رفتن به محتوای اصلی

فیلم میمی لدر از سال‌های آغازین زندگی حرفه‌ای روث بیدر گینزبرگ، زنی که بعدها به یکی از مهم‌ترین چهره‌های قضایی آمریکا بدل شد، پرسشی بیرون می‌کشد که هنوز تازگی خود را از دست نداده است: وقتی قانون از «همه» سخن می‌گوید، واقعاً چه کسی را در ذهن دارد؟

فیلم با صورت روث بیدر گینزبرگ آغاز نمی‌شود؛ با پاها آغاز می‌شود.

ردیفی از کفش‌های چرمی، شلوارهای تیره و مردانی که با اطمینان از پله‌های دانشکده حقوق هاروارد بالا می‌روند. در میان این سیاهی یک‌دست، لباس آبی زنی جوان دیده می‌شود. هنوز نامش را نشنیده‌ایم، اما جایگاهش روشن است: او تنها کسی است که حضورش در این قاب عادی به نظر نمی‌رسد. میمی لدر در همان چند دقیقه نخست، بدون سخنرانی و توضیح اضافه، جهان فیلم را بنا می‌کند؛ جهانی که دانشگاه، دادگاه و دفتر وکالت برای مردان ساخته شده و زن، پیش از آنکه فرصتی برای نشان‌دادن توانایی‌اش پیدا کند، باید توضیح دهد چرا اصلاً آنجاست.

عنوان فیلم نیز به‌درستی نام یک قهرمان را بر خود ندارد. On the Basis of Sex، «بر اساس جنسیت»، از همان ابتدا انگشت را به‌سوی سازوکار تبعیض می‌گیرد، نه فقط سرگذشت زنی که توانست از آن عبور کند. این فیلم بیش از آنکه قصه موفقیت یک زن استثنایی باشد، درباره قانونی است که مرد را انسانِ پیش‌فرض می‌شناسد و زن را حالتی ویژه که باید جداگانه درباره‌اش تصمیم گرفت.

آن صندلی از پیش برای مردی کنار گذاشته شده بود

سال ۱۹۵۶ است. روث بیدر گینزبرگ یکی از معدود زنان در میان بیش از ۵۰۰ دانشجوی دانشکده حقوق هاروارد است. در ضیافتی که برای دانشجویان زن ترتیب داده شده، اروین گریس‌ولد، رئیس دانشکده، از آنان می‌پرسد چرا به هاروارد آمده‌اند و جای مردی را گرفته‌اند. این پرسش فقط یک جمله نامناسب در یک مهمانی رسمی نیست. پشت آن، تصوری نهادی از مالکیت خوابیده است: صندلی دانشگاه در اصل متعلق به مرد است و ورود زن به آن، نیازمند توجیه.

درباره انگیزه شخصی گریس‌ولد روایت‌های متفاوتی وجود دارد، اما نیت یک فرد معنای ساختاری آن صحنه را عوض نمی‌کند. در روزگاری که حضور زنان در دانشکده حقوق هنوز امری تازه و مورد مناقشه بود، از مردان نمی‌پرسیدند چرا آمده‌اند. آنان برای نشستن بر صندلی خود نیازی به دفاعیه نداشتند.

گینزبرگ دو سال نخست تحصیلش را در هاروارد گذراند. پس از انتقال همسرش به نیویورک، درخواست کرد سال آخر را در دانشگاه کلمبیا بگذراند و همچنان مدرک هاروارد را دریافت کند، اما دانشگاه نپذیرفت. او به کلمبیا منتقل شد و در سال ۱۹۵۹ در بالاترین رتبه کلاس خود فارغ‌التحصیل شد. با این حال، مؤسسات حقوقی حاضر به استخدامش نبودند. زن‌بودن، مادر‌بودن و یهودی‌بودن، در نگاه بسیاری از کارفرمایان آن دوران، از کارنامه درخشانش مهم‌تر بود. او سرانجام پس از یک دوره دستیاری قضایی و فعالیت پژوهشی، وارد تدریس حقوق شد.

