رفتن به محتوای اصلی

هزار و یک زن: زنانی که زبان علم را تغییر دادند

از نخستین الگوریتم جهان تا نرم‌افزاری که انسان را بر ماه نشاند. در تاریخ علم، بعضی نام‌ها با اختراع‌ها و کشف‌هایشان به یاد آورده می‌شوند و بعضی نام‌ها با غیبتشان. گاهی آنچه از یک زن باقی مانده، چند صفحه یادداشت است که اهمیتش دهه‌ها بعد فهمیده می‌شود؛ گاهی مجموعه‌ای از محاسبات است که زیر عنوان کلی «کار گروهی» پنهان می‌ماند؛ و گاهی تصویری است که همه آن را دیده‌اند، بی‌آن‌که بدانند چه کسی دانش و دقت لازم برای ساختنش را داشته است.

آدا لاولیس، گریس هاپر، مارگارت همیلتون، کاترین جانسون و روزالیند فرانکلین در یک دوره زندگی نکردند و مسیر یکسانی هم نداشتند.

یکی در خانه‌ای اشرافی در لندن بزرگ شد و دیگری در جامعه‌ای تفکیک‌شده در ویرجینیای آمریکا. یکی برای ماشینی برنامه نوشت که هنوز ساخته نشده بود؛ دیگری صحت محاسبات ماشینی را بررسی کرد که قرار بود انسانی را به مدار زمین بفرستد. یکی برای زبان قابل‌فهم‌تر رایانه جنگید و دیگری باید ثابت می‌کرد نرم‌افزار به‌اندازه سخت‌افزار جدی و حیاتی است.

بااین‌حال، رشته‌ای نامرئی زندگی این پنج زن را به هم متصل می‌کند: هرکدام در لحظه‌ای وارد علم شدند که توانایی زنان هنوز باید اثبات می‌شد، اما توانایی مردان مفروض بود.

آن‌ها فقط در علم پیشرفت نکردند؛ تعریف علم، زبان علم و تصور ما از صاحب علم را نیز تغییر دادند.

آدا لاولیس؛ زنی که آینده ماشین را پیش از ساخته‌شدن آن دید

وقتی از آینده حرف می‌زنیم، معمولاً به چیزی فکر می‌کنیم که هنوز نرسیده است. اما برای آدا لاولیس، آینده چیزی بود که می‌شد در دل یک ماشین ناتمام دید.

آگوستا آدا کینگ، کنتس لاولیس، در سال ۱۸۱۵ در لندن متولد شد. پدرش، لرد بایرون، از مشهورترین شاعران زمان خود بود؛ مردی که زندگی پرآشوب و شهرت ادبی‌اش بر نام خانواده سایه انداخته بود. آدا تنها چند هفته داشت که والدینش از یکدیگر جدا شدند و پدرش را دیگر ندید.

مادر آدا، آنابلا میلبنک، نگران بود که دخترش «طبع شاعرانه» و بی‌ثباتی پدر را به ارث برده باشد. به همین دلیل آموزش ریاضیات و منطق را برای او جدی گرفت. شاید تصور می‌کرد عدد می‌تواند سدی در برابر تخیل باشد.

آدا لاولیس؛ ریاضی‌دانی که امکان‌های رایانش را پیش از ظهور رایانه‌های مدرن تصور کرد.

ذهن آدا نه میان تخیل و ریاضیات یکی را انتخاب کرد و نه آن‌ها را مقابل هم قرار داد. او این دو را به یکدیگر پیوند زد؛ همان پیوندی که بعدها به او امکان داد چیزی را در ماشین‌های محاسباتی ببیند که بسیاری از ریاضی‌دانان زمانش نمی‌دیدند.

آدا در نوجوانی طرح دستگاهی پرنده را کشید و درباره جنس بال‌ها، تعادل، بخار و امکان پرواز مطالعه کرد. او پروژه‌اش را «پروازشناسی» نامید. این تجربه نشانه‌ای از شیوه فکری او بود: ابتدا چیزی را تصور می‌کرد که هنوز وجود نداشت و سپس منطق لازم برای ساختنش را جست‌وجو می‌کرد.

