در آرشیو کتابخانه کنگره آمریکا عکسی از سال ۱۹۷۹ باقی مانده است: گلوریا استاینم در نیویورک، در تجمعی برای حقوق زنان ایران. بیش از چهار دهه بعد، پس از کشتهشدن ژینا مهسا امینی، او اعتراض زنان ایرانی را مبارزهای برای حق تعیین سرنوشت خودشان میدید. میان این دو لحظه، زندگی زنی قرار دارد که روزنامهنگاری را به کنش سیاسی پیوند زد، تجربه سقط جنینش را از امر خصوصی به مسئلهای عمومی برد، در تأسیس مجله Ms. نقش داشت و به یکی از مشهورترین چهرههای فمینیسم آمریکا تبدیل شد؛ جایگاهی که خودش نیز با تناقضها و محدودیتهایش درگیر بود. گلوریا استاینم در ۹۲ سالگی درگذشت.
زنی در میان جمعیت، برای زنان ایران
نیویورک، ۱۹۷۹.
انقلاب ایران تازه نظم سیاسی کشور را زیرورو کرده است. در تهران، زنانی که بسیاری از آنها خود در اعتراضات علیه حکومت پهلوی حضور داشتند، خیلی زود با نشانههای نظمی تازه روبهرو میشوند که میخواهد درباره پوشش و حقوقشان تصمیم بگیرد. در اسفند ۱۳۵۷، همزمان با روز جهانی زن، اعتراضهای گسترده زنان علیه اجباریشدن حجاب شکل میگیرد.
هزاران کیلومتر آنطرفتر، دوربین برنارد گاتفرید تصویری را ثبت میکند که امروز در آرشیو کتابخانه کنگره آمریکا نگهداری میشود. عنوان ثبتشده عکس روشن است: تظاهرات سازمان ملی زنان برای حقوق زنان ایرانی. در تصویر، بلا ابزاگ، مارلو توماس و گلوریا استاینم دیده میشوند. آرشیو، عکس را متعلق به نیویورک در سال ۱۹۷۹ ثبت کرده است. استاینم آن زمان ۴۵ سال داشت.
بیش از چهار دهه بعد، زنان ایران بار دیگر در مرکز یکی از مهمترین جنبشهای زنمحور جهان قرار گرفتند. مرگ ژینا مهسا امینی در شهریور ۱۴۰۱، پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، اعتراضهایی را آغاز کرد که «زن، زندگی، آزادی» به شناسه جهانی آن تبدیل شد. این بار استاینم فقط شخصیتی در یک عکس آرشیوی نبود.
در نوامبر ۲۰۲۲، Women’s Media Center ــ نهادی که استاینم همراه جین فوندا و رابین مورگان در تأسیس آن نقش داشت ــ برنامهای ویژه در همبستگی با اعتراضات ایران برگزار کرد. سه بنیانگذار این مرکز درباره آنچه «انقلاب زنان در ایران» نامیدند سخن گفتند. یک سال بعد، در ۸۹سالگی، نام استاینم در فهرست «۱۰۰ زن» بیبیسی قرار گرفت؛ بیبیسی در معرفی او نوشت که همچنان از طریق نهادهایی چون Women’s Media Center، ERA Coalition و Equality Now به فعالیت ادامه میدهد.
در همان دوره، وقتی از او درباره آزادی زنان پرسیده شد، مسئله را به بنیادیترین سطح میبرد: توانایی انسان برای تصمیمگیری درباره بدن خودش ــ از جمله اینکه آیا و چه زمانی فرزند داشته باشد. از نگاه او، کنترل تولیدمثل یکی از ابزارهای مهم نظامهای اقتدارگراست. در گزارشهایی درباره نگاه او به اعتراضات ایران نیز آمده است که حرکت زنان ایرانی را مبارزهای برای خودمختاری و تعیین سرنوشت و شکلی از انقلاب فمینیستی میدید. این توصیف با خط فکریای که دههها در نوشتهها و سخنرانیهایش دنبال کرده بود همخوان است: اینکه آزادی زن، پیش از هر چیز، به این مربوط است که چه کسی درباره بدن و زندگی او تصمیم میگیرد.