فیلم این سال‌ها را فشرده می‌کند، اما تناقض اصلی را درست می‌بیند: جامعه‌ای که در کتاب‌های حقوق خود از عدالت حرف می‌زد، برای زنی که حقوق را بهتر از بسیاری از هم‌کلاسی‌های مردش آموخته بود، در دفترهای وکالت جایی نداشت. تبعیض همیشه با صدای بلند نمی‌گوید «تو توانایی نداری». گاهی توانایی زن را می‌پذیرد و بعد، بسیار مؤدبانه، اضافه می‌کند: «اما اینجا جای تو نیست.» همین‌جاست که «بر اساس جنسیت» از یک زندگی‌نامه معمولی فراتر می‌رود. مسئله فقط این نیست که روث چگونه وارد جهانی مردانه شد؛ مسئله این است که چرا آن جهان از ابتدا مردانه تعریف شده بود.

مردی که قانون برایش جایی نداشت

پرونده‌ای که قلب فیلم را می‌سازد، در ظاهر پرونده‌ای کوچک و کم‌اهمیت درباره مالیات است. چارلز موریتز، مردی مجرد، از مادر سالخورده و بیمار خود مراقبت می‌کند. شغلش او را ناچار به سفر می‌کند و برای آنکه بتواند هم کار کند و هم مسئولیت مراقبت از مادرش را بر عهده بگیرد، زنی را استخدام می‌کند. موریتز می‌خواهد هزینه این مراقبت را از درآمد مشمول مالیاتش کسر کند، اما قانون چنین امتیازی را برای زنان و گروه‌هایی مشخص از مردان در نظر گرفته است، نه برای مرد مجردی که هرگز ازدواج نکرده است.

قانون‌گذار می‌توانست زنی را تصور کند که برای ادامه کار به کمک در مراقبت از یکی از اعضای خانواده نیاز دارد، اما مردی که خود نقش مراقبت‌کننده را بر عهده گرفته باشد، از محدوده تصور او بیرون مانده بود.

در نگاه نخست، این قانون علیه یک مرد تبعیض قائل شده است. اما پشت آن، همان تقسیم‌بندی دیرینه‌ای قرار دارد که زن را مراقب طبیعی و مرد را نان‌آور طبیعی می‌بیند. زن باید در خانه بماند و از دیگری مراقبت کند؛ مرد باید بیرون از خانه کار کند و کسی از او مراقبت کند. موریتز در هیچ‌یک از این دو قالب جا نمی‌گیرد و درست به همین دلیل، تناقض قانون را آشکار می‌کند.

گینزبرگ و همسرش مارتین، که در حقوق مالیاتی تخصص داشت، پرونده را پذیرفتند. دادگاه استیناف حوزه دهم آمریکا در سال ۱۹۷۲ رأی دادگاه مالیاتی را نقض کرد و محروم‌کردن موریتز از این امتیاز را تبعیضی خودسرانه و فاقد ارتباط منطقی با هدف قانون دانست. این پرونده در دیوان عالی رسیدگی نشد؛ پیروزی در دادگاه استیناف فدرال به دست آمد. از آنجا که قانون مورد اعتراض فدرال بود، استدلال بر اصول برابری نهفته در تضمین دادرسی منصفانه متمم پنجم تکیه داشت، نه بر اعمال مستقیم بند حمایت برابر متمم چهاردهم.

انتخاب یک مرد به‌عنوان شاکی، تصادفی نبود.

بسیاری از قاضیان و قانون‌گذاران مرد آن زمان، مقررات متفاوت برای زنان را تبعیض نمی‌دانستند؛ آن را نوعی حمایت خیرخواهانه می‌دیدند. گینزبرگ پرونده‌ای را مقابل آنان گذاشت که نشان می‌داد همان کلیشه‌ای که زن را به خانه محدود می‌کند، مردی را که مسئولیت مراقبت بر عهده گرفته نیز از حمایت قانون محروم می‌سازد.