در دهه ۱۸۳۰، لاولیس با چارلز ببیج و ماشین‌های محاسباتی او آشنا شد. ببیج روی طراحی «ماشین تحلیلی» کار می‌کرد؛ دستگاهی که قرار بود با کارت‌های سوراخ‌دار دستور بگیرد، داده‌ها را در حافظه نگه دارد و محاسبات پیچیده انجام دهد.

این دستگاه در زمان زندگی ببیج به‌طور کامل ساخته نشد، اما معماری‌اش شباهت شگفت‌انگیزی به اصول رایانه‌های بعدی داشت.

در سال ۱۸۴۲، آدا مقاله‌ای فرانسوی درباره ماشین تحلیلی را به انگلیسی ترجمه کرد. ترجمه فقط آغاز کار بود. او هفت یادداشت مفصل به متن افزود که مجموعشان از مقاله اصلی طولانی‌تر شد.

در یکی از این یادداشت‌ها، روشی مرحله‌به‌مرحله برای محاسبه اعداد برنولی ارائه کرد. این روش امروز غالباً یکی از نخستین الگوریتم‌های منتشرشده برای اجرا توسط ماشین دانسته می‌شود. اما اهمیت واقعی کار لاولیس فقط در نوشتن آن الگوریتم نبود.

ببیج ماشین را عمدتاً ابزاری برای محاسبه می‌دید. لاولیس افق گسترده‌تری را تشخیص داده بود. او دریافت که اگر نت‌ها، حروف یا هر نوع اطلاعات دیگری بتوانند به نمادهای قابل‌پردازش تبدیل شوند، ماشین ممکن است روزی فراتر از حساب عمل کند؛ شاید موسیقی بسازد یا با الگوهایی غیرعددی کار کند. این نگاه یکی از نخستین صورت‌بندی‌های مفهومی چیزی بود که امروز آن را رایانش عمومی می‌نامیم.

لاولیس در ۳۶سالگی درگذشت. نوشته‌هایش برای سال‌ها در حاشیه تاریخ فناوری باقی ماندند. وقتی رایانه‌های واقعی در قرن بیستم ساخته شدند، جهان تازه توانست بزرگی پرسشی را که او مطرح کرده بود بفهمد: ماشین چه کاری می‌تواند انجام دهد، اگر ما بتوانیم جهان را به زبانی قابل‌فهم برای آن ترجمه کنیم؟

داستان آدا لاولیس یادآور حقیقتی مهم است: آینده همیشه به کسانی تعلق ندارد که ابزار بیشتری دارند. گاهی به کسی تعلق دارد که پیش از دیگران، امکان تازه‌ای را می‌بیند که هنوز نامی برای آن وجود ندارد.

گریس هاپر؛ زنی که میان زبان انسان و ماشین پل ساخت

یک قرن پس از یادداشت‌های آدا لاولیس، ماشین‌های محاسباتی دیگر فقط نقشه‌هایی روی کاغذ نبودند. آن‌ها ساخته شده بودند؛ بزرگ، گران، پیچیده و دشوار برای برنامه‌ریزی. در آن دوران، برنامه‌نویسی مستلزم نوشتن دستورهایی نزدیک به زبان سخت‌افزار بود. تصور غالب این بود که برنامه‌نویس باید خودش را با ماشین تطبیق دهد.

گریس موری هاپر پرسش را برعکس کرد: چرا ماشین نباید خود را به زبان انسان نزدیک کند؟

هاپر در سال ۱۹۰۶ در نیویورک متولد شد. کنجکاوی او از کودکی شکلی عملی داشت. در هفت‌سالگی چند ساعت زنگ‌دار خانه را باز کرد تا بفهمد چگونه کار می‌کنند. وقتی مادرش متوجه شد، گریس پیش از آن‌که بتواند ساعت‌ها را دوباره سرهم کند، هفت دستگاه را باز کرده بود. این حکایت کوچک الگویی را نشان می‌دهد که در زندگی حرفه‌ای او نیز ادامه یافت: برای فهمیدن یک سیستم، باید از ظاهر آن عبور کرد و سازوکار درونی‌اش را دید.

