Passer au contenu

از کودکی در زابل و زندگی میان دو هویت تا نقاشی، سانسور، تبعید و آواز سیستانی؛ هورا میرشکاری در این گفت‌وگو از مسیری می‌گوید که هنر برایش از امکان بیان به شکلی از مقاومت تبدیل شد.

نام برای هورا میرشکاری فقط یک واژه در شناسنامه نیست. نخستین پرسش گفت‌وگو از همین‌جا آغاز می‌شود: «هورا» یا «هاجر»؟ پاسخ او، پیش از آنکه وارد هنر شویم، یکی از مهم‌ترین محورهای زندگی‌اش را آشکار می‌کند؛ حق انتخاب‌کردن چیزی که قرار است معرفِ خودِ انسان باشد.

از زابل، بوی نان تازه و صدای قرآن مسجد به حافظهٔ کودکی او رسیده است؛ از زنانی که بعضی زندگی‌شان را انتخاب نکرده بودند و با این حال به او می‌گفتند: «تو می‌توانی به حرف هیچ‌کس گوش نکنی و هر کاری خودت دوست داری انجام بدهی.» سال‌ها بعد، همین میل به انتخاب در شکل‌های دیگری بازمی‌گردد: در مقاومت مقابل حجاب اجباری، در نقاشی بدن زن، در ترک ایران، در مبارزه با خودسانسوری و سرانجام در آوازخواندن به زبانی که خودش آن را بخشی از هویت و حافظهٔ سیستان می‌داند.

این گفت‌وگو فقط دربارهٔ مسیر حرفه‌ای یک هنرمند نیست. هورا از لحظه‌هایی حرف می‌زند که آزادی برایش شکلی کاملاً شخصی پیدا کرده است: حمل یک تابلو در طوفان در حالی که بیشتر باید مراقب چادر و مقنعه‌اش باشد؛ شنیدن سرزنش به‌خاطر سوگواری با صدای بلند برای مادرش؛ دیدن آثاری که در روز افتتاحیه از دیوار نمایشگاه پایین آورده شده‌اند؛ و رسیدن به فرانسه، جایی که مأمور سانسور دیگر بیرون نبود اما مدتی در ذهن او زندگی می‌کرد.

در بخش‌های بعدی، گفت‌وگو از نقاشی و پرفورمنس به موسیقی می‌رسد؛ از همکاری با پیام سیستانی و رنو ساتر، آلبوم «Hura»، قطعهٔ «ستاره»، خیزش «زن، زندگی، آزادی»، اجرای «داد» و حضور در نمایش «بدجنس». اما در همهٔ این مسیرها یک پرسش ثابت باقی می‌ماند: چگونه زنی که سال‌ها یاد گرفته صدایش را کنترل کند، به نقطه‌ای می‌رسد که همان صدا را به مرکز اثر هنری‌اش تبدیل می‌کند؟

در ادامه، گفت‌وگوی ۱۰۰۱ نومد با هورا میرشکاری را در هفت بخش می‌خوانید؛ از نام، کودکی و ریشه‌ها تا هنر، سانسور، تبعید، موسیقی و معنای آزادی.

بخش اول | نام، کودکی و ریشه‌ها

۱. برای آغاز، ترجیح می‌دهید در این پرتره شما را «هورا» معرفی کنیم یا «هاجر (هورا) میرشکاری»؟ هر یک از این نام‌ها چه نسبتی با هویت شخصی و هنری شما دارند؟

من ترجیح می‌دهم با نام هورا معرفی شوم، چون خودم را با این هویت بیشتر قبول دارم. نام مستعار هورا برای من انتخابی است که خودم دوست دارم و در حال حاضر به نام واقعی من تبدیل شده است. من با شناسنامه‌ام غریبه هستم؛ نامی که انتخاب من نبود و حالا همه مرا با هورا می‌شناسند. بسیاری از دختران و پسران ایرانی نامی را سال‌ها تحمل می‌کنند که دوست ندارند.

۲. نخستین تصویر زنده‌ای که از کودکی در زابل به یاد دارید چیست؟ ما را به همان صحنه ببرید: نور، صدا، بو، هوا و آدم‌های حاضر در آن.

بوی تنور و نان تازه‌پخته با دست‌های مادرم و صدای قرآن از مساجد؛ صدایی که به معنی مرگ یکی از همسایگان بود. ترس کودکی من این بود که ممکن است یکی از اعضای خانواده‌ام بمیرد.