این استدلال به معنای آن نبود که مردان و زنان به یک اندازه از مردسالاری آسیب می‌بینند. قدرت، فرصت و استقلال اقتصادی همچنان به‌طور نامتناسب در اختیار مردان بود. اما پرونده موریتز نشان می‌داد تقسیم‌کردن انسان‌ها به نقش‌های ثابت جنسیتی، آزادی هر کسی را که از آن نقش‌ها بیرون برود محدود می‌کند. گینزبرگ برای قاضیانی که تبعیض علیه زنان را نمی‌دیدند، مردی را به دادگاه آورد که قربانی همان منطق شده بود. او از تجربه‌ای آشنا برای مردان استفاده کرد تا ساختاری را آشکار کند که بیشترین بار آن بر دوش زنان بود.

پرونده موریتز آغاز مطلق مبارزه حقوقی با تبعیض جنسیتی در آمریکا نبود. یک سال پیش‌تر، دیوان عالی در پرونده Reed v. Reed برای نخستین‌بار قانونی را به دلیل رفتار متفاوت با زنان و مردان مغایر اصل حمایت برابر شناخته بود؛ گینزبرگ نیز در تنظیم لایحه آن پرونده نقشی اساسی داشت. موریتز را باید یکی از گام‌های اولیه و حساب‌شده راهبردی دانست که قرار بود قوانین جنسیت‌زده را نه با یک ضربه، بلکه بند به بند به عقب براند.

پیروزی موریتز شاید در ظاهر فقط به یک معافیت مالیاتی مربوط بود، اما اهمیتش در مبلغ مالیات خلاصه نمی‌شد. دادگاه پذیرفته بود که دولت نمی‌تواند درباره مسئولیت‌های خانوادگی شهروندان، صرفاً بر اساس زن یا مرد بودن آنان تصمیم بگیرد. گاهی یک نظم حقوقی عظیم، نخستین نشانه شکست خود را در کوچک‌ترین بندهای قانون آشکار می‌کند.

زنانی که بیرون قاب ماندند

سینما به قهرمان نیاز دارد. تاریخ پراکنده است، اما فیلم باید چهره‌ای پیدا کند که تماشاگر مسیر را با او طی کند. «بر اساس جنسیت» این چهره را در روث بیدر گینزبرگ می‌یابد و بخش بزرگی از تاریخ مبارزه حقوقی زنان را از خلال زندگی او روایت می‌کند. این انتخاب به فیلم انسجام می‌دهد، اما بهایی هم دارد.

پیش از گینزبرگ، زنانی بودند که زبان حقوقی این مبارزه را ساخته بودند. یکی از مهم‌ترین آنان پائولی موری، حقوقدان و کنشگر سیاه‌پوست، بود که سال‌ها پیش پیوند میان تبعیض نژادی و تبعیض جنسیتی را صورت‌بندی کرده و استدلال کرده بود که تضمین حمایت برابر قانون اساسی باید برای مقابله با تبعیض علیه زنان نیز به کار رود.

دوروتی کنیون نیز سال‌ها برای آن جنگیده بود که حقوق زنان در اتحادیه آزادی‌های مدنی آمریکا از موضوعی حاشیه‌ای به یک اولویت تبدیل شود. وقتی گینزبرگ در سال ۱۹۷۱ لایحه پرونده Reed v. Reed را به دیوان عالی ارائه کرد، نام موری و کنیون را بر صفحه نخست آن قرار داد؛ با اینکه هیچ‌یک مستقیماً در نوشتن آن لایحه مشارکت نداشتند. این کار ادای دینی روشن بود به زنانی که استدلال‌های او بر شانه‌های کار فکری و سیاسی آنان بنا شده بود.