برای مخاطب ایرانی، کنار هم گذاشتن این دو تصویر وسوسهکننده است: استاینم ۴۵ساله در تجمع ۱۹۷۹ و استاینم نزدیک به ۹۰سالگی که هنوز از حق زنان بر سرنوشت خود سخن میگوید. اما این ارتباط را نباید به داستان ساده «فمینیست غربی حامی زنان ایران» فروکاست. زندگی خود استاینم هم بسیار پیچیدهتر از چنین تصویر تمیزی بود.
گلوریا استاینم؛ زنی که نمیخواست به «چهره فمینیسم» تبدیل شود
گلوریا استاینم دوم سپتامبر ۲۰۲۶ در ۹۲سالگی در خانهاش در نیویورک درگذشت. بیش از شش دهه فعالیت او روزنامهنگاری، سیاست، حقوق باروری، خشونت علیه زنان، حضور سیاسی زنان و ایجاد نهادهای مدنی را دربرمیگرفت. او در تأسیس یا شکلگیری مجموعهای از نهادهای اثرگذار نقش داشت؛ از National Women’s Political Caucus و Ms. Foundation for Women تا Women’s Action Alliance، Voters for Choice و Women’s Media Center. باراک اوباما در سال ۲۰۱۳ مدال آزادی ریاستجمهوری، بالاترین نشان غیرنظامی آمریکا، را به او اعطا کرد.
اما فهرست سازمانها و افتخارات، استاینم را توضیح نمیدهد. یکی از تناقضهای زندگی او این بود که برای نوشتن انتخاب کرده بود، تا مجبور نباشد در مرکز صحنه بایستد؛ اما به یکی از شناختهشدهترین چهرههای سیاسی و فرهنگی قرن بیستم آمریکا تبدیل شد. در واپسین نوشتهاش نیز به همین مسیر برگشت: زنی که ابتدا نوشتن را راهی برای گریز از سخنرانی عمومی میدید، سرانجام بخش بزرگی از زندگیاش را در سفر، سخنرانی و سازماندهی گذراند. شهرت، به او قدرت داد. همان شهرت گاهی چیزی را که برایش مبارزه میکرد کوچک کرد: جنبشی متکثر به تصویر یک زن مشهور تقلیل یافت.
تصویری از کودکی گلوریا ماری استاینم
گلوریا ماری استاینم ۲۵ مارس ۱۹۳۴ در تولدو، اوهایو، به دنیا آمد. پدرش فروشنده دورهگرد عتیقه بود و خانواده مرتب سفر میکرد. به همین دلیل گلوریا تا سالهای میانی کودکی آموزش مدرسهای منظم نداشت. وقتی یازده ساله بود، والدینش از یکدیگر جدا شدند. گلوریا نزد مادرش، روث، ماند؛ زنی که با افسردگی و مشکلات جدی روانی زندگی میکرد. دختر نوجوان بخشی از مسئولیت مراقبت از مادر را بر عهده گرفت.
این تجربه را نباید به توضیح سادهای برای فمینیستشدن او تبدیل کرد. اما بعدها وقتی درباره ازدواج و مادرشدن حرف میزد، به همین دوران بازمیگشت: احساس میکرد پیش از آنکه خودش بزرگ شود، ناچار شده برای مدتی نقش والد را برای مادرش ایفا کند. در Smith College علوم سیاسی خواند و در ۱۹۵۶ فارغالتحصیل شد. سپس با بورسیهای راهی هند شد.
هند برای استاینم چیزی بیش از یک سفر جوانی بود. او با شیوههای سازماندهی مبتنی بر سنت گاندی و فعالیتهای اجتماعی از پایین آشنا شد. در سالهای بعد، ارتباطش با زنان فعال هندی و تجربه نشستها و حلقههای گفتوگو را بخشی از شکلگیری نگاه سیاسی خودش میدانست. پژوهشهای تازه درباره این دوره نیز بر تأثیر زنانی چون کمالادوی چاتوپادیای و دواکی جین بر نگاه او تأکید کردهاند. سالها بعد نام خاطراتش را گذاشت: My Life on the Road. جاده برای او فقط محل عبور نبود؛ روشی برای گوشدادن بود.