۳. زنان خانواده و محله چه تصویری از زن‌بودن به شما دادند؟ آیا زنی هست که هنوز در نقاشی‌ها، اجراها یا آوازهای شما حضور پنهان داشته باشد؟

از نزدیکانم، زنی که ازدواج اجباری کرده بود، همیشه وقتی به من می‌رسید می‌گفت: «تو می‌توانی به حرف هیچ‌کس گوش نکنی و هر کاری خودت دوست داری انجام بدهی.» بله، بسیاری از زنان امروز، وقتی به صحنه می‌روم، در ذهنم حضور دارند؛ به دخترانی که می‌شناسم و به آن‌ها فکر می‌کنم و همین‌طور به مادرم که دیگر در این دنیا نیست. من با نام تمام آن زنان روی صحنه می‌روم. از زنان هنرمند تأثیرگذار در زندگی من نیز می‌توانم از فروغ فرخزاد و ایران درودی نام ببرم.

۴. پیش از آنکه نقاش، پرفورمر یا خواننده شوید، چه چیزی را در جهان پیرامون‌تان نمی‌توانستید بپذیرید؟ نخستین اعتراض جدی شما چه شکلی داشت؟

یک تابلوی نقاشی را باید در طوفان از دانشگاه تا خوابگاه حمل می‌کردم و بیشتر مراقب چادر و مقنعه‌ام بودم که از سرم نیفتد. وقتی به خوابگاه می‌رسیدم، خود واقعی‌ام می‌شدم؛ بدون چادر، با پوشش آزاد و با آهنگی که دوست داشتم شروع به رقصیدن می‌کردم و همه مرا با این شخصیت دوست داشتند؛ شخصیتی آزاد و شوخ‌طبع، متضاد با شخصیت بیرونی و مراقب‌بودنم که کسی مرا به کمیتهٔ انضباطی لو ندهد. من این را نوعی مبارزه می‌دیدم.

۵. اگر امروز فقط یک جمله برای معرفی خودتان انتخاب کنید، آن جمله چیست؟

من به یوزپلنگی فکر می‌کنم که در دوردست‌ها، بر فراز قله‌ای بلند ایستاده و به ماه نگاه می‌کند. (رفرنس)

بخش دوم | از ریاضی تا نقاشی و بدن زن

۶. شما ابتدا در زابل ریاضی خواندید و سپس برای تحصیل نقاشی به دانشگاه سیستان و بلوچستان در زاهدان رفتید. چه لحظه‌ای فهمیدید که مسیر اصلی‌تان هنر است؟

هیچ‌کس دوست نداشت من به رشتهٔ هنر بروم، اما خودم عاشق بازیگری و خوانندگی بودم. فکر می‌کردم هر رشتهٔ هنری مرا یک قدم به علاقه‌ام نزدیک می‌کند و زاهدان، در رشتهٔ نقاشی، بهترین گزینه برای من بود. پذیرفته بودم که هرگز حمایت کافی و لازم را در این رشته نخواهم داشت؛ مانند بسیاری از دختران ایران و سیستان در این رشته. اما ناگفته نماند که رشتهٔ ریاضی برای من در هنر تأثیرگذار بود.

۷. ماسک، چهره، کولاژ و اندام زن در آثار تجسمی شما تکرار می‌شوند. نخستین بار این زبان بصری چگونه شکل گرفت و ماسک برای شما چه چیزی را پنهان یا آشکار می‌کند؟

در رشتهٔ نقاشی علاقه‌مند بودم از تابلو بیرون بزنم؛ به همین دلیل، ماسک و کولاژ چارچوب‌های نقاشی کلاسیک را می‌شکستند. پایان‌نامه‌ام را روی این موضوع کار کردم و پس از آن، نخستین نمایشگاه حرفه‌ای‌ام را با موضوع آفرودیت در خانهٔ هنرمندان تهران به نمایش گذاشتم. زن، بدن زن و محدودیت‌هایی که از کودکی تا بزرگسالی به‌عنوان زن تجربه کرده بودم، باعث شد این موضوع به محور اصلی کارهایم تبدیل شود و به‌نوعی شکل مبارزه پیدا کند. منظورم مجموعهٔ آثارم، یعنی همان آفرودیت یا الههٔ زیبایی، است؛ گروهی که در واتس‌اپ با عنوان «آفرودیت ما زنان» تشکیل داده بودیم.