فیلم این تاریخ جمعی را کم‌رنگ می‌کند. جنبش حقوق مدنی، مبارزات زنان سیاه‌پوست، تلاش‌های وکلای گمنام، دانشجویان، استادان و زنانی که تجربه‌های شخصی خود را به مسئله‌ای عمومی تبدیل کردند، بیشتر در حاشیه باقی می‌مانند. این حذف فقط یک نقص تاریخی نیست؛ بر معنای سیاسی فیلم نیز اثر می‌گذارد. وقتی تحول اجتماعی به نبوغ و استقامت یک زن استثنایی فروکاسته شود، ساختاری که هزاران زن را از فرصت‌های عادی محروم کرده بود، جای خود را به قصه‌ای دلگرم‌کننده درباره غلبه فردی بر موانع می‌دهد.

در چنین روایتی، ممکن است این تصور شکل بگیرد که درها همیشه قابل گشودن‌اند، به شرط آنکه زنی به‌اندازه کافی باهوش، صبور و مقاوم باشد. اما مسئله فمینیسم هرگز تنها یافتن چند زن خارق‌العاده برای عبور از درهای بسته نبوده است؛ مسئله، بازکردن درها برای زنانی است که برای برخورداری از حقوق عادی نباید مجبور باشند خارق‌العاده باشند. یادآوری نقش پائولی موری و دوروتی کنیون چیزی از اهمیت گینزبرگ کم نمی‌کند. قرار نیست نور را از چهره او برداریم؛ باید قاب را بزرگ‌تر کنیم. هیچ زنی، حتی زنی که بعدها به نماد یک دوره تبدیل می‌شود، تاریخ را به‌تنهایی تغییر نمی‌دهد.

قفس‌هایی که نامشان «حمایت» بود

پس از پیروزی موریتز در دادگاه استیناف، دولت آمریکا از دیوان عالی خواست پرونده را بررسی کند. اروین گریس‌ولد، همان رئیس پیشین دانشکده حقوق هاروارد، در آن زمان دادستان کل دولت در برابر دیوان عالی بود.

دولت برای نشان‌دادن پیامدهای گسترده رأی موریتز، فهرستی از مقررات فدرال را به درخواست خود پیوست کرد که در آنها میان زنان و مردان تفاوت گذاشته شده بود. این فهرست که به «پیوست E» معروف شد، قرار بود هشداری باشد: اگر رأی موریتز پابرجا بماند، صدها قانون دیگر نیز ممکن است زیر سؤال بروند.

اما آنچه قرار بود تهدید باشد، برای گینزبرگ و همکارانش به نقشه راه تبدیل شد. فهرست دولت نشان می‌داد تبعیض جنسیتی نه در چند قانون پراکنده، بلکه در تار و پود نظام حقوقی حضور دارد. هر بند می‌توانست موضوع یک اصلاح یا پرونده تازه باشد. گینزبرگ بعدها این فهرست را گنجینه‌ای برای ادامه مبارزه توصیف کرد.

بسیاری از این قوانین با زبان دشمنی با زنان نوشته نشده بودند. برعکس، مدافعانشان می‌گفتند زن باید «محافظت» شود. او را ظریف‌تر، وابسته‌تر و مناسب‌تر برای خانه می‌دانستند و همین ویژگی‌ها را دلیلی برای محدودکردن استقلالش قرار می‌دادند. این شکل از مردسالاری همیشه زن را تحقیر نمی‌کند؛ گاهی او را می‌ستاید. از فداکاری، لطافت و نقش مادری‌اش سخن می‌گوید، سپس به نام همین فضیلت‌ها، محدوده زندگی‌اش را تعیین می‌کند.

زن به ظاهر بر سکویی محترمانه قرار می‌گیرد، اما سکویی که نمی‌تواند از روی آن پایین بیاید، تفاوت چندانی با قفس ندارد. فیلم این مسئله را فقط در دادگاه نشان نمی‌دهد. رابطه روث و مارتین گینزبرگ، صورت خانگی همان استدلال حقوقی است. مارتین آشپزی می‌کند، در مراقبت از فرزندان سهم دارد، استعداد همسرش را تهدیدی برای مردانگی خود نمی‌بیند و دانش تخصصی‌اش را بدون تصاحب‌کردن جایگاه روث، در اختیار پرونده می‌گذارد.