او ریاضیات و فیزیک خواند و در سال ۱۹۳۴ دکترای ریاضی خود را از دانشگاه ییل گرفت؛ دستاوردی کم‌سابقه برای زنان آن دوران. در جریان جنگ جهانی دوم به نیروی ذخیره دریایی آمریکا پیوست و برای کار روی رایانه Mark I به دانشگاه هاروارد فرستاده شد.

Mark I دستگاهی عظیم بود؛ بیش از پانزده متر طول داشت و برای محاسبات نظامی استفاده می‌شد. هاپر نه‌فقط برای آن برنامه نوشت، بلکه راهنمایی جامع تهیه کرد که روش کار با دستگاه را توضیح می‌داد. از همان ابتدا، میان ساخت یک فناوری و قابل‌استفاده‌کردن آن تفاوتی نمی‌دید.

ماجرای مشهور «باگ رایانه‌ای» نیز به تیم او مربوط است. در سال ۱۹۴۷، یک شب‌پره میان رله‌های Mark II گیر کرد و باعث اختلال دستگاه شد. اعضای تیم حشره را در دفتر ثبت چسباندند و کنار آن نوشتند: «نخستین مورد واقعی پیدا شدن باگ.»

البته واژه‌های bug و debugging پیش از آن در مهندسی استفاده می‌شدند؛ بنابراین هاپر مخترع این اصطلاح نبود. اما روایت آن شب‌پره، به‌لطف شوخ‌طبعی و داستان‌گویی او، به بخشی از فرهنگ رایانه تبدیل شد. دفتر اصلی آن ماجرا اکنون در موزه ملی تاریخ آمریکا نگهداری می‌شود. دستاورد بنیادی‌تر هاپر، مشارکت در توسعه کامپایلر بود؛ برنامه‌ای که دستورهای نزدیک‌تر به زبان انسان را به کدی تبدیل می‌کند که رایانه بتواند اجرا کند.

این ایده در ابتدا با مخالفت روبه‌رو شد. بسیاری معتقد بودند رایانه فقط می‌تواند عددها و دستورهای صریح ماشینی را بفهمد. هاپر بعدها به یاد می‌آورد که به او گفته بودند چنین کاری ممکن نیست، زیرا رایانه‌ها نمی‌توانند زبان انگلیسی را بفهمند. او به‌جای پذیرفتن محدودیت، نمونه‌ای ساخت که کار می‌کرد.

گریس هاپر، ریاضی‌دان، افسر نیروی دریایی و از پیشگامان توسعه کامپایلرها. عکس رسمی نیروی دریایی آمریکا،

فعالیت‌های هاپر در توسعه زبان‌های سطح‌بالا و شکل‌گیری COBOL تأثیرگذار بود؛ زبانی که برنامه‌نویسی تجاری را برای گروه گسترده‌تری از متخصصان دسترس‌پذیر کرد. دیدگاهش ساده اما انقلابی بود: انسان نباید برای استفاده از رایانه مجبور باشد تمام پیچیدگی درونی آن را مستقیماً مدیریت کند.

این همان اصلی است که امروز پشت بسیاری از فناوری‌های روزمره قرار دارد. هر بار که نرم‌افزاری پیچیدگی ماشین را پشت رابطی قابل‌فهم پنهان می‌کند، بخشی از فلسفه هاپر زنده می‌شود.

گریس هاپر تا سال‌های پایانی زندگی حرفه‌ای‌اش در نیروی دریایی خدمت کرد و به درجه دریابان رسید. سخنرانی‌هایش به‌اندازه فعالیت فنی‌اش اثرگذار بودند. روی میز خود ساعتی داشت که عقربه‌هایش برعکس حرکت می‌کردند؛ یادآوری کوچکی برای این‌که «همیشه همین‌طور انجامش داده‌ایم» دلیل خوبی برای ادامه‌دادن یک روش نیست.

او نشان داد تخصص واقعی فقط پیچیده‌ترکردن دانش نیست. گاهی بزرگ‌ترین خدمت یک متخصص این است که پیچیدگی را مهار کند تا دیگران نیز بتوانند وارد میدان شوند.