یازده روز لباس «Playboy Bunny» پوشید
در سال ۱۹۶۳، استاینم هنوز روزنامهنگاری آزاد و چندان شناختهشده نبود. برای مجله Show با هویتی پوششی در Playboy Club نیویورک استخدام شد. یازده روز لباس «Playboy Bunny» پوشید. هدفش دیدن چیزی بود که مشتریان باشگاه نمیدیدند: شرایط کار زنانی که بخشی از جذابیت تجاری پلیبوی بر بدن و ظاهر آنها بنا شده بود. گزارش دو قسمتی A Bunny’s Tale از دستمزد پایین، مقررات سختگیرانه درباره ظاهر و بدن زنان و رفتار جنسیتزدهای نوشت که پشت تصویر پرزرقوبرق باشگاه قرار داشت. گزارش مشهورش کرد.اما شهرت بلافاصله به اعتبار حرفهای تبدیل نشد.
استاینم بعدها این مأموریت مخفیانه را حتی یک اشتباه خواند؛ نه به این دلیل که شرایط زنان ارزش افشا نداشت، بلکه چون برای مدتی سردبیران او را به همان تصویری تقلیل دادند که برای افشایش وارد باشگاه شده بود: زنی با لباس بانی. این تناقض بعدها بارها در زندگیاش تکرار شد. رسانه میتوانست زن را قابل دیدن کند و همزمان او را به تصویری قابلمصرف فروبکاهد. استاینم بعدها تلاش کرد همان رسانه را علیه این سازوکار به کار گیرد.
وقتی تجربه خصوصی سقط جنین به مسئله عمومی تبدیل شد
در اواخر دهه ۱۹۶۰، مسئله حق سقط جنین هنوز در بیشتر ایالتهای آمریکا موضوعی قانونی و سیاسی پرمخاطره بود. استاینم خودش در جوانی تجربه سقط جنین داشت و حضور در جلساتی که زنان علناً تجربههایشان را از سقطهای غیرقانونی یا دشوار تعریف میکردند، نگاه او را تغییر داد. جنبش Redstockings در مارس ۱۹۶۹ یکی از نخستین «abortion speakout»های مشهور را در نیویورک برگزار کرد؛ زنانی که برخلاف ساختار رایج آن زمان، بهجای پزشکان و سیاستمداران، خود را صاحب اصلی تجربه و دانش این موضوع معرفی میکردند.
این برای استاینم فقط مبارزه درباره یک عمل پزشکی نبود. مسئله به پرسشی بنیادیتر تبدیل شد: چه کسی درباره بدن زن تصمیم میگیرد؟ سالها بعد نیز همین موضوع یکی از ثابتترین محورهای فعالیت او ماند. پس از آنکه حق فدرال سقط جنین در آمریکا در سال ۲۰۲۲ لغو شد، استاینم هشدار داد که جغرافیا و طبقه اجتماعی دوباره تعیین خواهند کرد چه زنانی به خدمات پزشکی دسترسی دارند و چه زنانی ندارند. برای او استقلال اقتصادی، حق باروری و حضور سیاسی زنان بخشهای جداگانهای از فمینیسم نبودند؛ همه به مسئله اختیار بازمیگشتند
مجلهای که قرار نبود درباره آشپزخانه و زیبایی باشد
سال ۱۹۷۱ نقطه عطف دیگری بود. نخستین نسخه Ms. ابتدا به صورت ضمیمهای در مجله New York منتشر شد و در ۱۹۷۲ به مجلهای مستقل تبدیل شد. استاینم یکی از بنیانگذاران و سردبیران آن بود و حدود پانزده سال در تحریریه باقی ماند. اهمیت Ms. فقط این نبود که یک مجله «برای زنان» بود؛ مجلات زنان پیش از آن فراوان بودند. تفاوت این بود که Ms. قرار نبود زندگی زنان را به آشپزی، روابط عاطفی، زیبایی و مصرف تقلیل دهد.
صفحاتش درباره خشونت خانگی، تجاوز در قرارهای عاطفی، آزار جنسی، مراقبت از کودک، کار، نابرابری اقتصادی، سیاست، نژاد، سکسوالیته و حقوق باروری مینوشت. استاینم سالها بعد به یاد آورد که پس از انتشار شماره نخست، حجم نامههای زنان آنقدر زیاد شد که دفتر مجله پر از پاکت شد. مضمون بسیاری از نامهها شبیه هم بود: «بالاخره فهمیدم تنها نیستم.» همین شاید مهمترین میراث رسانهای استاینم باشد.
او فمینیسم را از کتابهای نظری و نشستهای کوچک فعالان بیرون آورد و وارد کیوسک روزنامهفروشی، خانه و زبان روزمره کرد.اما این موفقیت هزینهای هم داشت.