فیلم گاه این رابطه را بیش از اندازه هماهنگ و بی‌اصطکاک نشان می‌دهد، اما معنای سیاسی آن همچنان مهم است. خانه گینزبرگ‌ها جهانی را تصویر می‌کند که قانون هنوز به‌درستی نمی‌شناسد: جهانی که مراقبت ذاتاً زنانه و اقتدار حرفه‌ای ذاتاً مردانه نیست. در عین حال، نباید مردی را که سهم خود را در زندگی مشترک انجام می‌دهد به قهرمانی افسانه‌ای تبدیل کرد. ارزش مارتین در این نیست که لطف بزرگی به همسرش کرده است؛ در این است که برابری را امتیازی نمی‌داند که مرد به زن ببخشد.

ورود زنان به دانشگاه و بازار کار، بدون تقسیم دوباره مسئولیت خانه و مراقبت، به‌سادگی می‌تواند فقط شیفت دوم کار را به زندگی آنان اضافه کند. برابری در دادگاه و دفتر کار، اگر پشت در خانه متوقف شود، نیمه‌کاره باقی می‌ماند.

فیلمی رام درباره پرسشی ناآرام

«بر اساس جنسیت» از نظر فرم، فیلمی انقلابی نیست. میمی لدر ساختار آشنای یک زندگی‌نامه الهام‌بخش را انتخاب می‌کند: ورود به محیطی خصمانه، تحمل تحقیر، شکست‌های پی‌درپی، پیداشدن یک پرونده تعیین‌کننده، آماده‌شدن برای نبرد و سرانجام دفاعی که به نقطه اوج عاطفی فیلم تبدیل می‌شود.

تاریخ در این قالب مرتب‌تر از واقعیت است. تحولاتی که حاصل دهه‌ها پژوهش، مبارزه جمعی و مجموعه‌ای از پرونده‌ها بودند، در یک مسیر شخصی و یک رویارویی دادگاهی فشرده می‌شوند. اختلاف‌ها روشن‌تر، دشمنان مشخص‌تر و لحظه پیروزی باشکوه‌تر از آن چیزی‌اند که معمولاً در جهان واقعی قانون رخ می‌دهد. این نظم سینمایی هم نقطه قوت فیلم است و هم محدودیت آن.

فیلم به‌خوبی نشان می‌دهد تبعیض چگونه می‌تواند در واژه‌ای کوچک از یک قانون مالیاتی پنهان شود. مفاهیمی مانند کلیشه جنسیتی، سابقه قضایی و تبعیض ساختاری را از کتاب‌های حقوق بیرون می‌آورد و به تجربه‌ای قابل لمس تبدیل می‌کند. تماشاگر می‌فهمد قانون فقط مجموعه‌ای از جمله‌های بی‌طرف نیست. هر قانون تصوری از جامعه، خانواده، زن، مرد و شهروند مطلوب را با خود حمل می‌کند. حتی زمانی که جنسیت را صریحاً نام می‌برد، ممکن است نقش‌هایی را طبیعی فرض کند که نه طبیعی، بلکه ساخته تاریخ و مناسبات قدرت‌اند.

با این همه، فیلم گاه چنان مشتاق ستایش قهرمان خود است که فرصت نزدیک‌شدن به پیچیدگی‌های او و جنبشی که از آن برآمده را از دست می‌دهد. روث کمتر انسانی با تردید، تناقض و شکست‌های واقعی است و بیشتر به نمادی بی‌وقفه از استقامت تبدیل می‌شود.