مارگارت همیلتون؛ زنی که برای خطاهای «غیرممکن» برنامه نوشت

در یکی از مشهورترین تصاویر تاریخ فناوری، زنی جوان کنار ستونی از کاغذ ایستاده است. ارتفاع کاغذها تقریباً به اندازه قد اوست. این برگه‌ها نسخه چاپی نرم‌افزاری هستند که او و تیمش برای برنامه فضایی آپولو توسعه داده بودند. آن زن، مارگارت همیلتون است.

در دهه ۱۹۶۰، نرم‌افزار جایگاه امروزی خود را نداشت. سخت‌افزار جدی و مهندسی تلقی می‌شد؛ نرم‌افزار اغلب کاری جانبی به حساب می‌آمد که می‌شد آن را به برنامه‌نویسان جوان‌تر یا زنان سپرد. حتی عبارت «مهندسی نرم‌افزار» هنوز تثبیت نشده بود.

همیلتون در سال ۱۹۳۶ در ایندیانا متولد شد و در دانشگاه ریاضیات خواند. پس از فارغ‌التحصیلی به مؤسسه فناوری ماساچوست رفت و روی نرم‌افزارهای پیش‌بینی وضعیت آب‌وهوا کار کرد. سپس به پروژه‌ای پیوست که سامانه دفاع هوایی آمریکا را توسعه می‌داد.

این پروژه فقط آموزش برنامه‌نویسی نبود؛ مدرسه‌ای برای فکرکردن درباره موقعیت‌های پیش‌بینی‌ناپذیر بود. نرم‌افزار دفاعی باید در شرایطی کار می‌کرد که اطلاعات ناقص، زمان محدود و هزینه خطا بسیار بالا بود. همین تجربه بعدها در پروژه آپولو اهمیت حیاتی پیدا کرد.

همیلتون در آزمایشگاه ابزار دقیق MIT مسئول تیمی شد که نرم‌افزار هدایت و کنترل فضاپیماهای آپولو را توسعه می‌داد. وظیفه نرم‌افزار فقط انجام محاسبات معمولی نبود. باید در زمان واقعی تصمیم می‌گرفت، چند کار را مدیریت می‌کرد و در شرایطی که امکان تعمیر فیزیکی رایانه وجود نداشت، قابل‌اعتماد باقی می‌ماند. فضانوردان صدها هزار کیلومتر از زمین فاصله داشتند. یک خطای کوچک برنامه‌نویسی می‌توانست مأموریتی عظیم را نابود کند یا جان انسان‌ها را بگیرد.

همیلتون بر طراحی نرم‌افزاری تأکید داشت که خطاهای انسانی و شرایط غیرمنتظره را پیش‌بینی کند. این نگاه همیشه جدی گرفته نمی‌شد. روایت مشهور زندگی او می‌گوید دختر خردسالش هنگام بازی با شبیه‌ساز، برنامه‌ای را در زمانی نامناسب اجرا کرد و سیستم از کار افتاد. همیلتون پیشنهاد کرد نرم‌افزار باید از چنین اشتباهی جلوگیری کند، اما پاسخ اولیه این بود که فضانوردان آموزش دیده‌اند و چنین کاری نخواهند کرد. در مأموریت آپولو ۸، یکی از فضانوردان تقریباً همان اشتباه را انجام داد.

از آن پس، توجه به امکان خطای کاربر دیگر نگرانی بیش‌ازحد یک برنامه‌نویس تلقی نشد. نرم‌افزار باید جهان واقعی را تحمل می‌کرد، نه فقط رفتار ایدئال را. اهمیت این فلسفه در ۲۰ ژوئیه ۱۹۶۹ آشکار شد. در جریان فرود آپولو ۱۱ بر سطح ماه، رایانه هدایت چند هشدار اضطراری صادر کرد. سیستم بیش از ظرفیتش با داده روبه‌رو شده بود.

نرم‌افزار به‌جای متوقف‌شدن، کارهای کم‌اهمیت را کنار گذاشت و پردازش‌های ضروری برای فرود را ادامه داد. طراحی اولویت‌بندی و بازیابی خطا به مرکز کنترل اجازه داد مأموریت را متوقف نکند. کمی بعد، ماه‌نشین با موفقیت بر سطح ماه نشست.