۸. اثر «مرا ببین» در سال ۲۰۱۱ در جشنوارهٔ «صدای زنان مسلمان» در کالیفرنیا نمایش داده شد. داستان شکل‌گیری این اثر چیست و مخاطب خارجی چه چیزی را دربارهٔ زن ایرانی نمی‌توانست از ظاهر تابلو بفهمد؟

باید تابلو دیده شود، چون نیازی به توضیح ندارد. همین حالا هم بسیاری از مخاطبان خارجی چیزهایی را دربارهٔ زنان ایرانی نمی‌دانند و برایشان عجیب است؛ چیزهایی که ما تصور می‌کردیم عادی‌اند.

۹. تابلوی «پس از جنگ» در سال ۲۰۱۵ در جشنوارهٔ صلح تهران انتخاب شد. «جنگ» در این اثر به کدام تجربه اشاره دارد و «پس از» آن برای شما چه معنایی دارد؟

تابلو مربوط به زمانی بود که ایران در شرایط جنگی نبود، اما موضوع صلح برای من و بسیاری از هنرمندان اهمیت داشت. در این تابلو، موضوعات زنان و فمینیستی به‌وضوح دیده می‌شوند. چارچوبی قرمز در مرکز تابلو داریم که نمادی از جنگ و خون‌ریزی است و اطراف آن، با رنگ آبی، انسان‌هایی دیده می‌شوند که پرترهٔ زنان در آن‌ها با خشونت آمیخته است؛ ستونی از زنان و مردانی که درگیر خشونت شده‌اند. این اثر را در جشنوارهٔ هنر برای صلح در تهران به نمایش گذاشتم.

۱۰. پیش از خروج از ایران، یک روز معمولی در کارگاه شما چگونه می‌گذشت؟ تدریس هنر به کودکان چه چیزی دربارهٔ آزادی، ترس یا تخیل به شما آموخت؟

خاطره‌ای دارم از زمانی که در کانون پرورش فکری در منطقهٔ شیرآباد زاهدان، یکی از فقیرترین مناطق شهر، قرار بود به بچه‌ها نقاشی آموزش بدهم، اما در کلاس همه پسربچه بودند. یک لحظه تصمیم گرفتم به‌جای نقاشی با آن‌ها فوتبال بازی کنم. پسربچه‌های ۹ و ۱۰ ساله با اشتیاق با من فوتبال بازی می‌کردند. این بچه‌ها، فرزندان همان کسانی هستند که حکومت پدرانشان را «اشرار» و «تروریست» معرفی می‌کند. فردای آن روز برای خرید به محلهٔ چهارراه رسولی، بازارچهٔ معروف زاهدان، رفتم. یکی از همان کودکان را دیدم که در مغازه کار می‌کرد. از دیدن من خوشحال شد، مرا با افتخار به صاحب مغازه معرفی کرد و گفت: «مغازه مال تو؛ هرچی می‌خواهی ببر، من حساب می‌کنم.»

بخش سوم | سانسور، ترک ایران و زیستن در تبعید

۱۱. یکی از روشن‌ترین برخوردهای شما با سانسور هنری چه بود؟ آیا می‌توانید صحنه، مکان و گفت‌وگوی دقیقی را بازسازی کنید که در آن از شما خواسته شد بخشی از یک اثر را بپوشانید یا تغییر دهید؟

وقتی برای نخستین بار با موضوع آفرودیت، با تمام سانسورهایی که انجام داده بودم، تابلوهایم را با کمک مسئول هنری نمایشگاه چیدیم، در روز افتتاحیه متوجه شدم دو اثر بزرگم از روی دیوار برداشته شده‌اند. مسئول هنری با تأسف فراوان گفت که گزینش و حراست آن‌ها را رد کرده‌اند و قابل نمایش نیستند. آن‌ها توانسته بودند بدن زنان را در تابلوهای من تصور کنند، با اینکه فقط از صورت زنان استفاده کرده بودم؛ بدنی برهنه. وقتی گفتم تمام بدن را سانسور کرده‌ام، در پاسخ گفتند: «امتداد صورت یعنی ما وارد بدن زن شده‌ایم و بهتر است نباشند.» فهمیدم زن و زنان موضوعی هستند که حکومت حتی از آن‌ها وحشت دارد و فهمیدم مبارزه‌ام مبارزهٔ درستی است. به همین دلیل به مبارزه‌ام برای زنان ادامه دادم.

