یادداشت نویسنده: سارا دشتی
این گزارش بر پایه مشاهدات میدانی در مناطق جنوبی ایران و گفتوگو با کارگران، صیادان، رانندگان، صاحبان کسبوکارهای کوچک و زنان تهیه شده است. برای حفظ امنیت افراد، نامها و جزئیات قابل شناسایی تغییر یا حذف شدهاند. در بخشهایی، تجربههای مشابه چند نفر در قالب روایت ترکیبی بازگو شده، بدون آنکه مضمون اصلی گفتهها تغییر کند. محور اصلی یادداشت نه آمار، بلکه زندگی مردمی است که جنگ را در خانه، محل کار، بازار و سفره تجربه میکنند.
جنگ همیشه با صدای انفجار آغاز نمیشود. گاهی با خاموش شدن کولر در گرمای نفسگیر جنوب شروع میشود؛ با مادری که پیش از قطع برق غذا را از اجاق برمیدارد؛ با صیادی که هفتههاست قایقش از اسکله جدا نشده؛ یا با مغازهداری که پیش از غروب کرکره را پایین میکشد.
چند هفته در شهرها و بندرهای جنوبی رفتوآمد کردم. در برخی ساعتها سکوت بر اسکلهها سنگینی میکند. قایقها کنار هم ماندهاند و تورها زیر آفتاب خشک میشوند. مردانی که سالها با دریا زندگی کردهاند، روبهروی آب میایستند و از روزهایی میگویند که هنوز نمیدانند کی بازخواهند گشت.
اختلال در برق، آب و حملونقل دیگر فقط تیتر خبر نیست؛ بخشی از برنامه روزانه شده است. خانوادهها ساعت پخت را با زمان احتمالی خاموشی تنظیم میکنند، ظرف آب را از شب قبل پر میکنند و صاحبان مغازه نگران خراب شدن مواد غذاییاند. کسانی که بیمار دارند بیش از دیگران میترسند. یک پرسش بارها شنیده شد: آیا فردا هم نان خانه تأمین میشود؟
کارگر قدیمی بندر به محوطهای خلوت نگاه کرد و گفت: «قبلاً از سختی کار خسته میشدیم. حالا از نبودن کار خستهایم. هر روز میآییم شاید خبری باشد، اما بیشتر وقتها دست خالی برمیگردیم.» چند هفته است حقوق کامل نگرفته و نمیداند اجاره و هزینه مدرسه را چگونه بپردازد. همین مضمون را از راننده، صیاد و فروشنده نیز شنیدم: مردم بیش از برنامهریزی برای آینده، در تلاشاند امروز را پشت سر بگذارند.
اقتصادی که با دریا نفس میکشد
اقتصاد جنوب به حرکت دریا، بندر و جادههایی وابسته است که کالا و نیروی کار را جابهجا میکنند. هزاران خانواده از صیادی، خدمات بندری، صنایع نفت و گاز، حملونقل و مشاغل کوچک محلی گذران میکنند. وقتی بخشی از این چرخه کند یا متوقف شود، اثرش سریع از اسکله به بازار و از بازار به خانه میرسد.
تورم و کاهش قدرت خرید از پیش وجود داشت. جنگ فشار آنها را بیشتر کرده است. هزینه جابهجایی کالا بالا رفته و کسبوکارهای کوچک شکنندهتر شدهاند. رانندهای نزدیک بندر ساعتها منتظر بار میماند: «وقتی بار نیست درآمدی هم نیست. اما قسط ماشین و خرج خانه سر جایش است.»
در بازار فروشندگان از کاهش خرید میگویند. مغازههایی که تا نیمهشب باز بودند زودتر تعطیل میشوند و سفارش کالا کمتر شده است. یکی گفت: «مردم هنوز میآیند، اما بیشتر برای پرسیدن قیمت. چند بار حساب میکنند و بخشی از خرید را کنار میگذارند.» کاهش درآمد اینجا فقط عدد نیست؛ یعنی عقب افتادن اجاره، ناتوانی در خرید دارو و بیشتر شدن بدهیهای روزمره.
