رفتن به محتوای اصلی

گاهی برای شناخت یک سرزمین، باید از مشهورترین جاذبه هایش فاصله گرفت

ما تصمیم گرفته بودیم یک ماه تمام در آوینیون  بمانیم؛ شهری که هر تابستان، با جادوی فستیوال تئاتر، خیابان‌های سنگ‌فرش‌اش به صحن‌های زندهٔ نمایش بدل می‌شود و شب‌ها تا دیروقت هنر نفس می‌کشد. اما هنوز یک هفته‌ای از اقامتمان نگذشته بود که دلمان چهره دیگری از جنوب فرانسه را خواست! چهره‌ای که نه در هیاهوی سالن‌ها و چراغ‌های صحنه، بلکه در سکوت امتداد مدیترانه و میان تالاب‌های آرام و نیزارهای خاموش جریان داشت. این‌گونه شد که سفر کشف جنوب، بی‌آنکه اقامت طولانی‌مان در آوینیون را رها کند، آرام‌آرام آغاز گردید.

صبح زود راه افتادیم. جاده از میان دشت‌های پرووانس می‌گذشت؛ تاکستان‌ها، باغ‌های زیتون و مزارع آفتابگردان زیر نور زلال خورشید یکی پس از دیگری از کنارمان عبور می‌کردند. هرچه به جنوب نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا مرطوب‌تر می‌شد و بوی نمک، پیش از دیدن دریا، خودش را اعلام می‌کرد.

هر چه به مدیترانه نزدیک تر می شدیم هوا تغییر می کرد. نسیمی مرطوب از سمت دریا می وزید و بوی نمک، بیش از آنکه آب را ببینیم ،خبر از نزدیک شدن به ساحل می داد.افق وسیعتر شده بود و آسمان،بی آنکه مانعی پیش رویش باشد،تا دور دست امتداد داشت.

حدود یک ساعت و نیم بعد به Port Camargue رسیدیم. بندری که شاید نامش به اندازه نیس یا کن یا سن تروپه شناخته شده نباشد!اما در میان عاشقان دریا و قایقرانی، جایگاه ویژه ای دارد! این بندر با نزدیک به ۵۰۰۰ جایگاه پهلوگیری، بزرگ‌ترین مارینای تفریحی اروپا است؛ پروژه‌ای بلندپروازانه از اواخر دهه ۱۹۶۰ که دولت فرانسه برای توسعه گردشگری سواحل کمتر شناخته‌شده مدیترانه طراحی کرد.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، هماهنگی و سکوت عجیب بندر بود. صدها قایق بادبانی روی آب آرام شناور بودند، طناب‌ها با ریتم موج تکان می‌خوردند و صدای ملایم برخورد دکل‌ها در باد می‌پیچید. اینجا شتاب و آشفتگی جایی نداشت. آدم ناخودآگاه آهسته‌تر قدم برمی‌داشت.

در اواخر سال ۱۹۶۰ طراحی مجموعه را به ژان بالادور، معمار برجسته فرانسوی، سپرده بودند؛ همان کسی که La Grande-Motte را ساخته بود. او معتقد بود معماری باید ادامه طبیعت باشد، نه سلطه بر آن. ساختمان‌های سفید با خطوط منحنی، تراس‌های بزرگ و پنجره‌های رو به دریا، حتی پس از بیش از نیم قرن هنوز مدرن و زنده به نظر می‌رسند. اینجا ساختمان‌ها برای دیده شدن ساخته نشده‌اند؛ برای زندگی کردن با آب ساخته شده‌اند.

بندر را باید از روی آب شناخت. سوار قایق شدیم و از کنار پل متحرک Le Grau-du-Roi گذشتیم. خانه‌های سفید با تراس‌های رو به کانال یکی پس از دیگری ظاهر می‌شدند؛ گلدان‌های شمعدانی، دوچرخه‌های تکیه‌داده به دیوار و قایق‌هایی که درست مقابل در ورودی خانه پهلو گرفته بودند. در Port Camargue، دریا دیگر فقط منظره نیست؛ بخشی جدایی‌ناپذیر از خانه است. آب اینجا نقش خیابان را بازی می‌کند و قایق، خودرو.