دقیق‌تر آن است که نگوییم همیلتون به‌تنهایی «نرم‌افزاری نوشت که انسان را بر ماه نشاند». او رهبر بخشی از تیمی بزرگ بود و موفقیت آپولو حاصل همکاری هزاران نفر شد. اما همین دقت تاریخی سهم او را کوچک نمی‌کند؛ بلکه نوع رهبری‌اش را روشن‌تر می‌سازد. او سیستم و تیمی ساخت که می‌توانستند در لحظه‌ای بحرانی قابل‌اعتماد باقی بمانند.

همیلتون از عبارت «مهندسی نرم‌افزار» استفاده می‌کرد، زمانی که برخی همکاران این نام را اغراق‌آمیز می‌دانستند. او می‌خواست نرم‌افزار به‌اندازه دیگر رشته‌های مهندسی جدی گرفته شود: با روش، آزمون، استاندارد و مسئولیت. امروز، وقتی از طراحی مقاوم در برابر خطا، تجربه کاربری یا سیستم‌های حیاتی حرف می‌زنیم، در امتداد همان تغییری ایستاده‌ایم که مارگارت همیلتون برایش مبارزه کرد.

درس او فقط این نیست که زنان می‌توانند پروژه‌های بزرگ را رهبری کنند. درس دشوارتر این است که حرفه‌ای‌گری یعنی برای خطایی آماده باشیم که دیگران وقوعش را غیرممکن می‌دانند.

کاترین جانسون؛ زنی که فضانوردان به عددهایش اعتماد می‌کردند

پیش از آن‌که «رایانه» نام دستگاهی الکترونیکی باشد، کامپیوتر عنوان یک شغل بود. انسان‌هایی—بسیاری از آن‌ها زن—با مداد، کاغذ، خط‌کش محاسبه و ماشین‌های مکانیکی مسئله‌هایی را حل می‌کردند که پرواز هواپیماها و فضاپیماها به پاسخشان وابسته بود.

کاترین جانسون یکی از درخشان‌ترین آن‌ها بود. او در سال ۱۹۱۸ در وایت سولفور اسپرینگز، ویرجینیای غربی متولد شد. از کودکی همه‌چیز را می‌شمرد: پله‌ها، بشقاب‌ها و تعداد قدم‌های مسیر مدرسه.

مدرسه منطقه برای کودکان سیاه‌پوست پس از کلاس هشتم ادامه نداشت؛ بنابراین خانواده‌اش برای ادامه تحصیل فرزندان، در طول سال تحصیلی به شهری دیگر نقل مکان کردند. این تصمیم خانوادگی یادآور واقعیتی مهم است: استعداد جانسون به‌تنهایی کافی نبود. برای شکوفاشدن آن، خانواده‌ای باید هزینه و دشواری عبور از یک ساختار نابرابر را می‌پذیرفت.

جانسون در چهارده‌سالگی وارد کالج شد و در هجده‌سالگی با بالاترین افتخارات در رشته ریاضی و زبان فرانسه فارغ‌التحصیل شد. استادانش خیلی زود استعداد او را تشخیص دادند. یکی از آن‌ها درس هندسه تحلیلی فضایی را به‌طور ویژه برایش طراحی کرد و گفت باید برای تبدیل‌شدن به یک ریاضی‌دان پژوهشی آماده شود.

اما استعداد در جامعه‌ای که هم نژاد و هم جنسیت مسیرهای حرفه‌ای را محدود می‌کردند، به‌تنهایی کافی نبود. جانسون مدتی معلم شد. در سال ۱۹۵۳ از فرصت کاری در مرکز پژوهشی لانگلی آگاه شد؛ جایی که کمیته ملی مشورتی هوانوردی آمریکا، سازمان پیش از ناسا، زنان ریاضی‌دان را استخدام می‌کرد.

زنان سیاه‌پوست در واحدی جداگانه با عنوان West Area Computing کار می‌کردند. محل کار، غذاخوری و سرویس‌های بهداشتی در ایالت ویرجینیا تحت قوانین تفکیک نژادی قرار داشتند. آن‌ها باید هم‌زمان با حل پیچیده‌ترین مسائل هوانوردی، با ساختاری روبه‌رو می‌شدند که حضورشان را برابر نمی‌دانست.