سفرههایی که کوچکتر میشوند
فشار اول روی سفره دیده میشود. زنی در بازار محلی قیمت برنج، روغن و حبوبات را از چند مغازه پرسید، حساب کرد و بخشی از خرید را کنار گذاشت. گفت: «چیز ضروری را نمیشود حذف کرد. فقط باید تصمیم بگیری کدام را به هفته بعد بیندازی.» مادر سه فرزند بود و درآمد همسرش با کم شدن روزهای کاری افت کرده بود. گوشت که هر چند هفته یکبار میخریدند، حالا جای خود را به نان، برنج، حبوبات و سیبزمینی داده است.
فروشندهای گفت: «قبلاً میپرسیدند چه چیزی بهتر است. حالا میپرسند چه چیزی ارزانتر تمام میشود.» برای کسانی که از قبل زیر فشار بودند، افزایش قیمت یعنی حذف تدریجی میوه، لبنیات، مراجعه به پزشک و خرید لباس یا وسایل مدرسه.
دارو هم به نگرانی اصلی تبدیل شده. مادری از صبح تا بعدازظهر چند داروخانه را گشته بود: «هر بار که دارو پیدا نمیشود فقط نگران بیماری نیستم. نگرانم دفعه بعد پولش را هم نداشته باشم.»
قربانیانی که در آمار دیده نمیشوند
خبرهای جنگ معمولاً از اهداف نظامی و خسارت زیرساختها میگویند. کمتر کسی از مردی حرف میزند که سالها در اسکله کار کرده و حالا بیشتر روزها خانه میماند؛ از صیادی که تورش هفتهها به آب نیفتاده؛ از رانندهای که ساعتها کنار جاده منتظر است؛ یا از فروشندهای که هر شب دخل را میشمارد و میبیند هزینه از درآمد پیشی گرفته. اینها نه در تصمیمهای سیاسی نقش دارند و نه در میدان نبرد حضور دارند، اما بخش بزرگی از هزینه را میپردازند.
مردی که پیشتر تجهیزات دریایی تعمیر میکرد، گفت سفارشها بسیار کم شده. هر صبح مغازه را باز میکند و منتظر میماند: «بستن سخت است. باز نگه داشتن هم خرج دارد. آدم نمیداند کدام ضرر کمتری دارد.» اینها قربانیان خاموشاند؛ کسانی که نامشان در گزارشهای رسمی کمتر دیده میشود.
زنان؛ ستونهای پنهان خانهها
تصویری که در ذهنم میماند زنان جنوب است؛ در آشپزخانههای داغ، صف خرید، خانههای نیمهتاریک و بازار محلی. کاهش درآمد مردان مسئولیت آنها را بیشتر کرده. بسیاری بیسروصدا نان و شیرینی میپزند، لباس میدوزند، ترشی و مربا درست میکنند یا محصولات دستساز میفروشند.
زنی با دو فرزند پیش از طلوع آفتاب خمیر آماده میکرد: «قبلاً کمکخرج بود. حالا اگر همین نباشد بخشی از خرید خانه میماند.» همسرش در مشاغل بندری شیفتهایش کم شده بود. زن دیگری چرخ خیاطی قدیمی را دوباره راه انداخته و هر سفارشی را میپذیرفت. مردم کمتر لباس تازه میخرند و بیشتر لباسهای قبلی را تعمیر میکنند. خانوادهها تلاش میکنند عمر هر چیزی را طولانیتر کنند.
بیشتر این کارها خارج از بازار رسمی است. قرارداد و بیمه وجود ندارد. اگر مواد گران شود یا مشتری کم شود، درآمد قطع میشود. یکی گفت: «وقتی حتی پول داروی خودت را نداری، احساس میکنی اختیار زندگیات کمتر شده.» نگرانی اصلیشان آینده فرزندان بود: مدرسه، هزینه رفتوآمد و امکان ادامه تحصیل.