نژاد و طبقه نیز در حاشیه می‌مانند. بیشتر داستان در دانشگاه‌های معتبر، خانه‌ای نسبتاً مرفه و دادگاه‌های فدرال می‌گذرد. فیلم کمتر می‌پرسد زنی که امکان ورود به هاروارد را ندارد، توان پرداخت هزینه وکیل را ندارد یا هم‌زمان با تبعیض جنسیتی با نژادپرستی و فقر نیز روبه‌روست، چگونه باید به عدالت دست پیدا کند.

برابری در متن قانون ضروری است، اما برابری حقوقی همیشه به برابری در زندگی منجر نمی‌شود. حذف یک واژه تبعیض‌آمیز، به‌تنهایی دستمزد نابرابر، خشونت، فقر، تبعیض نژادی یا تقسیم ناعادلانه کار خانگی را از میان نمی‌برد. گینزبرگ درهای مهمی را گشود. یک خوانش فمینیستی امروز، در کنار دیدن آن دستاورد، باید بپرسد چه کسانی همچنان امکان رسیدن به این درها را ندارند. در آخرین لحظه‌های فیلم، فلیسیتی جونز جای خود را به روث بیدر گینزبرگ واقعی می‌دهد. زنی سالخورده از پله‌های دیوان عالی بالا می‌رود؛ همان زنی که دهه‌ها پیش در راهروهای هاروارد، حضورش استثنا به نظر می‌رسید.

این پایان‌بندی تأثیرگذار است، اما شاید معنای دیگری نیز داشته باشد: وقتی یک زن سرانجام وارد ساختمان قدرت می‌شود، داستان تمام نشده است. پرسش بعدی این است که حضور او چه چیزی را برای زنانی تغییر می‌دهد که هنوز پشت در مانده‌اند. برای مخاطب ایرانی، اهمیت «بر اساس جنسیت» در مقایسه ساده دو نظام حقوقی یا دو دوره تاریخی نیست. آنچه آشنا به نظر می‌رسد، منطق تبعیض است؛ لحظه‌ای که قانون به جای دیدن زن به‌عنوان انسانی صاحب اختیار، نقشی از پیش تعیین‌شده برای او می‌نویسد و آن نقش را طبیعی، اخلاقی یا حمایتی می‌نامد.

هرجا زن باید توضیح دهد چرا وارد دانشگاه شده، چرا شغلی را انتخاب کرده، چرا درباره بدنش تصمیم می‌گیرد، چرا در فضای عمومی حضور دارد یا چرا نمی‌خواهد نقشی را بپذیرد که برایش نوشته‌اند، همان پرسش نخستین هاروارد هنوز تکرار می‌شود: چرا اینجایی؟

«بر اساس جنسیت» فیلمی بی‌نقص نیست. گاه بیش از اندازه مرتب، محتاط و قهرمان‌محور است. اما پرسشی که مطرح می‌کند همچنان رادیکال باقی مانده است: وقتی قانون از «انسان» سخن می‌گوید، چه کسی را انسانِ اصلی می‌داند و چه کسی را استثنایی که باید درباره‌اش تبصره نوشت؟ مسئله این نیست که روث بیدر گینزبرگ زنی استثنایی بود. مسئله این است که چرا زنان برای برخورداری از حقوقی عادی، هنوز ناچارند استثنایی باشند.


شناسنامه فیلم

نام اصلی: On the Basis of Sex
عنوان فارسی: بر اساس جنسیت
کارگردان: میمی لدر
نویسنده: دنیل استیپلمن
سال انتشار: ۲۰۱۸
مدت: دو ساعت و یک دقیقه
گونه: درام تاریخی، دادگاهی و زندگی‌نامه‌ای
بازیگران: فلیسیتی جونز، آرمی همر، جاستین ثرو، کتی بیتس، سم واترستون و کیلی اسپینی
محور داستان: سال‌های آغازین فعالیت حقوقی روث بیدر گینزبرگ و مبارزه او با قوانین مبتنی بر تمایز جنسیتی.