جانسون خیلی زود از انجام محاسبات تکراری فراتر رفت. سؤال می‌کرد، در جلسات فنی شرکت می‌کرد و گزارش‌های پژوهشی می‌نوشت. در دوره‌ای که نام زنان به‌ندرت به‌عنوان نویسنده گزارش ثبت می‌شد، اصرار داشت سهم علمی‌اش دیده شود.

محاسبات او در تعیین مسیر پرواز آلن شپرد، نخستین آمریکایی حاضر در فضا، نقش داشت. او همچنین مسیر مأموریت مداری جان گلن را محاسبه کرد.

تا آن زمان، ناسا استفاده از رایانه‌های الکترونیکی را آغاز کرده بود. اما فناوری جدید هنوز اعتماد کامل فضانوردان را به دست نیاورده بود. پیش از پرواز جان گلن در سال ۱۹۶۲، او خواست کاترین جانسون خروجی رایانه را شخصاً بررسی کند. این لحظه گاهی به‌صورت جمله‌ای کوتاه و سینمایی روایت می‌شود: اگر جانسون گفت محاسبات درست‌اند، پرواز انجام شود.

کاترین جانسون، ریاضی‌دانی که محاسباتش در مأموریت‌های فضایی آمریکا نقشی اساسی داشت

اهمیت واقعی ماجرا، اما در مسیری است که پیش از آن جمله طی شده بود. اعتماد گلن هدیه‌ای ناگهانی نبود؛ حاصل سال‌ها دقت، پاسخ‌گویی و تسلط حرفه‌ای جانسون بود. محاسبات او بعدها به برنامه آپولو، مسیر رسیدن به ماه و طرح‌های اولیه برنامه شاتل فضایی نیز کمک کرد. جانسون بیش از سه دهه در ناسا فعالیت کرد و در سال ۲۰۱۵ مدال آزادی ریاست‌جمهوری آمریکا را دریافت کرد.

موفقیت او نباید موجب شود ساختار تبعیض‌آمیزی را که ناچار بود در آن کار کند فراموش کنیم. روایت «زن نابغه‌ای که بر همه موانع غلبه کرد» اگر نادقیق بیان شود، می‌تواند مسئولیت نهادها را پنهان کند. مسئله فقط این نیست که جانسون باوجود تبعیض موفق شد؛ مسئله این است که جامعه چه میزان استعداد را به دلیل همان تبعیض از دست داده است.

داستان کاترین جانسون نشان می‌دهد اعتماد حرفه‌ای چگونه ساخته می‌شود: نه با بلندترین صدا در اتاق، بلکه با کاری که بارها می‌توان به آن تکیه کرد. بااین‌حال، داستان او پرسش دیگری نیز باقی می‌گذارد: چند زن باید بیش از حد معمول دقیق باشند تا همان اعتباری را دریافت کنند که به دیگران از ابتدا داده می‌شود؟

روزالیند فرانکلین؛ زنی که تصویرش دیده شد، اما نامش نه

بعضی تصاویر به‌اندازه یک جمله روشن‌اند. بعضی دیگر باید رمزگشایی شوند. عکس ۵۱ در نگاه نخست مجموعه‌ای از سایه‌های خاکستری و خطوط متقاطع است. اما برای چشمی آموزش‌دیده، الگویی بود که می‌توانست شکل یکی از بنیادی‌ترین مولکول‌های زندگی را آشکار کند. نام زنی که دانش و مهارتش در شکل‌گیری آن تصویر نقشی محوری داشت، روزالیند فرانکلین بود.

روزالیند فرانکلین در سال ۱۹۲۰ در لندن و در خانواده‌ای یهودی متولد شد. از نوجوانی می‌دانست می‌خواهد دانشمند شود؛ تصمیمی که در آن زمان برای یک دختر نه معمول بود و نه بی‌مقاومت.

