قسمت دوم از مجموعه «هزار و یک زن» از ژان باره که برای ورود به کشتی هویتش را پنهان کرد تا جونکو تابی که پس از بهمن به اورست رسید؛ روایت زنانی که فقط از مرزها عبور نکردند، بلکه حق حرکت را از نو تعریف کردند.
در بسیاری از نقشههای قدیمی جهان، سرزمینهای ناشناخته را با هیولاهای دریایی، کوههای خیالی و جملههایی هشداردهنده پر میکردند. اما برای زنان، بخش ناشناخته جهان همیشه آن سوی اقیانوس یا پشت بلندترین کوه نبود. گاهی مرز واقعی، همان دری بود که اجازه نداشتند سوار کشتیاش شوند؛ انجمنی بود که گزارش سفرشان را میخواند اما عضویتشان را نمیپذیرفت؛ مدرسهای بود که پرواز را برایشان نامناسب میدانست؛ یا سردبیری که باور داشت یک زن برای سفر دور دنیا به محافظ و چمدانهای فراوان نیاز دارد.
ژان باره، ایزابلا برد، نلی بلای، بسی کلمن و جونکو تابی در دورهها و سرزمینهای متفاوتی زندگی کردند. یکی برای ورود به کشتی لباس مردانه پوشید، دیگری از سفرنامهنویسی حرفهای مستقل ساخت، یکی با یک کیف کوچک دور دنیا رفت، دیگری برای آموختن پرواز زبان تازهای یاد گرفت و زن پنجم دوازده روز پس از بیرونآمدن از زیر بهمن، بر بلندترین نقطه زمین ایستاد. این زنان فقط مسافتهای طولانی طی نکردند. معنای حرکت را تغییر دادند.
داستان آنها درباره ستایش بیاحتیاط خطر نیست. درباره زنانی است که پیش از حرکت، محدودیتهای مسیر را شناختند، برای آن آماده شدند و اجازه ندادند دیگران مقصدشان را تعیین کنند.
ژان باره؛ زنی که برای دیدهشدن، ناچار شد پنهان شود
سال ۱۷۶۶ است. در بندر روشفور فرانسه، کشتی «اِتوال» برای سفری طولانی آماده میشود. هدف رسمی مأموریت، پیمودن جهان و جمعآوری نمونههای گیاهی است. صندوقها، ابزارهای علمی و وسایل سفر به کشتی منتقل میشوند و میان خدمه، دستیاری جوان با نام «ژان» نیز حضور دارد.
اما ژان، همان ژان باره است؛ زنی که برای ورود به کشتی لباس مردانه پوشیده است. در آن زمان، حضور زنان در کشتیهای نیروی دریایی فرانسه ممنوع بود. باره نه بهعنوان مسافری ثروتمند، بلکه بهعنوان دستیار گیاهشناس مأموریت، فیلیبر کومرسون، راهی سفر شد. او گیاهان را پیدا میکرد، تجهیزات سنگین را حمل میکرد و نمونهها را برای نگهداری و مطالعه آماده میساخت.
در ساحل برزیل، پاتاگونیا، تاهیتی و جزایر اقیانوس هند، هر گیاهی میتوانست یک کشف تازه باشد. باره و کومرسون در طول این سفر بیش از شش هزار نمونه گیاهی گردآوری کردند؛ مجموعهای که بخشی از آن هنوز در مراکز علمی نگهداری میشود.

پرتره تاریخی ایزابلا برد، جهانگرد و سفرنامهنویس بریتانیایی
بااینحال، بیشتر نوشتههای باقیمانده از این مأموریت را مردان نوشتهاند. در آنها، باره گاهی «خدمتکار»، گاهی «دستیار» و گاهی فقط زنی معرفی میشود که هویتش را پنهان کرده بود. حتی درباره چگونگی آشکارشدن هویت او روایتهای متفاوت و متناقضی وجود دارد؛ از تشخیصدادن او در تاهیتی تا روایتی بسیار تلختر از تعرض اعضای کشتی.