زنی که رسانه او را به چهره یک جنبش تبدیل کرد
استاینم سفیدپوست، تحصیلکرده، خوشبیان و برای رسانه جریان اصلی جذاب بود. همین ویژگیها باعث شد تلویزیون و مطبوعات آمریکا بارها او را بهعنوان «چهره» جنبش زنان معرفی کنند؛ تصویری که هم قدرت سیاسی به او داد و هم اعتراض بسیاری از فمینیستها را برانگیخت.
جنبش زنان آمریکا هیچگاه یک جنبش یکدست نبود. زنان سیاهپوست، فمینیستهای رادیکال، زنان طبقه کارگر و فعالانی که با سیاست حزبی فاصله داشتند، بارها به این اعتراض کردند که رسانه فمینیسم را از خلال چند زن سفیدپوست مشهور روایت میکند. حتی بعضی فعالان آن دوره استاینم را بیش از اندازه نزدیک به سیاست انتخاباتی و حزب دموکرات میدانستند. اسناد تاریخ شفاهی Smith College نشان میدهد که این اختلافها در خود جنبش واقعی و جدی بودند. خود Ms. در یادنامهای که پس از مرگ استاینم منتشر کرد نیز این بخش از میراث او را حذف نکرد: برخی فمینیستها به برجستهشدن یک زن سفیدپوست و مطابق معیارهای رایج زیبایی بهعنوان نماینده یک جنبش بسیار متنوع اعتراض داشتند.
این نقد برای فهم استاینم مهم است؛ نه برای کوچککردن نقش او، بلکه برای جلوگیری از همان کاری که خود او بارها با آن مسئله داشت: تبدیل یک جنبش جمعی به داستان یک فرد.
قدرت سیاسی زنان؛ از خیابان تا صندوق رأی در ۱۹۷۱ استاینم در کنار زنانی چون شرلی چیزم، بلا ابزاگ، فَنی لو هِیمر و بتی فریدان در تأسیس National Women’s Political Caucus مشارکت کرد؛ نهادی که هدفش افزایش حضور زنان در مناصب انتخابی و انتصابی بود.
برای استاینم، سیاست فقط اعتراض بیرون ساختمان قدرت نبود. اگر قوانین درباره بدن، دستمزد، خانواده و زندگی زنان نوشته میشدند، زنان باید پشت میزهایی حضور میداشتند که آن قوانین در آنها ساخته میشد. این رویکرد او را از بخشی از فمینیسم رادیکال جدا میکرد؛ جریانی که ساختار سیاسی موجود را آنقدر مردانه و معیوب میدانست که ورود بیشتر زنان به همان ساختار را کافی نمیدید.
استاینم اما بیشتر عمرش را میان این دو جهان حرکت کرد: جنبش اجتماعی از پایین و سیاست انتخاباتی از بالا. سایهای از دوران جنگ سردزندگی سیاسی استاینم یک فصل کمتر راحت نیز دارد. پس از بازگشت از هند، در اواخر دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ در سازمانی به نام Independent Service for Information و سپس Independent Research Service فعالیت کرد. این تشکیلات گروههایی از جوانان آمریکایی را برای حضور در جشنوارههای جهانی جوانان در وین و هلسینکی سازماندهی میکرد تا در برابر نفوذ شوروی و گروههای کمونیستی فعالیت کنند.
در ۱۹۶۷ روشن شد که بخش عمده بودجه این برنامه از CIA تأمین شده بود. گزارش همان زمان New York Times و پژوهشهای بعدی نشان میدهند استاینم از این ارتباط آگاه بود و در این پروژه همکاری داشت. او از کار خود دفاع کرد و استدلال میکرد که در فضای جنگ سرد، این منابع امکان حضور لیبرالهای غیرکمونیست آمریکایی را در فضایی فراهم کرده بود که در غیر این صورت تحت سلطه روایت شوروی قرار میگرفت.
این بخش از گذشته او سالها موضوع انتقاد مخالفانش بود و با تصویر ساده «فعال مستقل در برابر ساختار قدرت» سازگار نیست. اما درست به همین دلیل نباید حذف شود. پرتره واقعی زمانی شکل میگیرد که فرد را فقط از خلال بهترین تصمیمهایش نبینیم.
ازدواج در ۶۶ سالگی؛ تناقض یا حق انتخاب؟
سالها تصویر عمومی استاینم با استقلال از ازدواج و مادری پیوند خورده بود. بعد، در سال ۲۰۰۰ و در ۶۶ سالگی با دیوید بیل، فعال اجتماعی و پدر بازیگر کریستین بیل، ازدواج کرد.