او در دانشگاه کمبریج علوم طبیعی خواند و سپس درباره ساختار زغال‌سنگ پژوهش کرد. این کار فقط نظری نبود. شناخت ساختار زغال‌سنگ در دوران جنگ اهمیت صنعتی داشت و پژوهش‌هایش بعدها به طبقه‌بندی انواع زغال و بررسی کاربرد آن‌ها کمک کرد.

پس از جنگ به پاریس رفت و در آنجا استفاده از پراش پرتو ایکس را آموخت؛ روشی که با تاباندن پرتو ایکس به مواد و تحلیل الگوی پراکندگی آن، درباره ساختار مولکولی اطلاعات می‌دهد. فرانکلین در این روش به مهارتی کم‌نظیر رسید.

در سال ۱۹۵۱ به کینگز کالج لندن پیوست تا روی ساختار DNA کار کند. محیط کاری از ابتدا گرفتار ابهام در مسئولیت‌ها و ضعف ارتباطی بود. موریس ویلکینز تصور می‌کرد فرانکلین قرار است دستیار یا همکار زیرمجموعه او باشد؛ درحالی‌که فرانکلین برای هدایت بخشی از پژوهش استخدام شده بود.

این سوءتفاهم، همراه با فضای مردانه و سلسله‌مراتبی آزمایشگاه، رابطه‌ای پرتنش ساخت. فرانکلین با دقت نشان داد DNA می‌تواند در دو حالت متفاوت ظاهر شود که امروز به شکل‌های A و B شناخته می‌شوند. او شرایط رطوبت نمونه‌ها را کنترل می‌کرد و داده‌هایی با وضوح بالا به دست می‌آورد.

در سال ۱۹۵۲، ریموند گاسلینگ، دانشجوی پژوهشی او، تحت هدایت فرانکلین تصویری از شکل B مولکول DNA ثبت کرد. براساس روایت کینگز کالج لندن، نوردهی این تصویر حدود ۶۲ ساعت طول کشید. تصویر با شماره ۵۱ ثبت شد.

الگوی Xمانند آن نشانه‌ای قوی از ساختار مارپیچی بود.

بدون اطلاع یا اجازه مستقیم فرانکلین، ویلکینز عکس ۵۱ را به جیمز واتسون نشان داد. واتسون و فرانسیس کریک همچنین به گزارشی دسترسی یافتند که بخشی از داده‌های فرانکلین در آن آمده بود. این اطلاعات در ساخت مدل مارپیچ دوگانه DNA نقشی مهم داشت.

در سال ۱۹۵۳، مقاله‌های واتسون و کریک، ویلکینز و همچنین فرانکلین و گاسلینگ در یک شماره مجله Nature منتشر شدند. نحوه چیدمان مقاله‌ها چنین تصوری ایجاد می‌کرد که داده‌های فرانکلین صرفاً مدل ارائه‌شده توسط واتسون و کریک را تأیید کرده‌اند؛ درحالی‌که پژوهش او بخشی از شالوده تجربی آن مدل بود.

فرانکلین بعدتر به کالج برک‌بک رفت و پژوهش‌های مهمی درباره ساختار ویروس‌ها انجام داد. تیم او ساختار ویروس موزائیک توتون را بررسی کرد و زمینه تحقیقات بعدی در ویروس‌شناسی ساختاری را گسترش داد. او در سال ۱۹۵۸، در ۳۷سالگی، بر اثر سرطان تخمدان درگذشت.

چهار سال بعد، جایزه نوبل فیزیولوژی یا پزشکی به واتسون، کریک و ویلکینز اعطا شد. جایزه نوبل به افراد درگذشته داده نمی‌شود؛ بنابراین نمی‌توان با قطعیت گفت اگر فرانکلین زنده بود، کمیته نوبل چه تصمیمی می‌گرفت. اما روشن است که روایت عمومی کشف DNA برای سال‌ها نقش او را کمتر از واقعیت نشان داد.

کاهش داستان فرانکلین به «زنی که جایزه‌اش دزدیده شد» نیز کامل نیست. او فقط قربانی یک بی‌عدالتی نبود؛ دانشمندی برجسته در حوزه زغال‌سنگ، کریستالوگرافی و ویروس‌ها بود. پژوهش‌هایش باید فراتر از رابطه‌اش با واتسون و کریک شناخته شوند.