به همین دلیل، داستان ژان باره را نباید فقط به ماجرایی سرگرمکننده درباره «زنی با لباس مردانه» تقلیل داد. پشت این تغییر لباس، قانونی وجود داشت که برای حضور یک زن در دانش و اکتشاف، جایی در نظر نگرفته بود.
باره پس از مرگ کومرسون مدتی در موریس ماند، کار کرد و سرانجام همراه همسرش به فرانسه بازگشت. با رسیدن او به خاک فرانسه، سفری که حدود هشت سال طول کشیده بود کامل شد و او به نخستین زن شناختهشدهای تبدیل شد که دور جهان را پیموده است.
اما جهان برای بازگشتش جشن نگرفت. نام کومرسون بر دهها گونه گیاهی باقی ماند، درحالیکه سهم باره برای قرنها در حاشیه ماند. تازه در سال ۲۰۱۲، گونهای از گیاهان با نام Solanum baretiae به افتخار او نامگذاری شد.
ژان باره دور دنیا رفت؛ اما نبرد دشوارتر او، بازگرداندن نامش به تاریخی بود که کارش را ثبت کرده و هویتش را فراموش کرده بود.
آنچه برای زنان امروز میماند؛ گاهی بخشی از کاری که انجام میدهیم، زیر نام مدیر، سازمان یا پروژه ناپدید میشود. راه مقابله با این فراموشی فقط بیشتر کارکردن نیست؛ باید سهم خود را ثبت کنیم. نام پروژه، مسئولیت دقیق، تصمیمهایی که گرفتهایم و نتیجهای را که ایجاد کردهایم بنویسیم. تاریخ حرفهای ما نباید فقط در حافظه دیگران باقی بماند.
ایزابلا برد؛ زنی که سفر را به متن تبدیل کرد
ایزابلا برد سالهای زیادی از زندگیاش را با درد، خستگی و بیماری گذراند. پزشکان به او توصیه کرده بودند بیشتر در هوای آزاد باشد و برای بهبود حالش سفر کند. توصیهای درمانی که برای بسیاری ممکن بود به تعطیلاتی کوتاه ختم شود، برای برد به آغاز یک زندگی تازه تبدیل شد.
او به آمریکا، هاوایی، ژاپن، چین، کره، هند، ایران و کردستان سفر کرد. اما تفاوت برد با بسیاری از جهانگردان زمان خود فقط در مسافتهایی نبود که پیمود. او از هر سفر، روایتی دقیق و خواندنی میساخت.
برد در مسیر برای خواهرش هنریتا نامه مینوشت. این نوشتهها گزارش خشک جغرافیایی نبودند؛ بو، هوا، درد بدن، دشواری راه، گفتوگوها و لحظههای تنهایی در آنها حضور داشتند. مجموعهای از همین نامهها بعدها به کتاب «زندگی یک بانو در کوههای راکی» تبدیل شد.
کتابهایش خوانندگان فراوانی پیدا کردند و سفر را به حرفهای مستقل برای او تبدیل کردند. برد دیگر فقط زنی نبود که برای بهبود سلامتی خانه را ترک میکرد؛ نویسنده، عکاس و مشاهدهگری بود که مسیرهای دور را برای خوانندگانش قابلدیدن میکرد.

ایزابلا برد؛ جهانگرد و سفرنامهنویسن
بااینحال، درهای نهادهای رسمی همچنان بهآسانی باز نمیشدند. انجمنهای جغرافیایی از گزارشها و دانش زنان استفاده میکردند، اما حضور آنها را در جایگاه برابر نمیپذیرفتند. سرانجام برد در سال ۱۸۹۲ به یکی از نخستین زنان پذیرفتهشده به عضویت انجمن سلطنتی جغرافیا تبدیل شد.