از روی آب، معماری بندر معنای عمیق‌تری پیدا می‌کرد. خطوط منحنی ساختمان‌ها که از بادبان و موج الهام گرفته شده بودند، در انعکاس نور روی آب می‌رقصیدند. کودکی روی اسکله برای قایقی که از خانه‌شان می‌گذشت دست تکان می‌داد، مردی روی تراس کتاب می‌خواند و زنی سالخورده با حوصله گلدان‌هایش را آب می‌داد. زندگی اینجا هنوز با همان ریتم آرام و همیشگی خودش ادامه داشت.

وقتی قایق به اسکله بازگشت، Port Camargue را نه به عنوان یک مقصد گردشگری، بلکه به عنوان جایی که هویتش را از آب گرفته بود، شناخته بودم.

کامارگ؛ جایی که آب و خاک با هم آشتی کرده‌اند

جاده به‌آرامی از بندر فاصله می‌گرفت و هر کیلومتر، منظره‌ای تازه پیش چشممان می‌گذاشت. ردیف خانه‌ها و اسکله‌ها کم‌کم محو شدند و جای خود را به کانال‌هایی دادند که بی‌صدا از میان نیزارها می‌گذشتند، تالاب‌هایی که آسمان را در آغوش گرفته بودند و دشت‌هایی که تا افق امتداد داشتند.

اینجا کامارگ بود؛ بزرگ‌ترین دلتای رود رون و یکی از منحصربه‌فردترین چشم‌اندازهای طبیعی فرانسه.

رود رون، پیش از آنکه به مدیترانه برسد، در اینجا به شاخه‌های متعدد تقسیم می‌شود. آب شیرین رودخانه با آب شور دریا در هم می‌آمیزد و سرزمینی را شکل می‌دهد که تالاب‌ها، شوره‌زارها، نیزارها، چراگاه‌ها و شالیزارهای برنج در کنار یکدیگر، اکوسیستمی کم‌نظیر را ساخته‌اند. بخش بزرگی از این منطقه در محدوده پارک طبیعی منطقه‌ای کامارگ قرار دارد؛ زیستگاهی که هر سال میزبان صدها گونه پرنده مهاجر است و نام آن بیش از هر چیز با فلامینگوهای صورتی گره خورده است.

اما کامارگ را نمی‌توان فقط با آمار و اطلاعات شناخت.

زیبایی این سرزمین در آرامشی است که بی‌هیچ تلاشی در همه‌جای آن جریان دارد. باد از میان نیزارها عبور می‌کند، نور روی سطح آب می‌لغزد و آسمان آن‌قدر وسیع است که گاهی احساس می‌کنی مرز میان زمین و افق محو شده است.

نخستین فلامینگوها را کنار یکی از تالاب‌ها دیدیم. چند پرنده صورتی، آرام و باوقار، در آب کم‌عمق قدم می‌زدند. گاهی سرشان را در گل فرو می‌بردند و چند لحظه بعد، دوباره قامت کشیده‌شان از میان انعکاس آسمان پیدا می‌شد. هیچ عجله‌ای نداشتند؛ انگار زمان در این گوشه از جهان با ساعت دیگری اندازه‌گیری می‌شود.

ماشین را کنار جاده متوقف کردیم. هیچ‌کدام چیزی نگفتیم. دوربین روی صندلی ماند. انگار اگر حرفی می‌زدیم، چیزی از آن سکوت می‌شکست. شاید زیباترین خاطره آن روز، همین چند دقیقه سکوت بود؛ لحظه‌هایی که فقط نگاه کردیم و اجازه دادیم طبیعت، بی‌واسطه خودش را به ما نشان بدهد.

کمی جلوتر، اسب‌های سفید کامارگ در دشت‌های باز دیده می‌شدند. یال‌های روشنشان در باد تکان می‌خورد و بی‌هیچ شتابی از آب‌های کم‌عمق عبور می‌کردند. در فاصله‌ای نه‌چندان دور، گاوهای سیاه نیز در مراتع پراکنده بودند؛ حیواناتی که قرن‌هاست بخشی از هویت این منطقه و زندگی سنتی مردم کامارگ به شمار می‌آیند.

