجربه «زن» را نمیتوان جدا از نژاد، طبقه، قومیت و جایگاه اجتماعی تحلیل کرد. پژوهشهای انتقادی درباره نژاد و بازنمایی در گیلاد همین کاستی میتواند به پرسشی مفید برای خواننده ایرانی تبدیل شود: هنگام سخنگفتن از زنان ایران، تجربه چه زنانی بیشتر دیده میشود و صدای چه کسانی در حاشیه میماند؟ آیا روایت زن ساکن تهران میتواند بهتنهایی نماینده زن کورد، بلوچ، عرب، بهائی، مهاجر، کارگر یا زنی باشد که در فقر زندگی میکند؟
خواندن انتقادی به معنای کنارگذاشتن کتاب نیست؛ به معنای گفتوگو با آن است.
چرا باید «سرگذشت ندیمه» را خواند؟
این رمان صرفاً به دلیل موضوعش ماندگار نشده است. زبان آتوود دقیق، سرد و در عین حال آکنده از جزئیات حسی است. او جهان گیلاد را با توضیحهای طولانی نمیسازد؛ خواننده آن را از خلال اضطرابهای روزانه، سکوتهای اجباری، خاطرههای پراکنده و مناسبات پیچیده میان شخصیتها کشف میکند.
کتاب برای کسانی که به ادبیات سیاسی علاقه دارند، روایتی درباره چگونگی شکلگیری اقتدارگرایی است. برای خوانندگان آثار فمینیستی، مطالعهای درباره کنترل بدن، کارکرد زبان و سیاست تولیدمثل به شمار میرود. برای کسانی که معمولاً از متنهای نظری فاصله میگیرند نیز داستانی پرکشش درباره زنی است که میکوشد در شرایطی غیرانسانی، انسان باقی بماند.
آتوود خواننده را با پاسخهای ساده آرام نمیکند. آفرد همیشه شجاع نیست، مقاومت همیشه پیروز نمیشود و مرز میان انتخاب و اجبار گاهی روشن نیست. همین ابهام، رمان را به زندگی واقعی نزدیک میکند.
مشخصات نسخه فارسی
«سرگذشت ندیمه» نوشته مارگارت آتوود با ترجمه سهیل سمی از سوی نشر ققنوس به فارسی منتشر شده است. مشخصات این ترجمه در سامانه خانه کتاب نیز ثبت شده است. بهتر است کتاب را بدون اتکا به سریال تلویزیونی و از خلال صدای خود آفرد خواند. اقتباس تصویری، جهان گیلاد را گسترش داده است؛ اما قدرت اصلی رمان در همان صدای آرام، ناپایدار و شخصی زنی قرار دارد که میکوشد روایتش را پیش از آنکه دیگران آن را به جای او تعریف کنند، برجا بگذارد.
«سرگذشت ندیمه» کتابی درباره آیندهای دور نیست. درباره لحظهای است که جامعه هنوز میتواند مسیر خود را تغییر دهد، اما بسیاری از مردم تصور میکنند اتفاق مهمی رخ نداده است. درباره فاصله کوتاه میان داشتن حق و بهیادآوردن روزهایی است که آن حق وجود داشت.
و شاید مهمترین دلیل خواندن این رمان همین باشد: آفرد در جهانی زندگی میکند که قدرت میخواهد از او یک وظیفه، یک لباس و یک بدن بسازد؛ اما او با روایتکردن، دوباره به یک انسان تبدیل میشود.
معرفی و بررسی کتاب: تحریریه ۱۰۰۱Nomads