۱۲. گفته‌اید که پس از رسیدن به فرانسه نیز مدتی سانسور را درونی کرده بودید. نخستین بار چه زمانی متوجه شدید مأمور سانسور دیگر بیرون از شما نیست و در ذهن‌تان ادامه پیدا کرده است؟

با توجه به ۳۰ سال زندگی در جامعه‌ای که همیشه تلاش کرده زنان را، چه در خانواده و چه در اجتماع، محدود کند، بی‌تردید رشد در چنین محیطی انسان را ناخواسته به شک و خودسانسوری بیشتر وامی‌دارد. فکر می‌کنم بیش از این‌ها، مکانی که در آن بزرگ شدم مؤثر بوده است. محدودیت در بخش‌های مختلف ایران متفاوت است و هرچه از مرکز به سمت جنوب می‌رویم، این سانسورها بیشتر و عمیق‌تر بر زنان اعمال می‌شوند؛ تا حدی که زنان در این مناطق گاهی ابزار می‌شوند و حتی حق انتخاب ندارند و زنی که حق انتخاب دارد، «زن بد» خوانده می‌شود.

من با این محدودیت‌ها در آنجا درس خواندم، آن هم در رشتهٔ هنر، و قطعاً این محدودیت‌ها در جامعه‌ای باز نیز، حتی از سوی خانواده، دوباره شروع شدند. ذهن انسان به این سانسورها عادت کرده و بدون آنکه بداند، به آن‌ها پاسخ مثبت داده است؛ یعنی ترسیده است: نکند چنین شود، نکند اگر آزادانه کار کنم مشکلی پیش بیاید، و ترس از حکومت. بنابراین، علاوه بر مأموری که هر روز در محیط برای کنترل شما حضور دارد، به‌عنوان زن، مأموری ناخواسته در ذهن شما شکل می‌گیرد که از کار آزادانه می‌ترساندتان. این‌ها آسیب‌های روانی چنین محیطی‌اند. پس از کشور خارج می‌شوید، اما خودسانسوری تا مدت‌ها با شما می‌ماند، چون نمی‌توانید آزادی را باور کنید. برای من بیش از یک سال طول کشید تا آهسته‌آهسته خودم را در هنر پیدا و رها کنم.

۱۳. سال ۲۰۱۶ ایران را ترک کردید. این رفتن تا چه اندازه انتخاب بود و تا چه اندازه اجبار؟ در روزهای آخر چه چیزی را با خود بردید و چه چیزی را ناچار جا گذاشتید؟

قطعاً رفتن انتخاب بود، چون هنرمند باید وارد فضاهای بازتر و محیطی مانند اروپا شود، سفر کند و تجربه به دست آورد. خوشحال بودم که من و همسرم برای یک پروژهٔ هنری اقامت هنری سیته را گرفته بودیم؛ اما ماندن برای من اجباری شد. برنامه‌ای برای ماندن در اروپا نداشتم؛ حتی تمام خانه و وسایلم را گذاشتم تا برگردم و فقط یک چمدان با خودم آوردم، چون فکر می‌کردم بازمی‌گردیم. اما ناچار ماندیم.

۱۴. در صورت تمایل، دربارهٔ همراهی هنری و زندگی مشترک با مهدی یارمحمدی بگویید. چگونه دو هنرمند در تبعید به یکدیگر تکیه می‌کنند و در عین حال استقلال صدای خود را حفظ می‌کنند؟

خیلی جالب است که برخلاف کسانی که می‌گویند زندگی دو هنرمند در کنار هم دشوار است، من فکر می‌کنم ما با هم رشد کرده‌ایم. امروز فراتر از دوست، همسر و خانواده هستیم و فکر می‌کنم تأثیر بسیار زیادی بر زندگی و شیوهٔ فکرکردن هر دوی ما و بر رشد و پیشرفت هنری‌مان داشته‌ایم. هرکدام از ما بالی برای رشد دیگری بوده‌ایم، چون هر دو عروج و شکستن مرزها در هنر را می‌خواستیم و می‌خواستیم خودمان را در محیطی قرار دهیم که هنرمان را بی‌نهایت کند. به تعبیری، ما در هنر یکی بودیم؛ یکی‌تر شدیم. اما برخلاف تصور بعضی‌ها، راه‌مان از هم جدا نشده است.

من از هنر به صدا رسیدم، چون برای من، به‌عنوان یک زن، مسیر و پیمودن راه هنر دشوارتر بود. ما همیشه همهٔ کارهایمان را با مشورت یکدیگر انجام می‌دهیم و آثار مشترک و پرفورمنس‌های زیادی داریم؛ اما به هم اجازه داده‌ایم هرکدام جداگانه، به‌عنوان هنرمندی مستقل، رشد کنیم.