داستان او البته بدون تناقض نیست. سفرهای اروپاییان در قرن نوزدهم از مسیرهای تجاری و سیاسی امپراتوریها بهره میبرد و بدون راهنماها، مترجمان، خدمتکاران و کارگران محلی امکانپذیر نبود. در بسیاری از سفرنامهها، نام همین افراد کمتر از نام مسافر اصلی دیده میشود.
ارزش برد در این نیست که او را قهرمانی بینقص تصور کنیم. اهمیتش در این است که تجربه را از محدوده زندگی خصوصی بیرون آورد و به دانش، روایت و حرفه تبدیل کرد. او فقط سفر نکرد؛ کاری کرد سفرش خوانده شود.
آنچه برای زنان امروز میماند؛ تجربه تا زمانی که فقط در حافظه ما باقی بماند، معمولاً همراه ما ناپدید میشود. نوشتن میتواند یک سفر، مهاجرت، تغییر شغل یا دوره دشوار زندگی را به دانشی قابلانتقال تبدیل کند.
لازم نیست از ابتدا کتاب بنویسیم. یک گزارش کوتاه، مجموعه عکس، یادداشت هفتگی یا راهنمای کاربردی میتواند نقطه شروع باشد. روایتکردن تجربه فقط بازگشتن به گذشته نیست؛ راهی برای ساختن اعتبار حرفهای و روشنکردن مسیر دیگران است.
نلی بلای؛ یک زن، یک کیف و هفتادودو روز
پیش از آنکه نلی بلای دور دنیا برود، وارد جایی شد که بسیاری ترجیح میدادند دربارهاش چیزی ندانند. در سال ۱۸۸۷، او خود را به بیماری روانی زد تا به آسایشگاه زنان در جزیره بلکول فرستاده شود. ده روز در آنجا ماند و خشونت، غذای نامناسب، سرمای طاقتفرسا و رفتار غیرانسانی با بیماران را ثبت کرد.
گزارشهایش با عنوان «ده روز در دیوانهخانه» منتشر شد و به افزایش بودجه و اصلاح بخشی از شرایط آسایشگاه کمک کرد. این تجربه او را به یکی از چهرههای پیشگام روزنامهنگاری تحقیقی تبدیل کرد؛ روشی که در آن خبرنگار فقط سخنان رسمی را بازنویسی نمیکند، بلکه برای دیدن واقعیت به محل وقوع آن میرود. دو سال بعد، بلای پیشنهاد کرد دور جهان سفر کند و رکورد خیالی رمان «دور دنیا در هشتاد روز» ژول ورن را بشکند.
مدیران روزنامه ابتدا مخالفت کردند. استدلالشان این بود که یک زن به همراه، محافظ و تعداد زیادی چمدان نیاز خواهد داشت. بلای پاسخ داد که سبک سفر میکند و نیازی به همراه ندارد. وقتی شنیدند ممکن است مردی را جایگزین او کنند، گفت اگر چنین شود برای روزنامهای دیگر حرکت خواهد کرد و از آن مرد جلو خواهد زد.

نلی بلای در آغاز سفر دور دنیا
سرانجام اجازه سفر صادر شد. نلی بلای در ۱۴ نوامبر ۱۸۸۹، با لباسی ساده و تنها یک کیف دستی کوچک راه افتاد. او با کشتی، قطار، قایق و وسایل نقلیه محلی حرکت کرد. خوانندگان روزنامه مسیرش را دنبال میکردند و سفر او به رویدادی رسانهای تبدیل شده بود. بلای در میانه راه با ژول ورن نیز دیدار کرد؛ نویسندهای که سفر خیالیاش اکنون به رقابتی واقعی تبدیل شده بود.
در ۲۵ ژانویه ۱۸۹۰، نلی بلای پس از ۷۲ روز، ۶ ساعت و ۱۱ دقیقه به نیویورک بازگشت. جمعیت برای استقبال از او آمده بود و پلیس راه را میان مردم باز میکرد. اما اهمیت این سفر فقط در عدد ۷۲ نبود. بلای یکی از رایجترین استدلالهای زمان خود را به آزمایشی عمومی تبدیل کرد: آیا یک زن میتواند تنها، سریع و با وسایلی اندک در جهان حرکت کند؟او به این پرسش با سخنرانی پاسخ نداد؛ با انجامدادن پاسخ داد.