برای برخی، این تصمیم فرصتی برای تمسخر «فمینیستی بود که بالاخره ازدواج کرد». اما پاسخ استاینم ساده بود: قوانین و مناسبات ازدواج در طول دههها تغییر کردهاند، و فمینیسم از نگاه او هرگز درباره ممنوعکردن ازدواج نبود؛ درباره داشتن حق انتخاب بود. او و بیل سه سال بعد، تا هنگام مرگ بیل در ۲۰۰۳، با یکدیگر زندگی کردند. شاید این اتفاق یکی از روشنترین مثالهای تفاوت میان فمینیسم بهعنوان مجموعهای از دستورات زندگی و فمینیسم بهعنوان مطالبه اختیار باشد. وقتی خود فمینیست هم باید نظرش را تغییر دهد
استاینم نیز تصمیمهایی داشت که بعداً از آنها فاصله گرفت. یکی از جنجالیترین نمونهها مقالهای بود که در ۱۹۹۸ در دفاع از بیل کلینتون، رئیسجمهوری وقت آمریکا، در برابر اتهامات رفتار جنسی نامناسب نوشت. مقاله با انتقاد شدید فمینیستهایی روبهرو شد که معتقد بودند استانداردهای جنبش درباره قدرت و رضایت نباید وقتی فرد مورد اتهام سیاستمداری همسو است تغییر کند. سالها بعد، استاینم پذیرفت که امروز آن مقاله را به همان شکل نمینوشت.
وقتی یک فمینیست هم اشتباه میکند
یکی از دشوارترین بخشهای میراث استاینم به سال ۱۹۹۸ برمیگردد. در اوج رسواییهای مربوط به رفتار جنسی بیل کلینتون، او مقالهای در New York Times نوشت که بسیاری آن را دفاع از رئیسجمهوری دموکرات در برابر اتهامات آزار جنسی تلقی کردند. منتقدان، از جمله زنان فمینیست، پرسش ناخوشایندی مطرح کردند: آیا معیارهای مربوط به قدرت، رضایت و رفتار جنسی وقتی فرد متهم سیاستمداری همسو با ماست تغییر میکنند؟ این انتقاد سالها همراه مقاله ماند. استاینم بعدها پذیرفت که امروز آن نوشته را به همان شکل نمینوشت. این اعتراف زندگی سیاسی او را مرتبتر نمیکند؛ برعکس، پیچیدهترش میکند. اما شاید برای فهم میراثی شصتساله همین پیچیدگی ضروری باشد.
فعال سیاسیای که شش دهه در عرصه عمومی حضور دارد یا باید وانمود کند همیشه درست فکر کرده، یا ناچار است روزی به بخشی از گذشته خودش نگاه کند و بگوید: امروز این را طور دیگری میبینم.
سفر، زنان و جهانی که از نزدیک دیده میشد
استاینم بخش بزرگی از زندگیاش را در سفر گذراند. نه فقط برای سخنرانی. از هند تا آفریقا و آمریکای لاتین، به جنبشهای محلی، زنان سازماندهنده، کارگران و شیوههای مختلف زندگی زنان توجه داشت. در نوشتهها و سخنرانیهایش بارها از اهمیت گوشدادن به تجربههایی حرف زد که بیرون از مراکز قدرت شکل میگیرند. همین نگاه او را به موضوع اقتصاد زنان نیز کشاند.
برای استاینم، صنایع دستی، کار خانگی و تولید زنان در جوامع مختلف صرفاً موضوع فرهنگی نبودند؛ پشت آنها پرسش اقتصادی وجود داشت: چه کسی کار میکند، چه کسی مالک محصول است و چه کسی پول آن را دریافت میکند؟ این توجه بعدها در فعالیتهایش درباره برابری اقتصادی، دستمزد، کار مراقبتی و استقلال مالی زنان امتداد پیدا کرد.