بخش چهارم | پیدا شدن صدا و تولد موسیقی سیستانی

۱۵. آوازخواندن از چه سنی رؤیای شما بود و آشنایی با پیام سیستانی چگونه به نخستین ملودی شما انجامید؟

فکر می‌کنم در ابتدا صدا بودم، اما ترس از اجتماع مذهبی اجازه نمی‌داد چنین رویایی را باور کنم. هرگز با صدای درون خودم و آواز، که از کودکی با من بود، بیگانه نبودم. این صدا را در مهم‌ترین بخش بدنم، یعنی قلبم، حمل می‌کردم و از گفتن اینکه آواز را دوست دارم واهمه داشتم، چون در سیستان آوازخوانی زن حرام است و با توجه به اینکه در محیطی بسیار مذهبی و خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بودم، حتی تصور خوانندگی برایم خیال بود.

وقتی مادرم را از دست دادم، برای او با صدای بلند سوگواری کردم؛ در محفلی که زنانه و مردانه بود. اما باز هم صدای من برای عزای عزیزترین فرد زندگی‌ام خاموش شد. کسی از اتاق مردان به من گفت: «خیلی زشت و وقیح است که با صدای بلند می‌خوانی و سوگواری می‌کنی.» فکر می‌کنم این شوک دهانم را بست، اما به من این باور را داد که روزی برایت خواهم خواند. یادم می‌آید با همان چادر مشکی به سمت آشپزخانه رفتم و در خودم زمزمه می‌کردم که حتی برای تو، که مادرم بودی، نتوانستم آن‌طور که می‌خواهم سوگواری کنم.

فکر می‌کنم بخش بزرگی از وجودم پس از مرگ مادرم برای همیشه خاموش ماند، اما باور داشتم این وضعیت موقتی است، چون دیگر نیازی به کنترل آن نداشتم. شعلهٔ خواندن مانند نوری در من بود و سرکوب بیرونی، مذهب و خانواده برای مدتی با کنترل آن، نور را خاموش نگه داشته بودند. هنر مسیر و هدایت این نور را بر عهده گرفت. زمانی که در دانشگاه هنر پذیرفته شدم، هنر این نور را به چیزی غیرقابل‌باور و رؤیایی تبدیل کرد و به آن شکل داد.

یادم می‌آید در سفری به نروژ، وقتی وارد فرانسه شدم، آقای پیام سیستانی نخستین باور به خواندن را در من زنده کرد؛ وقتی قطعه‌ای از اشعارش را به من داد و من همان لحظه به آن ملودی دادم و به زبان سیستانی خواندم. وقتی به من گفت: «فکر می‌کنم تو مادر سیستان هستی» و یک روز با اشک در چشمانش گفت: «بر این باورم که تو نقاشی را کنار می‌گذاری و می‌خوانی، چون لهجه‌ای بسیار سیستانی و صدایی رسا داری که من هرگز نشنیده‌ام»، این نگاه، از سوی شاعری و نویسنده‌ای باسابقه، مانند ضربهٔ پتک بود؛ ضربه‌ای که مرا از زمین جدا کرد.

من با محدودیت‌های زنانهٔ سیستان، فشار خانواده و مذهب خودم را به اروپا رسانده بودم و در رشتهٔ هنر ادامه داده بودم؛ رشته‌ای که در آن زمان بسیاری از دختران امکان تحصیل در آن را نداشتند یا با محدودیت روبه‌رو بودند. حالا باید فراتر می‌رفتم و مسئولیت سنگین‌تری بر دوشم گذاشته شده بود. تصویر همهٔ زنان و دختران و تصویر کودکی‌ام در چادر، یک‌باره در من بیدار شد. مدتی طول کشید، اما نور، که همان صدا بود، ترس‌ها را کنار زد و بیرون آمد.

۱۶. همکاری شما با رنو ساتر چگونه آغاز شد؟ میان آواز سیستانی و موسیقی الکترونیک چه کشمکش یا گفت‌وگویی شکل می‌گیرد و تصمیم نهایی دربارهٔ صدا و تنظیم چگونه گرفته می‌شود؟

یکی از دوستانم که موزیسین بود، رنو را برای ساخت آهنگ‌هایم پیشنهاد داد. از همان لحظه‌ای که او را ملاقات کردم، انسانی محترم و مثبت بود و دوست داشت با من کار کند. او برای زنان ارزش زیادی قائل بود، به‌خصوص برای من و رنج‌هایی که از منطقه‌ای دور با خود آورده بودم.