گاهی قانعکردن دیگران با توضیح بیشتر ممکن نیست. در چنین موقعیتی، یک نمونه واقعی میتواند از دهها بحث مؤثرتر باشد. اگر ایدهای دارید که دیگران آن را غیرعملی میدانند، کوچکترین نسخه قابلاجرای آن را طراحی کنید. زمان، هزینه و خطرها را بسنجید و نتیجه را ثبت کنید. شجاعت به معنای ورود بیمحاسبه به خطر نیست. نلی بلای پیش از حرکت، مسیرهای حملونقل و زمانبندی سفرش را بررسی کرده بود. جسارت زمانی مؤثر میشود که با آمادگی همراه باشد.
بسی کلمن؛ زنی که برای آموختن پرواز، زبان دیگری یاد گرفت
بسی کلمن رؤیای خلبانی را در کشوری دنبال میکرد که هم رنگ پوست و هم جنسیتش را مانع پرواز میدانست. او در سال ۱۸۹۲ در تگزاس، در خانوادهای سیاهپوست و بومیتبار متولد شد. دوران کودکیاش در فضای قوانین تبعیضآمیز جیم کرو گذشت؛ دورانی که مدرسه، حملونقل، فرصتهای شغلی و بخش بزرگی از زندگی روزمره بر اساس نژاد جدا شده بود.
کلمن پس از مهاجرت به شیکاگو، داستان خلبانان جنگ جهانی اول را شنید و تصمیم گرفت پرواز را یاد بگیرد. اما هیچ مدرسه خلبانی آمریکایی حاضر نبود یک زن سیاهپوست را بپذیرد. وقتی درهای کشورش بسته ماند، مسئله را از نو تعریف کرد: اگر امکان آموزش در آمریکا وجود ندارد، کجای جهان میتوان آن را پیدا کرد؟
پاسخ فرانسه بود. کلمن زبان فرانسوی آموخت، برای تأمین هزینهها کار کرد و به مدرسه هوانوردی در شمال فرانسه رفت. در ۱۵ ژوئن ۱۹۲۱، گواهی بینالمللی خلبانی خود را دریافت کرد و به نخستین زن سیاهپوست و نخستین زن بومیتبار دارای چنین گواهیای تبدیل شد.
وقتی به آمریکا بازگشت، هنوز فرصت چندانی برای خلبانان زن و سیاهپوست وجود نداشت. کلمن برای ادامه کار به نمایشهای هوایی روی آورد و با پروازهای نمایشی شهرت پیدا کرد. مردم او را «ملکه بِس» صدا میکردند. اما هدف اصلیاش فقط مشهورشدن نبود. او میخواست مدرسهای برای آموزش خلبانان سیاهپوست تأسیس کند تا نسل بعد مجبور نباشد برای آموختن پرواز از کشور خارج شود.

بسی کلمن؛ خلبانی که برای آموختن پرواز به فرانسه رفت
کلمن در سال ۱۹۲۶، هنگام تمرین برای یک نمایش هوایی، در سانحه سقوط هواپیما جان باخت. او فرصت نکرد مدرسهاش را بسازد؛ اما رؤیایش از بین نرفت. سالها بعد، باشگاههای پرواز و خلبانان سیاهپوست نام او را به نماد ورود به آسمانی تبدیل کردند که زمانی برایشان ممنوع بود. بسی کلمن فقط بر فراز زمین پرواز نکرد. او نشان داد گاهی مسیر رسیدن به یک مهارت، از یادگیری زبان تازه، تغییر جغرافیا و ساختن شبکهای فراتر از مرزهای آشنا میگذرد.