یکی دیگر از غافلگیری‌های این مسیر، شالیزارهای برنج بود. کمتر کسی فرانسه را با مزارع برنج به یاد می‌آورد، اما کامارگ مهم‌ترین منطقه کشت برنج این کشور است. خاک نیمه‌شور، آب فراوان و تابستان‌های گرم، شرایطی فراهم کرده‌اند که برنج قرمز کامارگ به یکی از شناخته‌شده‌ترین محصولات کشاورزی جنوب فرانسه تبدیل شود؛ محصولی که طعم و رنگش، مانند خود این سرزمین، شخصیت ویژه‌ای دارد.

در راه بازگشت، کنار جاده، فروشگاه کوچکی توجهمان را جلب کرد. اگر با عجله رانندگی می‌کردیم، احتمالاً از کنارش عبور می‌کردیم؛ اما بعضی از زیباترین خاطره‌های سفر، درست در همین توقف‌های کوتاه شکل می‌گیرند.

چند صندوق هلو، زردآلو و گوجه‌فرنگی تازه بیرون مغازه چیده شده بود. داخل فروشگاه، بوی چوب، عسل، گیاهان خشک و روغن زیتون در فضا پیچیده بود. قفسه‌های چوبی پر بودند از برنج قرمز کامارگ، نمک دریایی، روغن زیتون محلی، مرباهای خانگی و محصولاتی که بیشترشان در همین منطقه تولید شده بودند.

مدتی میان قفسه‌ها قدم زدیم و برنج قرمز، روغن زیتون، نمک دریایی و چند محصول محلی دیگر خریدیم؛ نه فقط برای سوغاتی، بلکه برای بردن بخشی از طعم و essence این سرزمین به خانه.

بعدها فهمیدم بهترین یادگاری هر سفر، لزوماً چیزی نیست که در ویترین فروشگاه‌های بزرگ پیدا شود. گاهی یک بسته برنج، بطری روغن زیتون یا شیشه‌ای عسل، بیشتر از هر شیء تزئینی، خاطره یک سرزمین را زنده نگه می‌دارد.

خورشید آرام‌آرام به سمت افق می‌رفت و نور طلایی عصرگاهی روی تالاب‌ها می‌نشست. باد خنک‌تر از صبح شده بود و نیزارها با هر وزش، موجی سبز در دشت ایجاد می‌کردند.

در مسیر بازگشت، مدام به این فکر می‌کردم که جنوب فرانسه را نمی‌توان فقط با شهرهای مشهورش شناخت. زیبایی این منطقه گاهی در بندری است که آب، خیابان‌هایش را ساخته؛ در خانه‌ای که قایق درست مقابل در ورودی‌اش پهلو گرفته؛ در تالابی که فلامینگوها بی‌هیچ عجله‌ای در آن قدم می‌زنند و در فروشگاه کوچکی که هنوز محصولاتش بوی خاک، آفتاب و دست‌های کشاورزان را می‌دهد.

آن روز، از هیاهوی یک جشنواره هنری به آرامش مدیترانه رسیدیم؛ از معماری‌ای که با دریا گفت‌وگو می‌کرد، به طبیعتی که هزاران سال است با همان ریتم همیشگی نفس می‌کشد.

Port Camargue و کامارگ برای ما فقط دو مقصد گردشگری نبودند؛ یادآوری این حقیقت بودند که ارزش واقعی سفر، گاهی نه در تعداد جاهایی است که می‌بینیم، بلکه در لحظه‌هایی نهفته است که وادارمان می‌کنند آهسته‌تر قدم برداریم، بیشتر نگاه کنیم و اجازه دهیم یک سرزمین، خودش را بی‌واسطه به ما معرفی کند.

سال‌ها بعد، شاید هنگام باز کردن بطری همان روغن زیتون، یا وقتی برنج قرمز کامارگ آرام روی شعله می‌پزد، دوباره به همان جاده برگردم؛ به بوی نمک، به باد میان نیها و به چند فلامینگوی صورتی که در سکوت تالاب قدم می‌زدند. آن وقت می‌فهمم بعضی سفرها با رسیدن به پایان تمام نمی‌شوند. بعضی مقصدها را ترک می‌کنی، اما آن‌ها هرگز تو را ترک نمی‌کنند