بااینحال سفر نیز او را از همان مسئلهای که درباره ایران مطرح شد معاف نمیکرد: چگونه درباره زندگی زنی در فرهنگ دیگر حرف بزنیم بدون آنکه تجربه او را به چارچوب خودمان تقلیل دهیم؟این پرسشی بود که فمینیسم جهانی در طول زندگی استاینم بارها ناچار شد دوباره به آن پاسخ دهد. از خشونت خانگی تا ختنه زنان دامنه فعالیت استاینم در طول دههها گستردهتر شد. او درباره خشونت خانگی و آزار جنسی زمانی حرف میزد که این موضوعات هنوز اغلب «مسئله خانوادگی» تلقی میشدند. از حقوق زنان بومی حمایت کرد، درباره قاچاق جنسی و خشونت علیه زنان نوشت و در کارزارهای مقابله با ناقصسازی اندام جنسی زنان مشارکت داشت.
در سالهای بعد، همراه جین فوندا و رابین مورگان Women’s Media Center را تأسیس کرد؛ نهادی که مسئلهاش خود رسانه بود: چه کسانی خبر را تولید میکنند، چه کسانی بهعنوان کارشناس دیده میشوند و داستان زنان چگونه روایت میشود. این پرسش برای روزنامهنگاری که حرفهاش را در تحریریههایی آغاز کرده بود که زنان را اغلب به صفحات سبک زندگی میفرستادند، معنایی شخصی هم داشت. دههها گذشته بود. اما مسئله هنوز همان بود: چه کسی حق روایتکردن دارد؟
فمینیسمی که دیگر نمیتوانست فقط درباره جنسیت باشد
در سالهای پایانی زندگی، استاینم بیش از گذشته درباره ارتباط جنسیت با نژاد، طبقه، اقتصاد، گرایش جنسی و استعمار حرف میزد. این تغییر فقط متعلق به او نبود.
خود فمینیسم تغییر کرده بود.Nنقد زنان سیاهپوست، زنان بومی، فمینیستهای جهان جنوب و متفکرانی که بعدها مفهوم «تقاطع» هویتها و ساختارهای قدرت را برجسته کردند، تصور یک تجربه واحد و جهانی از «زن بودن» را به چالش کشیده بود. استاینم با نسلهای جوانتر فعالان همراه شد، از #MeToo حمایت کرد و همچنان سفر و سخنرانی را ادامه داد. اما گذشته موج دوم پاک نشد. و نباید هم پاک شود. تاریخ جنبش زنان فقط تاریخ پیشرفت نیست؛ تاریخ اختلاف، اشتباه، اصلاح، شکاف نسلی و تغییر زبان نیز هست. استاینم مدت زیادی زنده ماند تا بخشی از این تغییر را در خودش تجربه کند.
«Ms.»؛ اتاقی که زنان در آن فهمیدند تنها نیستند
در میان تمام سازمانها، سخنرانیها، راهپیماییها و جوایز، شاید آنچه بیش از همه هویت استاینم را توضیح میدهد همان چیزی باشد که در ابتدا انتخاب کرده بود: نوشتن. کمی پیش از مرگش، وقتی به بیش از پنجاه سال تاریخ Ms. بازگشت، هنوز نامههای زنان را به یاد داشت. نامههایی از زنانی که زندگیشان ظاهراً هیچ شباهتی به یکدیگر نداشت، اما تجربههایی مشترک را روی کاغذ میآوردند: مراقبت از کودک، خشونت، کار، تبعیض، پول، نژاد، ازدواج، بدن و سیاست. و همان نامه دختربچه. دختری که با مدادشمعی نوشته بود پسرها بهترین بخش زمین بازی را گرفتهاند و دخترها به گوشهای رانده شدهاند. برای دیدن نابرابری همیشه لازم نیست قانون اساسی بخوانی. گاهی کافی است به زمین بازی نگاه کنی.
شاید Ms. در بهترین لحظاتش همین کار را میکرد: تجربهای را که زن تصور میکرد فقط مشکل شخصی اوست، کنار تجربه زن دیگری قرار میداد. ناگهان «من» تبدیل میشد به «ما». زنی که بهتر است بینقص به یاد آورده نشود گلوریا استاینم در دوم سپتامبر ۲۰۲۶، در ۹۲ سالگی، در خانهاش در نیویورک درگذشت. مرگ او خیلی زود با واژههایی همراه شد که معمولاً برای پایان چنین زندگیهایی آمادهاند: پیشگام، نماد، اسطوره. هیچکدام کاملاً نادرست نیست. اما هیچکدام برای شناختن او کافی نیست. او روزنامهنگاری بود که گزارش پلیبوی مشهورش کرد و همان شهرت مدتی مانع جدیگرفتهشدنش شد.