ملودی‌ها با من بود و شعرها از پیام سیستانی، چون زبانی رسا و قوی در ادبیات سیستانی دارد و به من الهام می‌دهد. پیش‌تر کار آکوستیک انجام داده بودم، اما الکترو متفاوت بود. با توجه به اینکه رنو زبان مرا نمی‌فهمید و هیچ‌یک از این شعرها از قبل موسیقی نداشتند، فرایند ساخت به این شکل بود که من آن‌ها را به زبان سیستانی می‌خواندم و او بر اساس ملودی و خواندن من، موسیقی را می‌ساخت. قطعات با کمک هم ساخته شدند. در این ترانه‌ها موسیقی غربی می‌شنوید، نه موسیقی سنتی ایرانی؛ چیزی تازه که دوست دارم تجربه‌اش کنم.

۱۷. چرا تصمیم گرفتید به گویش سیستانی بخوانید و این انتخاب چه اهمیتی برای شما دارد؟

هدف اصلی من، همان‌طور که در تمام مصاحبه‌هایم گفته‌ام، این است که پروژهٔ آلبوم سیستانی یا هورا را به چند دلیل ساختم.

۱. حفظ زبان سیستانی که امروز در معرض نابودی و فراموشی است؛ زبانی که ما را به هویت و ریشه‌هایمان نزدیک می‌کند.

۲. هدف دوم، تابوشکنی و استفاده از صدای زن در این آلبوم برای نخستین بار به‌صورت رسمی در تاریخ فرهنگی سیستان است. این کار از چه نظر اهمیت دارد؟ از این نظر که قرار است هویت سیستان با صدای زنی بیان شود که آواز می‌خواند و تابو می‌شکند؛ زنی که مانند همهٔ زنان این منطقه در محدودیت بوده و شنیده نشده است، از سنت‌ها و مذهب‌ها عبور کرده و امروز می‌خواهد صدای منطقهٔ محروم خود باشد.

فکر می‌کنم این خود نوعی مبارزهٔ مقدس با شرافت انسانی است، چون با همهٔ زخم‌هایی که از جامعه خورده‌ام، باز هم می‌خواهم صدای مردم و به‌خصوص زنان منطقهٔ خودم باشم؛ برای هویت، برای ریشه، برای آزادی و برای زن‌بودن.

بخش پنجم | موسیقی، بدن و اعتراض

۱۸. نخستین EP شما با نام «هورا» در سال ۲۰۲۴ منتشر شد. این نام برای شما چه معنایی دارد و کدام قطعهٔ مجموعه شخصی‌ترین داستان را در خود نگه داشته است؟

هورا نام هنری من است و دوست داشتم نام یک زن روی یک آلبوم باشد. هرچند تمام موسیقی‌ها برای من نمادی از مبارزه‌اند و به یاد مادر و تمام زنان و خواهرانم روی صحنه می‌خوانم، قطعهٔ «ستاره» یا «استاره» به وجود من نزدیک‌تر است.

Stara — SISTANI

راز استاره که ورسوختده / ورسوخته بودا
راز دیوال که فور شپیده / فور شپیددا
راز جلینگه که شیک زدده / شیک زده بودا
راز پرده کونه واشریده / واشریددا

راز سنگه ولکو
افتیدا از سر کو
سر کو خونه مه بو
عاشقی بونه مه بو

خونه تو بسوزه که دل پوخته شدک
دل مه خی عشق تو آموخته شدک
و پنک مه زندگی نویشته بودک
دل مه استار بودک سوخته شدک

راز سنگه ولکو
افتیدا از سر کو
سر کو خونه مه بو
عاشقی بونه مه بو

(پیام سیستانی)

فارسی

همانند ستاره‌ای که در حال سوختن است، دارم می‌سوزم.
همانند دیواری که در حال فروریختن است، در حال فروریختن هستم.
همانند بوتهٔ گیاهی که آفت‌زده است، آفت‌زده‌ام.

همانند تخته‌سنگی که از قلهٔ کوه در حال جداشدن است، از قلهٔ کوه پایین افتاده‌ام؛
همان قله‌ای که خانه‌ام بود، او تنها عشق و بهانه‌ام بود.

خانه‌ات بسوزد که دلم را سوزاندی.
دلم به عشق تو عادت کرده بود، اهلی شده بود.
زندگی (سرنوشت) بر روی پیشانی‌ام نوشته بود؛ دلم ستاره بود، اما سوخت.

همانند تخته‌سنگی که از قلهٔ کوه در حال جداشدن است، از قلهٔ کوه پایین افتاده‌ام؛
همان قله‌ای که خانه‌ام بود، او تنها عشق و بهانه‌ام بود.