بستهبودن یک مسیر به معنای بستهبودن همه مسیرها نیست. گاهی یک زبان تازه، مدرک بینالمللی، دوره آنلاین یا ارتباط حرفهای در کشوری دیگر میتواند دسترسیای ایجاد کند که محیط نزدیک ما فراهم نمیکند. اما هر مسیر جایگزین هزینه و خطر خود را دارد. پیش از حرکت، اعتبار دوره، امکان استفاده از مدرک، هزینه واقعی، شرایط اقامت و امنیت شخصی را بررسی کنید. هدف فقط عبور از مانع نیست؛ باید در سوی دیگر آن، موقعیتی پایدارتر ساخت.
جونکو تابی؛ رسیدن به قله، کاری انفرادی نبود
جونکو تابی در کودکی ضعیف و بیمار به نظر میرسید. خودش نیز تصور نمیکرد ورزشکار باشد. اما در دهسالگی، هنگام یک اردوی مدرسه، برای نخستین بار از کوهی بالا رفت و چیزی در او تغییر کرد. کوهستان برایش میدان رقابت سرعت نبود. میتوانست آهسته حرکت کند، توقف کند و دوباره ادامه دهد. همین امکانِ پیشرفتن با ریتم شخصی، او را به کوهنوردی علاقهمند کرد.
سالها بعد به باشگاههای کوهنوردی پیوست؛ محیطهایی که بیشتر اعضای آن مرد بودند. بعضی مردان تصور میکردند او برای یافتن همسر آمده است و بعضی حاضر نبودند با یک زن همگروه شوند.
تابی بهجای صرف تمام انرژی خود برای پذیرفتهشدن در همان فضا، در سال ۱۹۶۹ باشگاه کوهنوردی زنان ژاپن را تأسیس کرد. شعار گروه روشن بود: «بیایید خودمان به یک سفر برونمرزی برویم.»
هدف بعدی، اورست بود. تیم پانزدهنفره زنان ژاپنی برای دریافت مجوز صعود چهار سال منتظر ماند. فراهمکردن پول و تجهیزات نیز آسان نبود. برخی حامیان مالی میگفتند طرح آنها محکوم به شکست است.

جونکو تابی در سال ۱۹۸۵ بر فراز قله کمونیسم، که امروز قله اسماعیل سامانی نام دارد.
در مه ۱۹۷۵، زمانی که گروه در ارتفاع حدود ۶۳۰۰ متری اردو زده بود، بهمن به چادرهایشان برخورد کرد. تابی زیر برف مدفون شد و بیهوش ماند تا اعضای پشتیبانی و شرپاها او را بیرون آوردند.
او دو روز بعد دوباره توانست حرکت کند. دوازده روز پس از بهمن، در ۱۶ مه ۱۹۷۵، همراه راهنمای شرپای خود، اَنگ تسرینگ، به قله اورست رسید.
او نخستین زن بر فراز اورست بود، اما دوست نداشت دستاوردش فقط با جنسیتش تعریف شود. بعدها گفت ترجیح میدهد بهعنوان سیوششمین انسانی شناخته شود که به قله رسیده است. این جمله اهمیت تیم را نیز یادآوری میکند. تصویر یک کوهنورد بر قله ممکن است انفرادی به نظر برسد، اما پشت آن یک شبکه کامل قرار دارد: اعضای گروه، راهنماها، باربران، امدادگران و کسانی که مسیر و تجهیزات را آماده کردهاند.
تابی در سال ۱۹۹۲ به نخستین زنی تبدیل شد که هفت قله بلند هفت قاره را صعود کرده بود. بعدها درباره آسیبهای زیستمحیطی کوهستان تحقیق کرد و پس از زلزله و سونامی ۲۰۱۱ ژاپن، برنامههایی برای همراهکردن نوجوانان مناطق آسیبدیده در صعود به فوجی ترتیب داد.
برای او، قله پایان داستان نبود. مهم این بود که تجربه صعود چگونه میتواند به مراقبت از کوه و تقویت انسانهای دیگر تبدیل شود.