فعال سیاسیای بود که در جوانی آگاهانه در پروژهای با پول CIA کار کرد و بعدها از تصمیمش دفاع کرد. فمینیستی بود که در پرونده بیل کلینتون موضعی گرفت که سالها بعد دیگر حاضر نبود به همان شکل از آن دفاع کند. زنی بود که رسانه او را به «چهره» جنبشی تبدیل کرد که بسیار متنوعتر از صورت او بود۲۰۲۲
شاید حالا بتوان دوباره به همان عکس آغاز این پرتره برگشت.
نیویورک، مارس ۱۹۷۹.
گلوریا استاینم میان زنانی ایستاده که برای حقوق زنان ایران تجمع کردهاند. آن سوی جهان، زنان ایرانی خودشان به خیابان آمدهاند و درباره آیندهای اعتراض میکنند که نشانههایش خیلی زود آشکار شده است. در عکس، استاینم نمیداند چهار دهه بعد چه بر سر ایران خواهد آمد. نمیداند حجاب اجباری به یکی از پایدارترین میدانهای کنترل بدن زنان تبدیل خواهد شد. نمیداند نسلی از دختران ایرانی روزی در خیابان روسریهایشان را خواهند سوزاند. نمیداند نام ژینا مهسا امینی به شعاری خواهد رسید که از کردستان ایران عبور میکند و در جهان شنیده میشود.
همانطور که زنان حاضر در خیابانهای تهران در اسفند ۱۳۵۷ نیز نمیتوانستند تمام چهار دهه بعد را ببینند. آنها فقط چیزی را زودتر از بسیاری دیگر دیده بودند: حقی که امروز واگذار شود، ممکن است فردا بهآسانی پس گرفته نشود. این فاصله تاریخی است که عکس را برای مخاطب ایرانی مهم میکند. اما ارزش عکس فقط در این نیست که بتوانیم بگوییم «گلوریا استاینم از زنان ایران حمایت کرد». چنین جملهای هم ساده است و هم بخش دشوار ماجرا را حذف میکند.
پرسش مهمتر این است که همبستگی چگونه باید عمل کند. در سالهای میان ۱۹۷۹ و ۲۰۲۲، فمینیسم جهانی ناچار شد بارها درباره همین مفهوم تجدیدنظر کند. زنان کشورهای مختلف یادآوری کردند که اشتراک در تجربه تبعیض به معنای یکسانبودن زندگیها نیست. زن ایرانی، زن سیاهپوست آمریکایی، زن مهاجر، زن طبقه کارگر، زن بومی و زن سفیدپوست طبقه متوسط آمریکایی زیر یک کلمه واحد محو نمیشوند.
همبستگی زمانی معنا پیدا میکند که تفاوت را حذف نکند.
از این منظر، آنچه استاینم در سالهای پایانی درباره اعتراض زنان ایران گفت اهمیت دیگری پیدا میکند. تأکید او بر «حق تعیین سرنوشت» فقط حمایت از یک اعتراض مشخص نبود؛ به اصلی برمیگشت که در طول زندگیاش بارها به زبانهای مختلف تکرار کرده بود: هیچ ساختار سیاسی، مذهبی، خانوادگی یا حتی جنبش آزادیخواهی نباید به جای زن تعیین کند آزادی او باید چه شکلی داشته باشد.
و شاید مهمتر اینکه درباره نامگذاری مبارزه زنان ایران نیز تصمیم را به خود آنان واگذار میکرد. این فاصله میان دو تصویر از همبستگی کوچک به نظر میرسد، اما مهم است. کنار کسی ایستادن با به جای او سخن گفتن یکی نیست.
میراثی که هنوز تمام نشده است
مرگ استاینم در زمانی اتفاق افتاد که بسیاری از نبردهایی که نسل او تصور میکرد برای همیشه پیش رفتهاند، دوباره گشوده شدهاند.در آمریکا، حق فدرال سقط جنین که پس از رأی Roe v. Wade برای نزدیک به نیم قرن برقرار بود، در ۲۰۲۲ از میان رفت و دسترسی زنان به سقط جنین دوباره به محل زندگی، قوانین ایالتی و توان اقتصادیشان وابسته شد.
خشونت علیه زنان از میان نرفته است.