فرانسوی

Comme une étoile en train de brûler, je brûle.
Comme un mur en train de s’effondrer, je m’effondre.
Comme un buisson attaqué par les ravageurs, je suis attaqué.
Comme une pierre se détachant du sommet de la montagne, je suis tombé du sommet de la montagne.
Ce sommet qui était ma maison, il était mon seul amour et prétexte.
Que ta maison brûle, car tu as brûlé mon cœur. Mon cœur s’était habitué à ton amour, il était devenu domestique.
La vie avait écrit sur mon front, mon cœur était une étoile, mais a brûlé.
Comme une pierre se détachant du sommet de la montagne, je suis tombé du sommet de la montagne.
Ce sommet qui était ma maison, il était mon seul amour et prétexte.

۱۹. بدن زن در نقاشی، قالب‌گیری، پرفورمنس و آواز شما هم موضوع است و هم ابزار بیان. مرز میان آزادکردن بدن و در معرض نگاه قراردادن آن را چگونه تعیین می‌کنید؟

این مرزی بسیار مهم و حساس است. هدف من در معرض نگاه قراردادن بدن نیست؛ بدن در اثر هنری موضوعی است که برای بیان هدفم به کار می‌رود. هدف من بیشتر مفهوم هنر و زیبایی است تا نشان‌دادن بدن. با موضوع محدودیت چندین پرفورمنس انجام داده‌ام و بعضی از آن‌ها به همهٔ جوامع بشری مربوط بودند، نه فقط سیستان.

برای مثال، در یک پرفورمنس که در سیته انجام دادم، از دوست هنرمندم که رقص مدرن کار می‌کرد و از زنان مبارز سوریه بود، خواستم با من همکاری کند. در آن پرفورمنس از بدن استفاده می‌شد. مخاطب خارجی به آن به‌عنوان یک اثر هنری نگاه کرد، اما دوستان هنرمند ایرانی‌ام این دختر را به دلیل نوع پوشش نقد کردند، بدون توجه به خاص‌بودن موضوع پرفورمنس. متأسفانه، این نگاه در میان بعضی و حتی بسیاری از مردان ایرانی وجود دارد و نمی‌توانیم آن را انکار کنیم.

۲۰. پس از کشته‌شدن ژینا (مهسا) امینی و آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی»، هنر شما چه تغییری کرد؟ از فاصلهٔ فرانسه چه مسئولیتی احساس می‌کنید و برای محافظت از خانواده و دوستان داخل ایران چه خط قرمزهایی دارید؟

این اتفاق بر من تأثیر بزرگی داشت. وقتی دختران جوان امروز را دیدم که با چه جسارتی روبه‌روی حکومت ایستادند و کشته شدند، بیشترین قدرت را برای ادامهٔ مبارزه‌ام برای زنان گرفتم و هر روز خودم را جای یکی از آن‌ها می‌گذارم. امروز معتقدم و می‌دانم که ما هزاران زن و دختر هستیم؛ مبارزهٔ ما، همبستگی ماست و این قدرت ماست.

ما یکی هستیم و من برای نخستین بار خودم را در آغوش گرفتم؛ برای کاری که دوست داشتم انجام دهم. دیگر از آوازخواندن ترسی نداشتم، حتی از مرگ. در واقع، به خودآگاهی رسیدم؛ به باور به حضور خودم، به‌عنوان یک شخص و یک زن که می‌تواند آنچه را می‌خواهد انجام دهد، بدون ترس. ایمان دارم که همهٔ زنان خالق و قدرتمندند؛ قدرتی الهی که اگر خودشان باور کنند، هیچ‌کس نمی‌تواند از آن‌ها پس بگیرد. این قدرتی فراتر از توان معمول است؛ ما می‌توانیم تغییر ایجاد کنیم.

زمانی که در حمایت از دختران و زنان برخاستم و آواز خواندم، از سوی جامعه و خانواده‌ام تهدید شدم، اما می‌دانم تهدید آن‌ها به‌اندازهٔ قدرتی که از زنان مبارز می‌گیرم نیست. پس از مرگ مهسا امینی، بر این باورم که مبارزهٔ ما واقعی است و دیگر نه ما و نه زنانمان از چیزی نمی‌ترسیم. ما برای بودن می‌میریم، اما برای آزادی دست از مبارزه نمی‌کشیم.

بخش ششم | «داد»، خشکی سیستان و صحنهٔ «بدجنس»

۲۱. در اجرای «داد» با شن، سازهٔ فلزی و تصویر محصورشدن کار کردید. خشکی سیستان، پیشروی شن و تجربهٔ تبعید چگونه در این اجرا به یکدیگر رسیدند؟

این هم پروژه‌ای مانند دیگر پروژه‌ها بود که با حمایت امیر شریفی انجام شد و آن را به‌صورت پرفورمنس اجرا کردم.