داستان او بیش از هر چیز درباره مالکیت علمی است: چه کسی داده را تولید می‌کند؟ چه کسی به آن دسترسی می‌یابد؟ چه کسی روایت نهایی را می‌نویسد؟ و نام چه کسی در حافظه عمومی باقی می‌ماند؟ علم فقط مجموعه‌ای از واقعیت‌ها نیست. علم نهادی انسانی است و مانند هر نهاد انسانی دیگری می‌تواند اعتبار را نابرابر توزیع کند.

وقتی یک زن وارد علم می‌شود، چه چیزی تغییر می‌کند؟

این پنج زن یک پاسخ واحد ندارند.

آدا لاولیس نشان داد تخیل دشمن منطق نیست؛ گاهی منطق بدون تخیل نمی‌تواند آینده را ببیند.

گریس هاپر فهمید فناوری زمانی قدرتمندتر می‌شود که افراد بیشتری بتوانند با آن کار کنند.

مارگارت همیلتون ثابت کرد نرم‌افزار کاری حاشیه‌ای نیست و آمادگی برای خطا، بخشی از مسئولیت مهندسی است.

کاترین جانسون اعتماد را با محاسباتی ساخت که امکان اشتباه در آن‌ها وجود نداشت؛ درحالی‌که خودش در سیستمی کار می‌کرد که بر یک اشتباه اخلاقی بزرگ، یعنی تبعیض نژادی، بنا شده بود.

روزالیند فرانکلین یادآور شد تولید دانش و دریافت اعتبار همیشه یک چیز نیستند.

از زندگی آن‌ها نباید افسانه‌ای درباره «زنان استثنایی» ساخت. وقتی زنی را استثنا می‌نامیم، ناخواسته نظمی را طبیعی جلوه می‌دهیم که او را خارج از قاعده قرار داده است. پرسش مهم‌تر این است که چند زن دیگر می‌توانستند به چنین جایگاهی برسند، اگر آموزش، آزمایشگاه، دانشگاه و محل کار از ابتدا برای حضور برابر آن‌ها ساخته شده بود؟

اثر این زنان فقط در دستاوردهایشان نیست؛ در تغییر پرسش‌هایی است که پس از آن‌ها می‌توان مطرح کرد:

چه کسی حق دارد آینده را تصور کند؟

چه کسی زبان فناوری را تعریف می‌کند؟

چه کسی برای خطاهای یک سیستم آماده می‌شود؟

به محاسبات چه کسی اعتماد می‌کنیم؟

و وقتی کشفی تاریخی ثبت می‌شود، نام چه کسی را زیر آن می‌نویسیم؟

شاید نخستین قدم برای زنان امروز این نباشد که خود را با بزرگی این نام‌ها مقایسه کنند. مقایسه می‌تواند فاصله بسازد. قدم نخست می‌تواند کوچک‌تر و واقعی‌تر باشد: مهارتی را آن‌قدر جدی بگیریم که به مالک آن تبدیل شویم؛ تصمیم‌ها و دستاوردهایمان را ثبت کنیم؛ درباره سهم خود روشن حرف بزنیم؛ و وقتی وارد اتاقی شدیم، راه ورود زن بعدی را کمی هموارتر کنیم.

تاریخ همیشه در لحظه‌های باشکوه ساخته نمی‌شود. گاهی در حاشیه یک ترجمه آغاز می‌شود، گاهی در دفتر ثبت یک رایانه، گاهی میان هزاران خط نرم‌افزار، گاهی پشت میز محاسبه و گاهی در تاریکی آزمایشگاهی که یک تصویر باید ۶۲ ساعت در آن نور ببیند.

و گاهی تاریخ از لحظه‌ای تغییر می‌کند که زنی تصمیم می‌گیرد اجازه ندهد دیگران مرز توانایی او را تعریف کنند.

این مقاله، نخستین قسمت از مجموعه «هزار و یک زن» در ۱۰۰۱ نومد است؛ مجموعه‌ای درباره زنانی که فقط به تاریخ وارد نشدند، بلکه مسیر ورود دیگران را نیز تغییر دادند.