شکاف دستمزد از میان نرفته است. کار مراقبتی همچنان به شکلی نامتناسب بر دوش زنان قرار دارد. حضور بیشتر زنان در سیاست نیز بهخودیخود ساختارهای قدرت را برابر نکرده است. و در ایران، همان سالی که آمریکا یکی از مهمترین حمایتهای حقوقی از حق باروری زنان را پس گرفت، مرگ یک زن جوان در بازداشت گشت ارشاد اعتراضاتی را شعلهور کرد که بدن زن را بار دیگر به مرکز سیاست برد.
دو جامعه، دو نظام سیاسی و دو تاریخ کاملاً متفاوت. اما یک پرسش آشنا:
چه کسی صاحب بدن زن است؟
شاید یکی از اشتباهات در خواندن میراث زنانی مانند استاینم همین باشد که تاریخ فمینیسم را خطی تصور کنیم؛ گویی هر نسل حقی را به دست میآورد، آن را به نسل بعد تحویل میدهد و جهان آرامآرام به سوی برابری پیش میرود.
زندگی طولانی استاینم چیز دیگری نشان میدهد. حقوق میتوانند به دست آیند و از دست بروند. جنبشها میتوانند پیشرفت کنند و اشتباه کنند. زبان سیاسی میتواند پیر شود.نسلی که زمانی رادیکال بوده ممکن است برای نسل بعد بخشی از ساختار قدیمی به نظر برسد.:و حتی زنی که برای میلیونها نفر نماد یک جنبش شده است باید یاد بگیرد از مرکز تصویر کنار برود و به صداهای دیگری گوش دهد. شاید همین توانایی برای تغییر، بیش از بینقصبودن، ارزش ماندگار داشته باشد.
آن دختر هنوز گوشه زمین بازی ایستاده است
در پایان، میتوان گلوریا استاینم را با جوایز و سازمانهایی که در ساختنشان نقش داشت به یاد آورد.
با Ms..
با National Women’s Political Caucus.
با Women’s Action Alliance.
با Women’s Media Center.
با سخنرانیها، کتابها، راهپیماییها و مدال آزادی ریاستجمهوری که باراک اوباما در سال ۲۰۱۳ به او داد.
میتوان عکسهای مشهورش را به یاد آورد: عینک بزرگ، موهایی که در میانه باز شدهاند، مشت بالا، سالنهای پرجمعیت. یا همان عکس نیویورک ۱۹۷۹ را؛ زنی در میان جمعیتی که برای زنان کشوری هزاران کیلومتر دورتر ایستاده است. اما شاید تصویری کوچکتر بیشتر به کار ما بیاید.
دختربچهای که برای Ms. نامه فرستاد.
با مدادشمعی نوشته بود پسرها بهترین قسمت زمین بازی را گرفتهاند و دخترها در گوشهای ماندهاند. در آن جمله تقریباً همهچیز هست. قدرت همیشه در کاخ ریاستجمهوری یا دادگاه عالی زندگی نمیکند. گاهی از کودکی آغاز میشود؛ از اینکه چه کسی وسط زمین میایستد و چه کسی یاد میگیرد خودش را به حاشیه ببرد.
استاینم بیش از شش دهه درباره همین مرزها نوشت: مرز میان خصوصی و سیاسی، انتخاب و اجبار، مراقبت و وظیفه، بدن و قانون، دیدهشدن و به حاشیه راندهشدن. گاهی درست دید. گاهی اشتباه کرد. گاهی خودش به بخشی از همان ساختاری تبدیل شد که دیگران نقدش میکردند. و گاهی نظرش را تغییر داد. شاید بهتر باشد میراثش را همینگونه نگه داریم؛ نه در قاب زنی که پاسخ تمام پرسشهای فمینیسم را پیدا کرده بود، بلکه در زندگی زنی که مدام همان پرسش بنیادی را از موقعیتهای متفاوت تکرار کرد:
چه کسی تصمیم میگیرد؟
در سال ۱۹۷۹، این پرسش او را به خیابانی در نیویورک کشاند که در آن زنانی برای حقوق زنان ایران تجمع کرده بودند. در ۲۰۲۲، وقتی زنان ایران بار دیگر به خیابان آمدند، پاسخ از خود خیابانهای ایران شنیده شد: زن، زندگی، آزادی. و شاید برای زنی که تمام عمر اصرار داشت آزادی باید از حق انسان برای تعیین زندگی خودش آغاز شود، مناسبترین پایان همین باشد: نه سخن او درباره زنان ایران، بلکه صدای خود زنانی که برای زندگیشان حرف میزنند.