۲۲. در سال ۲۰۲۶ آواز شما در اقتباس صحنه‌ای «بدجنس» دلفین مینویی کنار بازی آلیس رحیمی و موسیقی رنو ساتر قرار گرفت. صدای سیستانی شما چه چیزی به داستان زهرا افزود که متن و بازی به‌تنهایی نمی‌توانستند بگویند؟

در این پروژه، ابتدا از کارگردان و نویسندهٔ کتاب «بدجنس»، سرکار خانم دلفین مینویی، تشکر می‌کنم. حتی نام آلبوم دوم کارهایم را از «بدجنس» اقتباس کردم. فکر می‌کنم در «بدجنس» در درست‌ترین جای خودم، به‌عنوان یک زن، قرار گرفتم؛ جایی که می‌توانستم با صدای بلند خودم را بیان کنم و با آواز حضور داشته باشم.

چه زیبا که توانستم و می‌توانم زبان مادری‌ام، سیستانی، را در این پروژه نشان دهم؛ یعنی علاوه بر مبارزهٔ من به‌عنوان یک زن، در کنار آلیس رحیمی و رنو ساتر. در این تئاتر، من و آلیس مانند همهٔ دختران ایرانی یکی می‌شویم و شما نمی‌توانید تشخیص دهید زهرا کیست: من، شما یا آن‌ها؟ همه یکی می‌شویم و این یعنی قدرت.

بخش هفتم | هزینه، آینده و میراث

۲۳. بزرگ‌ترین هزینه‌ای که برای آزادبودن در هنر پرداخته‌اید چه بوده و کدام شکست، تردید یا انتقاد مسیرتان را عوض کرده است؟ امروز در حال ساختن چه اثر یا مرحلهٔ تازه‌ای هستید؟

از دست‌دادن هزینه‌های مادی طبیعی است؛ من آن‌ها را حساب نمی‌کنم. اما تصور کنید خانواده و نزدیک‌ترین عزیزانتان را از دست بدهید؛ این بسیار سخت است، اما درونم می‌دانم دائمی نیست. در این راه، چیزهای ارزشمند زیادی به دست آورده‌ام. تا زمانی که بدانم چه کاری می‌توانم انجام دهم که باعث رشد و تغییر نگاه جامعه‌ام شود، از دست‌دادن‌های مادی برایم مهم نیست. در راه مبارزه‌تان آن‌قدر می‌سوزید و مانند شمع می‌سوزید، اما از سوختن لذت می‌برید. نمی‌دانم چرا سؤال شما مرا به یاد شعر عطار انداخت.

پروانه و شمع

یک شبی پروانگان جمع آمدند ــ در مضیفی طالب شمع آمدند
جمله می‌گفتند می‌باید یکی ــ کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
شد یکی پروانه تا قصری ز دور ــ در فضای قصر یافت از شمع نور
بازگشت و دفتر خود باز کرد ــ وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدی کو داشت در جمع مهی ــ گفت او را نیست از شمع آگهی
شد یکی دیگر گذشت از نور در ــ خویش را بر شمع زد از دور در
پرزنان در پرتو مطلوب شد ــ شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نیز و مشتی راز گفت ــ از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز ــ همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز
دیگری برخاست، می‌شد مستِ مست ــ پای‌کوبان بر سر آتش نشست
دست درکش کرد با آتش به هم ــ خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او ــ سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را ز دور ــ شمع با خود کرده هم‌رنگش ز نور
گفت این پروانه در کار است و بس ــ کس چه داند، این خبر دار است و بس
آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر ــ از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان ــ کی خبر یابی ز جانان یک زمان
هرکه از مویی نشانت باز داد ــ صد خط اندر خون جانت باز داد
نیست محرم نفس کس این جایگاه ــ درنگنجد هیچ‌کس این جایگاه

۲۴. اگر دختر نوجوانی در سیستان صدای شما را بشنود و بگوید «من هم می‌خواهم بخوانم، نقاشی کنم یا آزاد زندگی کنم»، مستقیم به او چه می‌گویید؟

بستگی دارد به موقعیت و شرایطی که در آن قرار دارد، اما چیزی جز تشویق نمی‌توانم داشته باشم و خوشحال می‌شوم وقتی دختری از آن منطقه چنین چیزی از من بخواهد. نخستین سؤال برای من این است: پس شکستن تابو شروع شده است. بیش از حد خوشحال می‌شوم، چون برای آزادی آن‌ها می‌جنگم