آنچه برای زنان امروز میماند این است که؛ استقلال به معنای تنها انجامدادن همه کارها نیست. در یک پروژه دشوار، پیش از آغاز مشخص کنید چه مهارتهایی دارید، در چه بخشهایی به کمک نیاز دارید و چه کسانی میتوانند خطرهای مسیر را زودتر تشخیص دهند. درخواست کمک نشانه ناتوانی نیست. گاهی حرفهایترین تصمیم این است که بدانیم کدام بخش راه را نباید تنها طی کنیم.
نقشهای که هنوز کامل نشده است! ژان باره، ایزابلا برد، نلی بلای، بسی کلمن و جونکو تابی شبیه یکدیگر نبودند.
یکی ناچار شد هویتش را پنهان کند. دیگری تجربه را به نوشتن تبدیل کرد. یکی محدودیتهای رسانه را به نمایشی عمومی بدل ساخت. دیگری برای دسترسی به آموزش، زبان و کشورش را تغییر داد. زن پنجم باشگاهی ساخت تا زنان مجبور نباشند برای هر صعود، ارزش حضورشان را از ابتدا ثابت کنند.
هیچکدام کاملاً تنها حرکت نکردند. سفرهایشان به دانش بومی، راهنماها، مترجمان، همکاران، خانوادهها و شبکههایی وابسته بود که نام همه اعضای آنها در تاریخ ثبت نشده است.
این نکته از ارزش دستاوردشان کم نمیکند؛ تصویر کاملتری از قدرت میسازد. قدرت فقط ایستادن بر عرشه، رسیدن به مقصد یا گرفتن عکس روی قله نیست. قدرت، توانایی شناختن وابستگیها و ساختن رابطهای مسئولانه با کسانی است که مسیر را ممکن میکنند.
برای زنان امروز، حرکت ممکن است دور دنیا رفتن نباشد. شاید به معنای مهاجرت، تغییر رشته، آغاز یک کسبوکار، ورود به حرفهای تازه یا ترک موقعیتی باشد که دیگر امکان رشد در آن وجود ندارد.
پیش از آغاز چنین مسیری، پنج پرسش میتواند نقشه را روشنتر کند:
- مقصد واقعی من چیست و چرا میخواهم به آن برسم؟
- برای این مسیر به کدام مهارت، زبان یا مدرک نیاز دارم؟
- هزینهها و خطرهایی که هنوز نمیبینم کداماند؟
- چه کسانی میتوانند هممسیر، راهنما یا شبکه حمایتی من باشند؟
- چگونه تجربه و سهم خود و دیگران را ثبت خواهم کرد؟
جهان دیگر در حاشیه نقشههایش هیولاهای دریایی نمیکشد؛ اما هنوز مسیرهایی وجود دارد که زنان هنگام ورود به آنها با هشدارهای آشنا روبهرو میشوند: «برای تو مناسب نیست»، «بیش از حد دشوار است»، «اکنون زمان خوبی نیست» یا «زنی پیش از تو این کار را نکرده است».
پنج زن این مقاله پاسخ یکسانی به این هشدارها ندادند. یکی نامش را تغییر داد، یکی نوشت، یکی سفر کرد، یکی زبان آموخت و دیگری گروه ساخت.
شاید مهمترین میراث آنها نیز همین باشد: اگر راهی وجود ندارد، همیشه لازم نیست پشت در منتظر بمانیم. گاهی میتوانیم شکل حرکت را تغییر دهیم، هممسیر پیدا کنیم و خط تازهای روی نقشه بکشیم.
در قسمت بعدی «هزار و یک زن»، به سراغ پنج زنی میرویم که برای تغییر جهان لزوماً از اقیانوس یا کوهی عبور نکردند؛ آنها ایستادند، ساختند و کاری کردند که پس از خودشان، زنان بیشتری امکان انتخاب داشته باشند.