شبکههایی بینام برای دوام آوردن
در یک محله چند زن شبکه کوچکی ساخته بودند. یکی مواد میخرید، دیگری میپخت و سومی سفارش را میرساند. میانشان هزینه، زمان و اعتماد تقسیم میشد. خانوادههایی هم خرید برنج و روغن را گروهی انجام میدادند تا قیمت پایینتر بیاید. گاهی زنی از کودک همسایه مراقبت میکرد تا مادرش چند ساعت کار کند.
این شبکهها دفتر و بودجه ندارند و در آمار اشتغال دیده نمیشوند. اما وقتی فعالیتهای رسمی مختل شده، همین همکاریهای ساده زندگی را ادامه میدهند. زنان اینجا مدیر بحراناند: مصرف را کنترل میکنند، مواد را سهمبندی میکنند و زمان وسایل برقی را با خاموشی هماهنگ میسازند.
این تابآوری بهای سنگینی دارد. خستگی در چهره کسانی دیده میشود که از صبح تا نیمهشب میان مراقبت، پختوپز و کسب درآمد در رفتوآمدند. مادری گفت: «گاهی احساس میکنم اگر یک روز از پا بیفتم همهچیز فرو میریزد.» تابآوری نباید بهانه نادیده گرفتن رنج باشد.
جنگی که در ذهن ادامه دارد
پیامدها فقط اقتصادی نیست. اضطراب بخشی از زندگی شده. مادرانی شبها با هر صدای بلند بیدار میشوند و کودکانی با صدای هواپیما یا آژیر سراسیمه به بزرگترها نگاه میکنند. کودکی از چند هفته پیش کابوس میبیند. کودکان معنای درگیری را نمیفهمند، اما اضطراب را از سکوت پدر و نگرانی مادر هنگام شمردن پول میآموزند.
در مدرسهها کلاسها با اختلال برگزار میشود و گفتوگوها بیشتر درباره امنیت و آینده است تا درس. نوجوانی گفت پیشتر به انتخاب رشته فکر میکرد؛ حالا میپرسد آیا زندگی دوباره عادی میشود.
گرمایی که بحران را سنگینتر میکند
تابستان جنوب بخشی از واقعیت سخت است. با قطع برق خانهها در چند دقیقه نفسگیر میشوند. کارها را پیش از طلوع انجام میدهند و گرمترین ساعتها را در اتاق نیمهتاریک میگذرانند. برای خانوادهای با کودک خردسال یا بیمار، هر ساعت خاموشی مسئله سلامت است. شبی زنی با بادبزن دستی کنار فرزندش نشسته بود و تا خوابش نبرد دست برنداشت.
آخرین شب برق دوباره قطع شد. صدای ژنراتورهای کوچک از کوچهها بلند شد. خانوادههایی در حیاط نشسته بودند تا نسیمی از دریا بوزد. کودکی با بادبزن مادر به خواب رفت. مردانی در سکوت به تاریکی نگاه میکردند.
آن شب فهمیدم جنگ همیشه با انفجار شناخته نمیشود. گاهی همان سکوتی است که پس از خاموش شدن چراغها مینشیند؛ نگرانی مادری که نمیداند فردا دارو را از کجا پیدا کند؛ دستان زنی که صبح بعد دوباره خمیر میورزد؛ نگاه کارگری که هنوز هر صبح به اسکله میرود.
ساختمان و جاده و شبکه برق را میتوان بازسازی کرد. اما بازسازی اعتماد و احساس امنیت کسانی که ماهها با نااطمینانی زیستهاند بسیار دشوارتر است. در روایتهای رسمی جنگ در میدان جریان دارد. اینجا از میدان گذشته و وارد خانه شده؛ بر چهره کارگران نشسته، در خواب کودکان نفوذ کرده و دستان زنان را خستهتر کرده است. جنگ اینجا بر سفره مردم نشسته است.